پیشگو:چندی است بحث بر سر مسائل علوم انسانی بالا گرفته است ضمن ارائه مقالاتی در این زمینه اشاره می کنیم علوم انسانی علومی است که به طور مستقیم به انسان یا جامعه انسانی یا بخشی از آن می پردازد :چون روانشناسی و علوم تربیتی و سیاست و جامعه شناسی …ویااندر باب شناخت روح و نفس در انسان وعلل و انگیزه ها و چرایی رفتارهای فرد یا گروه ها و جامعه ها است در این ابعاد ..؛یا در جامعه شناسی به مباحث علمی در رفتار فرد در جمع و گروه در جامعه پرداخته یا در سیاست به رفتار فرد و گروه انسانی درباب قدرت و حکومت وراه های رسیدن به قدرت و نقش و کارکرد سازمان ها و اداره سیاسی… ویا درعلم تاریخ: به چگونگی زندگی انسان و جامعه در زمان و مکان و نظامهای گذشته و…می پردازد . هر علم را می توان از حیث موضوع و هدف و ابزار و روش و فواید و آثار و ……هم بررسی کرد یا می توان علوم را در ارتباط باهم سنجید یامیانشان ترکیبی انجام داد مثل علوم میان رشته ای یا فلسفه یا تاریخ علم و علوم .و تفاوت نهاد .اما در هرحال توجه به منشا وریشه علم هم مبحث مهمی است .
تفاوت در علوم: در اينجا سؤالي مطرح ميشود كه اساساً انگيزهي جداسازي علوم از يكديگر چيست؟ پاسخ اين است كه مسائل قابل شناخت، طيف گستردهاي را تشكيل ميدهد و در حالي كه در اين طيف، بعضي از مسائل، در ارتباط تنگاتنگ با بعضي ديگر قرار ميگيرند,در عین حال برخي ديگر از مسائل، دورتر وشاسد هم بيگانه از هم هستند و چندان ارتباطي با يكديگر ندارند.
از سوي ديگر فرا گرفتن بعضي از معلومات، متوقّف بر بعضي ديگر است و دست كم، دانستن يك دسته به فهم دستهي ديگر كمك ميكند در حالي كه چنين رابطهاي ميان دستههاي ديگر از دانستنيها وجود ندارد.
با توجه به اينكه فرا گرفتن همهي معلومات براي هر دانش پژوهي ميسّر نيست، و به فرض ميسّر بودن، چنين انگيزهاي براي همه وجود ندارد چنان كه ذوق و استعداد افراد هم نسبت به فراگيري انواع مسائل، مختلف است و با توجه به اينكه بعضي از دانشها وابسته به بعضي ديگر و آموختن يكي متوقّف بر ديگري است از اين روي آموزشگران از ديرباز درصدد برآمدهاند كه از طرفي مسائل مرتبط و متناسب را دستهبندي كنند و دانشها و علوم خاص را مشخّص سازند و از طرف ديگر علوم مختلف را طبقهبندي كنند و نياز هر علمي را به علم ديگر، و در نتيجه تقدّم يكي را بر ديگري روشن نمايند تا اوّلاً كساني كه انگيزه يا ذوق و استعداد خاصي دارند بتوانند گمشدهي خودشان را در ميان انبوه مسائل بيشمار بيابند و راه رسيدن به هدفشان را بشناسند، و ثانياً كساني كه ميخواهند رشتههاي مختلفي از معلومات را فرا گيرند بدانند از كداميك آغاز كنند كه راه را براي آموختن ديگر رشتهها هموار كند و فراگيري آنها را آسانتر نمايد.
بدين ترتيب،پس از شکل گیری دانشها, علوم به قسمتها و بخشهاي گوناگون، تقسيم شد و هر بخشي در طبقه و مرتبهي خاصّي قرار گرفت. از جمله تقسيمات علوم، تقسيم كلّي آنها به علوم نظري و علوم عملي، و تقسيم علوم نظري به طبيعيات و رياضيات و الهيّات، و تقسيم علوم عملي به اخلاق و تدبير منزل و سياست است كه به اختصار به آن اشاره شد.
ملاك مرزبندي علوم
بعد از آنكه لزوم دستهبندي علوم، روشن شد سؤال ديگري مطرح ميشود كه علوم را براساس چه معيار و ملاكي بايد دستهبندي و مرزبندي كرد؟
پاسخ اين است كه علوم را ميتوان با معيارهاي مختلفي دستهبندي كرد كه مهمترين آنها از اين قرار است:
1- براساس اسلوب و روش تحقيق. :بدیهی است كه همهي مسائل را نميتوان با روش واحدي مورد تحقيق و بررسي قرار داد و نيز از یاد نبریم كه همهي علوم با را توجّه به روشهاي كلّيِ تحقيق ميتوان به سه دسته تقسيم كرد:
الف- علوم عقلي كه فقط با براهين عقلي و استنتاجات ذهني، قابل بررسي است مانند: منطق و فلسفهي الهي.
ب- علوم تجربي كه با روشهاي تجربي قابل اثبات است مانند: فيزيك، شيمي و زيستشناسي.
ج- علوم نقلي كه براساس اسناد و مدارك منقول و تاريخي، بررسي ميشود مانند: تاريخ، علم رجال و علم فقه.
2- براساس هدف و غايت. ملاك ديگري كه ميتوان براساس آن، علوم را دستهبندي كرد فايده و نتيجهاي است كه بر آنها مترتب ميشود و هدف و غايتي است كه فراگير از آموختن آنها در نظر ميگيرد مانند هدفهاي مادّي و معنوي، و هدفهاي فردي و اجتماعي.
بديهي است كسي كه ميخواهد راه تكامل معنوي خود را بشناسد به مسائلي احتياج دارد كه شخص علاقهمند به تحصيل ثروت از راه كشاورزي يا صنعت،و… به آنها احتياج ندارد، چنان كه يك رهبر اجتماعي نيازمند به داشتن معلومات ديگري است. پس ميتوان علوم را طبق اين اهداف گوناگون، دستهبندي كرد.
3- براساس موضوع. سومين ملاكي كه ميتواند معيار انفكاك و تمايز علوم، واقع شود موضوعات آنها است. يعني با توجّه به اينكه هر مسئله، موضوعي دارد و تعدادي از موضوعات در يك عنوان جامعي مندرج ميشود آن عنوان جامع را محور قرار ميدهند و همهي مسائل مربوط به آن را زير چتر يك علم، گردآوري ميكنند چنان كه عدد، موضوع علم حساب، و مقدار (كميّت متصل) موضوع علم هندسه، و بدن انسان موضوع علم پزشكي قرار ميگيرد .
تقسيمبندي علوم براساس موضوع، بهتر از معيارهاي ديگر، هدف و انگيزهي جداسازي علوم را تأمين ميكند چنان كه با رعايت آن، ارتباط و هماهنگي دروني مسائل و نظم و ترتيب آنها بهتر حفظ ميشود. و از اين روي از ديرباز مورد توجّه فلاسفه و دانشمندان بزرگ، قرار گرفته است. ولي ميتوان در دستهبنديهاي فرعي، معيارهاي ديگري را نيز درنظر گرفت. مثلاً ميتوان علمي را به نام «خداشناسي» ترتيب داد و محور مسائل آن را خداي متعال قرار داد و سپس آن را به شاخههاي فلسفي و عرفاني و ديني، منشعب ساخت كه هر كدام با روش ويژهاي مسائل مربوط را مورد بررسي قرار دهد و در واقع، معيار اين انقسام جزئي را روش تحقيق، شكل ميدهد. همچنين رياضيات را ميتوان شاخههاي گونهگوني منشعب كرد كه هر شاخه براساس هدف خاصي مشخص شود مانند رياضيات فيزيك، و رياضيات اقتصاد. و بدين ترتيب، تلفيقي بين معيارهاي مختلف به وجود ميآيد.
دربالا به ابعاد ودامنه علوم اشاره کردیم .برخی علوم عقلی ویا استدلالی برخی تجربی و برخی بینابین و…هستند در ماهیت ونتایج حاصل از برخی علوم تجربی مثل فیزیک و شیمی اختلاف چندانی وجود ندارد اما در علوم انسانی دعوا و بحث زیاد است .این نکته ها که این علوم توانایی پیش بینی زیادی ندارند یا اطلاعات موجود در آنها دارای کیفیت و ارزش خاصی نیست یا موجبات تحول و توسعه را در جزء وکل در خود دانش یا جامعه فراهم نمی کند .یا این که داشتن این دانشها نمی تواند در کاستن از هزینه های مادی و فیر مادی فردی گروهی .موثر افتد یا .ودر سطح اجتماعی یا افزایش سود و ثمرات موثر باشد .چنان که در علوم تجربی هست و قابل اتدازه گیری آنها هم میسر است ..
نکته مهم دیگر در جامعه ما ؛ فرض پذیرفته شده یا بدیهی این است که: ارتباط صحیح یاعدم و یا نقص ارتباطی میان علوم انسانی با دین را؛در کارامدی یا ابتری علوم موثر می دانند .در حالی که در جوامع غربی عکس این فزض بوده و بحث جدا کردن حوزه دین از سایر علوم و تفکیک دادن را در توسعه جامعه موثر می دانند .در عین آن که با کنار نهادن دین ,چه منظوری دارند ؟حذف کامل دین و آموزه های اخلاقی آن ؟یا این که در عمل اخلاق و ارزشهای درست دینی را رد نکرده و با عرفی سازی ارزشها و اصول و قدرت بخشیدن به آنها؛ مجددا به خدمت گرفته اند.. اما آیا واقعا دینداری به سبک رایج یا بی دینی؛ در کارکرد یا توسعه و ابترکردن علوم انسانی موثرند ؟مثلاپذیرش حاکمیت اصول و مباحث اعتقادی در جامعه شناسی و تاریخ و سیاست و روانشناسی چه تاثیری دارد؟آیا موجب قدرتمندی و زایایی علوم شده و می شوند ؟یا به عکس تداخل آنها سبب عدم توسعه علوم می شود ؟و اگر در هر حال جوابی باشد میزان تاثیر چگونه و چقدر است ؟
بدیهی است تمام جوامع در آرزوی توسعه دادن به دانشهای خود هستند .هم در حوزه تجربی هم در علوم انسانی . در حوزه علوم غیر انسانی و به خصوص تجربی ؛ کار مشکل اما روشن تر است.اما در حوزه علوم انسانی هم مشکلتر و مبهمتر و هم نامشخص تر است.حال بگردیم دنبال مساله؟:
مساله ها کدام است؟مسایل کاذب و حقیقی؟نو و کهنه ؟واقعی و غیر واقعی ر طبقه بندی کرده ایم ؟
کی باید مساله را تایید کند ؟حکومت یا جامعه؟ یا محقق و استاد و..؟
آیا هدف در علوم را روشن کرده ایم ؟
کی باید مساله را تایید کند ؟حکومت یا جامعه؟ یا محقق و استاد و..؟
آیا اشکال کار عدم توسعه در علوم انسانی در کلیات کار است یا جزییات؟ روبنایی است یازیر بنایی ؟آیا سیطره علوم غربی مایه بطلان کار ماست؟ مسایل کاذب و حقیقی؟نو و کهنه ؟واقعی و غیر واقعی ر طبقه بندی کرده ایم ؟ نیازهای زمانه چیست؟دانش و مساله علمی چه ارتباطی با زمان ..زمان گذشته وحال و آینده دارد ؟؟
آیا تربیت و تعلیم ما از ابتدا درست است؟آیا عادات ما در تحقیق ایراد دارد ؟آیا نقد و نقادی از پای بست ویران نیست؟
آیا می دانیم چه داریم و چه نداریم ؟چه می خواهیم وچه نمی خواهیم؟کی و کجا و چگونه تولید علم می شود؟
آیا سیطره علوم غربی مایه بطلان کار ماست؟ مسایل کاذب و حقیقی؟نو و کهنه ؟واقعی و غیر واقعی ر طبقه بندی کرده ایم ؟
نیازهای زمانه چیست؟دانش و مساله علمی چه ارتباطی با زمان ..زمان گذشته وحال و آینده دارد ؟؟
اساسا آیا روند تولید علم تا حدی طبیعی هست ؟یا غیر ارادی ؟؟تولید دانش در رفع نیاز های مردم و جامعه چقدر موثر و چه ارتباطی باهم دارند؟تحولات گوناگون جامعه چه اثری در کار دارد؟ تولید علم در سیاست حاکم چه نقشی دارد؟
.به نظر ما مساله اساسی درساز و کار فرهنگ رایج و حاکم بر جامعه است . ونداشتن روش کاردرست هم پیش شرط اصلی آن در هر جامعه است.درست شناختن مساله و و یافتن اطلاعات و دادن جواب درست متناسب با سوال و نیاز واقعی جامعه ,کارساز است .ودرست دریافتن جایگاه مساله ودر کنار مسائل دیگرنهادن مهم است.مثلا در بحث خانواده در جامعه شناسی یا تربیت فرد در روانشناسی چه نکته ای مهم است؟ دادن فرضیه های ترجمه شده؟ یا دادن نظر بومی مبتنی بر شناخت دقیق از مسایل جامعه ایرانی ؟ اما چگونه می توان مساله واقعی و درست را در جامعه پیدا کرد؟آیا ما اطلاعات اولیه درست را تهیه کرده ایم؟یانه به هر دلیل تنبلی و توجیه و خودسانسوری و …پایه معلومات ما درست نیست ؟
چرا مدام افراط و تفریط داریم ؟ مثلاعلیرغم همه تبلیغها وتلاشها , روابط نامشروع جنسی چه وضع و جایگاهی دارد ؟و چرا ؟در فرانسه و انگلیس چه ؟می شود اطلاعات اینها را گرفته و کپی کرده و نظریه بسازیم؟ چرا باید در امور خودمان حتی اطلاعات و آماراولیه , گیر و گور داشته باشد؟آیا در همه استانها این امر نمود یکسان دارد ؟یا هر استانی وضع خاصی دارد؟و چرا؟
چرا رشد در علوم انسانی نداریم ؟چون هم اطلاعات اولیه ما لنگ می زند هم در طراحی نظریه کپی برداری کرده و… ترجمه بهترین اثر تحقیقی در باب مشکلات خانواده ازجامعه انگلیسی یا مردم فرانسه به فارسی : برای حل مسائل مشابه در ایران کارساز و کارگشا نیست؟؟آیا مشکل در عدم کارایی چنین تحقیقاتی؛ در بیدینی انها و دینداری ماست؟؟یا مثلا خط و جهان بینی آنها با ما فرق دارد؟یا مشکل در نوع فرهنگ و ارزشها و ملاکهای متفاوت زندگی در دو جامعه است؟که در یک موضوع خاص مثل روابط نامشروع مسائل وراه حل های مختلفی دیده می شود یا این که هم مساله درونی دو جامعه فرق دارد و هم راه های حل آنها .لذا ترجمه مساله و راه حل انها هم درحل مساله جامعه ما بی فایده و بی اثر می شود .اما فراموش نکنیم ما با ذات علم مخالف نبوده ودر مقام مقایسه در نیامده و در مثال علم فرنگی را چون گوشت خوک و…مساوی و مشابه هم نمی دانیم علم به ذات خود خوب است و آگاهی از آنها هم خوبتر ..ولی آیا ما وقت و امکان داریم همه را در نظر بگیریم؟یا باید صرفه جویی در وقت کنیم .حتی در باب آموزش.
مشکل مهم مادر علوم انسانی ابن است که انسان و جامعه خودر ا به خوبی نمی شناسیم .پس مساله و راه حل درستی هم نداریم .نه غرب و دیگران را درست شناخته ایم و به عبارت دیگر مساله عدم شناخت ویا شناخت درست درباب علوم غربی هم هست خلاصه: .نه جوامع غرب را به خوبی می شنلسیم .نه جامعه خودمان را و نه عمیفا در آنها غور کرده و استخوان خرد کرده ایم.پس در هردو لنگ می زنیم .عدم شناخت درست ازغرب هم باز ریشه در عدم شناخت از خود مان دارد.هدم شناخت خودمان هم دلایل زیادی دارد .
دین و علوم انسانی : انتظارات ما از دین و کتب دینی هم گاه دار افراط و تفریط بی قاعده ای است .خداوند بشر را ناآرام و خودخواه و ناراضی آفریده است .لذا مهمترین هدف و دغدغه بشر دردوران زندگی در زمین؛درک یا رسیدن به آرامش است. پس بشر از همه چیز بهره می برد تاشاید آرام شود .حتی دین و یادخدا هم برای نیل به آرامش است.ازدواج و ثروت وقدرت و..ار این جمله است پس هدف انسان در زندگی تلاش برای رسیدن و کسب آرامش است و جامعه هم که مجموعه افراد است ازاین امر جدانیست و همین را می خواهد.پس دولت دین دار هم باید این هدف را دنبال کند .هرچند غربیان هم به تجربه به ضرورت رسیدن به این هدف رسیده اند پس هدف یا یکی از اهداف کاربردی در علوم انسانی هم باید همین باشد .
اشتراک یا وجوه مشترک در علوم:هرعلمی باید برای همانندی و اشتراک با دیگر علوم چه وجوهی داشته باشد ؟مثلا باید در ابزارها اشتراک یابد؟؟ یا در موضوعات؟ یا می توانند درهدف یا اهداف مشترک باشتد؟:مثلا وقتی گفته می شود دین عین سیاست است .این اشتراک و عینیت در کجاست ؟آیا در ابزارها یا در موضوع یا هدف یا روشهاست یا در کارکردها ؟پس جمله فوق یا ناقص است یا حداقل ایراداتی دارد .اگر در جامعه به اعتقاد گروهی ؛سیاست ودیانت نزدیک به هم تلقی شده و یا یکی هستند.براین اساس باید اثبات کنند که: مثلا باید هدفهای دوعلم هم یکی باشد .اگر دین باید انسان را آرام کند ..پس باید سیاست و سیاستمدار و حکام هم چنین باشند مثلا حکام در حد امکان باید تمام وسائل آرامش و راحتی مردم را فراهم کنند .اما اگر چنین نشود پس آیا ا ین جمله فوق درست نبوده یا حداقل این سیاست در ارتباط با دین نیسنت؟؟.یا حتی با آن ؛بی ارتباط است ؟.البته باید در نظر داشت اکثرا علوم؛ امری اکتسابی است و به تلاش و زحمت عالمان به دست می آید .اما الهام ومدد و برکت خداوند هم غالبا شامل کوشندگان آن می شود.پس باید برای نیل به علوم انسانی کارامد ویا یک سلسله از دانشهای بومی و ایرانی و تمام علوم ؛ به شدت ودقت کار کردو کار وکار و.و ضمنا شرایط لازم و کافی را هم برای این تلاش فراهم کرد .سعه صدر داشت و تشویق کرد .نهراسید.. تا نظریه ها طرح شد قبل از توجه به منافع فردی یا گروهی به اهداف غایی و نهایی اندیشید .واجازه داد این نهال به درختان پرثمر و ریشه دار تبدیل و به تدریج باغهای علم توسعه یابد .هر چه دانش آدمی بالاتر رود درک و امکان او در فهم مطالب معنوی هم رشد می یابد .یعنی اگر بشر بتواند با علم خود خدارا بهتر شناخته و جهان خود را آبادتر و مفیدتر کند .این دانشها خواه ناخواه الهی است به خصوص وقتی همراه باشکر و تفکر باشد و علم بتواند امکانات زندگی را افزوده و جهان را آباد کند و بشر را به رفاهی برساند که آرامتر شود و لذات معنوی را جویا شود .علم دینی با شعار و لقلقه زبان حاصل نمی شود .با دل صاف و خدمت بیشتر به مردم و رضایت آنان است .انسان باید امانت خدارا به بهترین شکل نگهدارد .فرض کنیم جهان مثل باغی است که خدا به انسان داده تا از آن استفاده کند .چه باید کرد ؟می توان آن را به حال خود رها کرد تا خودبه خود رشد کند جنگل درهم برهمی شود .یا این که تمام درختان رابرید و محو کرد یا در عمران آن کوشید آن را به بهترین شکل اداره کرد و توسعه داد؟یا باغ رارها کرد و در جای دیگر و ناکجا آبادی به دنبال باغ خیالی بود ؟
شکر این است که داشته ها و موجودی خود که همان امانت خداست را به بهترین شکل نگهداری کنیم از آن بهره برده و به دیگران هم اجازه بهره برداری دهیم و همه اینها نیاز مند علم و علوم است .
حال با این مقدمه به مقالاتی در این باب توجه کرد…
جام جم آنلاين:معمولا در جوامع دانشگاهي ما علوم انساني كماهميتتر از رياضي و علوم تجربي دانسته ميشود در حالي كه در دانشگاههاي غربي، اهميت علوم انساني روز به روز بيشتر محسوس ميشود.
علوم انساني چيست و به چه معناست؟
بر اساس نظام قديم آموزشي در كشور ما، دانشآموزان پس از پايان دوره راهنمايي ملزم بودند كه يا در دبيرستان و يا هنرستان به ادامه تحصيل بپردازند. دبيرستان كه عمده دانشآموزان در چارچوب آن به ادامه تحصيل ميپرداختند داراي 3رشته علوم انساني، علوم تجربي و علوم رياضي بود.
اين ساختار در نظام جديد آموزشي دوره دبيرستان تا حد زيادي حفظ شد. دانشآموزان هر يك از اين 3 رشته قادرند در رشتههاي مشخصي به ادامه تحصيل در دانشگاه بپردازند. مثلا رشتههاي دانشگاهي پزشكي، علوم آزمايشگاهي و زيستشناسي از زيرمجموعههاي علوم تجربي محسوب ميشوند، مهندسي عمران و معماري از زير مجموعههاي رشته علوم رياضي و تاريخ، فلسفه و حقوق از زيرمجموعههاي رشته علوم انساني محسوب ميشوند.
بر اساس كدام معيار و ملاك علوم را دستهبندي ميكنند و بخشي از علوم را تحت عنوان «علوم انساني» و بخش ديگر را علوم تجربي ميدانند؟ تمايز علوم رياضي با علوم تجربي تا حدي آشكار است. علوم تجربي از روشهاي تجربي و آزمايشگاهي بهره ميبرند و علوم رياضي از روشهاي غيرتجربي و مقدم بر تجربه استفاده ميكنند. اصطلاحا رياضيات با شهود محض سروكار دارد و علوم تجربي با شهود تجربي. البته اين شهود را نميبايد با شهود عرفاني اشتباه گرفت بلكه در اينجا شهود به معناي آشكار شدن متعلق شناخت براي انسان است و در رياضيات متعلق شناخت از پيش در ذهن انسان نهاده شده است و هر كس ميتواند آن را بدون مراجعه به جهان خارج از ذهن تصور كند. هركسي در ذهن خود تصوري از دايره، مستطيل، عدد 5 و عمل جمع و تفريق دارد و بنابراين موضوعات علوم رياضي در ذهن هركس به خودي خود موجودند.
اما موضوعات علوم تجربي، موضوعاتي خارج از ذهن انسان هستند و براي شناخت آنها لزوما بايد از آنها تجربه حسي و آزمايشگاهي داشت. بنابراين روش علوم تجربي لزوما روش تجربي است و علوم تجربي و علوم رياضي از دو حيث با يكديگر متمايز ميشوند: الف از حيث موضوع ب (به تبع موضوع) از حيث روش
علوم رياضي به تبع اينكه روشي عقلي دارند، معمولا يقينآورتر هستند، ولي هرچند علوم تجربي كاملا يقينآور نيستند، اما به لحاظ اهميت و فايدهاي كه در زندگي انسان دارند، اگر بيشتر از علوم رياضي مورد توجه نباشند، كمتر از آن مورد توجه نيستند.
اما در اين ميان تكليف علوم انساني چيست؟ همواره 3 سوال مهم در مورد علوم انساني مطرح است: 1- موضوع علوم انساني چيست؟ 2- روش علوم انساني چيست؟ 3- اهميت علوم انساني چيست؟
علوم انساني در اواخر قرن نوزدهم در ميان غربيان دچار بحران شديدي شد، چرا كه در اين زمان، علوم تجربي بشدت در حال پيشرفت بودند و داراي منافع بسيار زيادي تلقي ميشدند. تا آن زمان هنوز جنگهاي جهاني اول و دوم اتفاق نيفتاده بود و بنابراين اثرات مخرب علم و تكنولوژي جديد بر زندگي انسان، (كه نمونه آن بمباران هستهاي دو شهر از شهرهاي ژاپن توسط آمريكا بود) هنوز آشكار نشده بود و صرفا مزاياي علم تجربي مدرن مورد توجه واقع ميشد. در اين ميان علوم انساني علومي بدون فايده و بدون دقت تلقي ميشد. چرا كه علوم انساني فاقد مزايايي بود كه به واسطه علم تجربي و علوم فني مهندسي براي انسان قرن نوزدهم حاصل شده بود. در عين حال هيچ پيشرفتي در اين دسته از علوم مشاهده نميشد. حتي هيچ تعريف مشخصي نيز از اين علوم وجود نداشت و معمولا اين علوم را با مصاديق آن (فلسفه و تاريخ در راس اين مصاديق بودند) ميشناختند. نه موضوع اين علوم مشخص بود و نه روش آن و نه اهميت آن.
بنابراين علوم انساني دچار 3 گونه بحران شد: بحران در هويت، بحران در روش و بحران در غايت. برخي از فلاسفه غربي در پي نجات علوم انساني از اين بحران بر آمدند. برخي از آنها زير مجموعههاي خاصي از علوم انساني را مورد توجه و تمركز خود قرار دادند كه ادموند هوسرل، فيلسوف شهير آلماني و استاد مارتين هايدگر، از آن دسته از فيلسوفان است. وي توجه خود را به بحران در فلسفه متمركز كرد و روش پديده شناسي خود را براي نجات فلسفه از اين بحران مطرح كرد. ولي يكي از متفكران غربي به نام ويلهلم ديلتاي بحران را نه صرفا متوجه فلسفه، بلكه متوجه كل علوم انساني دانست و در پي نجات آن بر آمد. ديلتاي موضوع علوم انساني را به اين شكل مشخص كرد: آثاري كه انسان آن را خلق كرده است.
اينگونه تعيين موضوع براي علوم انساني بسيار راهگشاست و تا حد زيادي روشنگر. ما در فلسفه، انديشههايي را كه انسانهاي قبلي در طول تاريخ در مورد نحوه پيدايش جهان، نحوه حصول معرفت و تعيين ارزشهاي اخلاقي ارائه دادند مورد مطالعه قرار ميدهيم. بنابراين در فلسفه آنچه را كه ساخته انسان است مورد مطالعه قرار ميدهيم. در رشته تاريخ نيز آثار انسانهاي گذشته و شيوههاي حكومت و جنگ و غيره را مورد مطالعه قرار ميدهيم. بنابراين موضوع اين رشته نيز چيزي است كه انسان آن را خلق كرده است.
اما معيار ديلتاي در مورد موضوع علوم انساني از جهاتي رهزن است. چرا كه مثلا كامپيوتر نيز از ساختههاي انسان است ولي رشته مهندسي سختافزار كامپيوتر كه اين ساخته انساني را مورد مطالعه قرار ميدهد از زير مجموعههاي علوم انساني محسوب نميشود.
اين اشكال بر ديلتاي وارد نيست. چرا كه او در كنار موضوع علوم انساني، روش علوم انساني را هم مشخص كرده است. روش علوم انساني با علوم رياضي و علوم تجربي متفاوت است. علوم انساني همچون رياضيات به محاسبه و اندازهگيري نميپردازد. همچنين علوم انساني همچون علوم تجربي نيست كه به وسيله روش تجربي و آزمايشگاهي با موضوع خود مواجه شود. به نظر ديلتاي علوم تجربي به واسطه روش تجربي، به تبيين علي معلولي و در نهايت پيش بيني در مورد موضوع مورد مطالعه خود =(اعيان طبيعي) ميپردازد. اما كارعلوم انساني «فهم» و «توصيف» است. بنابراين علوم انساني از دو جهت با علوم تجربي تفاوت دارد: از جهت موضوع (موضوع علوم تجربي اشياء طبيعي است و موضوع علوم انساني چيزهايي است كه انسان آنها را ساخته است) و از جهت روش (روش علوم تجربي، تجربي و آزمايشگاهي است و روش علوم انساني فهم و توصيف موضوع خود است.)
بنابراين اشكالي كه در مورد مهندسي سختافزار كامپيوتر مطرح شد به تعريف ديلتاي از علوم انساني وارد نيست. زيرا هر چند موضوع رشته مهندسي سختافزار كامپيوتر از ساختههاي انسان است، ولي روش اين رشته با روش علوم انساني مطابقت ندارد. در عين حال فهم و توصيف كامپيوتر و به طور كلي محصولات تكنولوژي در چارچوب رشتههايي مثل فلسفه تكنولوژي و در زيرمجموعه علوم انساني مطرح ميشود.
بنابراين علوم انساني از بحرانهاي هويت و روش نجات مييابد. اما بحران مربوط به اهميت علوم انساني در قرن بيستم از بين رفت، چرا كه پس از اثرات مخرب جنگهاي جهاني اول و دوم، علوم انساني اهميتي مضاعف يافت زيرا انسان غربي به اين نتيجه رسيد كه در مورد آنچه خود ساخته (تكنولوژي) ميبايد فهم عميقتري پيدا كند.
در اين ميان، اهميت علوم انساني براي ما نيز كه اكنون با دستاوردهاي تكنولوژي غرب مواجهيم، مشخص است. ما در كنار اهميت دادن به علم تجربي و تكنولوژي، نبايد از فهم اين پديدهها غافل باشيم و آنها را بدون ملاحظه و تعمق بپذيريم و نبايد راهي را كه غربيان رفتند و قربانيان بسياري به پاي آن دادند، بيكم و كاست طي كنيم. بنابراين علوم انساني ميتواند رهيافت ما را به ساير علوم و موضع ما را نسبت به آنها مشخص كند. معنويت موجود در سنت ما نميبايست قرباني پذيرش زندگي مدرن علمي (يا به عبارت بهتر علم زده) شود. آنچه در اين ميان اهميت دارد توجه به عنصر «فهم» است كه متعلق به علوم انساني است و علوم تجربي و رياضي، فاقد آن ميباشند (با تعريفي كه از «فهم» ارائه داده شد.)
موقعيت كنوني علوم انساني در ايران و موانع زيرساختي
سخنرانی دكتر محمدباقر خرمشاد- معاون فرهنگي و اجتماعي وزير علوم ، تحقيقات و فن آوري
ضمن تشكر از دستاندركاران برگزاري همانديشي، عرايض من در سه قسمت است. مقدمهاي را عرض ميكنم و در مقدمه به اين سئوال پاسخ خواهم داد كه چرا علم و بحث توليد علم، اساساً اهميت پيدا كرده است. در بخش دوم مرور مختصري خواهم داشت بر موقعيت كنوني علوم انساني در ايران، و بالاخره موانع هشتگانهاي را تقديم خواهم كرد كه چهار مورد از آنها عيني و چهار مورد ديگر ذهني است.
در بحث مقدماتي و پاسخ به سئوالي كه عرض كردم؛ به مناسبتي آثار شهيد مطهري را مرور ميكردم جملات عجيبي ديدم كه فكر ميكنم دو پارگراف از آن با يك تحليل مختصر، بتواند پاسخ سئوال را بدهد. آقاي مطهري ميفرمايد: «اگر ما ميخواهيم دين صحيح داشته باشيم، اگر ميخواهيم از فقر رهايي يابيم و اگر ميخواهيم از مرض نجات پيدا كنيم، اگر ميخواهيم عدالت در ميان ما حكمفرما باشد، اگر ميخواهيم آزادي و دموكراسي داشته باشيم، اگر ميخواهيم جامعه ما برخلاف حال حاضر به امور اجتماعي علاقمند باشد، منحصراً راهش علم است و آن هم علمي كه عموميت داشته باشد و از راه دين بهصورت يك جهاد مقدس درآيد. (ده گفتار)».
در جاي ديگري ميگويد: «امروز دنيا بر پاشنه علم ميچرخد كليد همة حوايج علم و اطلاع فني است، بدون علم نميتوان جامعهاي غني، مستقل، آزاد، عزيز و قوي بهوجود آورد. خودبهخود نتيجه ميگيريم كه در هر زماني خصوصاً در اين زمان فرض و واجب است بر مسلمين كه همه علومي را كه مقدمة رسيدن به هدفهاي اسلامي است فراگيرند و كوتاهي نكنند.
اگر آن شهيد بزرگوار در حدود چهل سال پيش به اين نتيجه رسيده است كه اينقدر بحث علم مهم است ميتوانيم در ادامه تحليل به اين نتيجه برسيم كه بعد از انقلاب اسلامي ايران كه همفكران مرحوم شهيد مطهري، انقلاب اسلامي ايران را با رهبري حضرت امام(ره) به پيروزي رساندند؛ الآن بهجرأت ميشود گفت كه در نقطهاي قرار گرفتهايم كه بايستي بنياديترين آسيب خويش را كه مانع عمدة پيشرفت ما بوده را شناسايي و آن را تقويت كنيم. شايد در تحليل مقام معظم رهبري در تأكيد بر اينكه علم به توليد علم تبديل شود و آن هم در اين مقطع از تاريخ انقلاب اسلامي ايران، بايد گفت كه ما بر اين نكته و نقطه به عقبماندگي گذشته غلبه كنيم و انقلاب اسلامي ايران به وعدههايي كه داده عمل كند و يا اينكه جز اين راهي نيست. به همين جهت شايد اسلامگرايان به تعبيري كه انقلاب اسلامي ايران را به پيروزي رساندند در مقطع حساسي قرار گرفتهاند و به تعبير شخص مقام معظم رهبري كه هدايت انقلاب را بهعهده دارد امروز بهجز اين راهي نمانده و شايد فلسفه وجودي ما در اين جلسه اين باشد كه اين مسئله را انشاءالله به انجام برسانيم.
اما موقعيت كنوني علوم انساني را اگر بخواهم با آمار سال تحصيلي سال 1383 ـ 1384 بيان كنم به اين قرار است: گروههاي تحصيلي به تفكيك رشته تحصيلي علوم انساني به انضمام گروه هنر، در مقايسه با گروه مهندسي، بيشترين گروههاي تحصيلي كشور را دارا است. آمار نشان ميدهد كه از تعداد دانشجويان در سال 83 و 84، 47 درصد علوم انساني بودهاند و 3 درصد هم هنر كه مجموعة علوم انساني و هنر 50 درصد دانشجويان سال 83 و 84 و بقيه رشتهها هم 50 درصد ديگر را تشكيل ميدادند.
برطبق آمار ديگر توزيع، تعداد دانشجويان گروه علوم انساني در سال 83 و 84، 57 درصد ميباشند. 37 درصد فارغالتحصيلان دانشگاهها در اين سال تحصيلي در گروه علوم انساني بودند كه اگر گروه هنر را هم به آن اضافه كنيم مجموعاً 41 درصد ميشود.
مجموعه آمار و ارقام اين را نشان ميدهد كه حدود 50 درصد دانشجويان را در دانشگاهها، دانشجويان علوم انساني تشكيل ميدهند و فكر ميكنم حدود 50 پژوهشكده علوم انساني هم در كشور داريم. ميتوانيم اين سئوال را مطرح كنيم كه موقعيت كنوني علوم انساني در ايران چگونه است؟ بعد از اين آمار و ارقام اگر بخواهيم رضايتمندي خود را اعلام كنيم فكر ميكنم كه رضايت چنداني نداشته باشيم. هرچند كه عرض كردم بيشترين گروهها و دانشجويان از آن علوم انساني هستند ولي در علوم انساني آنقدر توانمندي نداريم كه امروز ميخواهيم با كمك يكديگر مسيري را هموار كنيم كه به توليد علم و خصوصاً نهضتي در توليد علم و بهطور مشخص در علوم انساني و معارف اسلامي بيانجامد.
در قسمت سوم كه طرح موانع است، علاوه بر چهار مانع ذهني كه به نظر من موانع جدّي هستند، چهار مانع عيني را هم ميتوان برشمرد. از موانع ذهني فراروي علوم انساني كشور تجربهگرايي و تجربهستيزي توأمان است. بهنظر ميرسد كه ما هنوز نتوانستهايم نقطهاي را تعريف كنيم و تكليف خود را با پوزيتيويسم و در حالت عامتر تجربهگرايي روشن كنيم. عدهاي تحت تأثير علوم انساني برگرفته از غرب، جز تجربهگرايي راهي نميدانند و بخشي از علوم انساني قديمي ما را كه خصوصاً در حوزهها وجود دارد يك ستيز جدّي با تجربهگرايي ميدانند. اما عدم تعيين اينكه ما چه بخشي از تجربهگرايي را در علوم انساني بگيريم و چه بخشي از آن را نگيريم يا دُز لازم براي تجربهگرايي در علوم انساني چقدر است، مانعي جدي تلقي ميشود.
سياه و سفيد ميبينيم، يعني در انتخاب روشها و در اثبات و نفيها يا كاملاً تجربهگرا ميشويم يا بهشدت تجربهستيز. بهنظر ميرسد كه راه انصاف جستن فرمولي ميانه است كه جايگاه مطلوب ما را تعيين ميكند.
هرچند كه ما در عمل نه واقعاً تجربهگرا هستيم و نه واقعاً تجربهگريز ولي بهلحاظ نظري، در مباحث خود بهشدت ميكوبيم و يا بهشدت اثبات ميكنيم.
نكته دوم، تقسيم علوم به علوم ديني و غيرديني است. عملاً ما دو نوع علم داريم، اصحاب علوم ديني ساير علوم را بهدليل ديني نبودن يا همراه نبودن با پارامترهاي ديني و يا شرعي نبودن نفي ميكنند و اصحاب علوم غيرديني هم علوم ديني را به دليل غيرنافع بودن، ذهنگرا بودن و غيره نفي ميكنند.
مرحوم مطهري ميفرمايد: «اساساً اين درست نيست كه ما علوم را به دو دسته ديني و غيرديني تقسيم كنيم، تا اين توهم براي بعضي پيش بيايد كه علومي كه اصطلاحاً علوم غيرديني ناميده ميشوند از اسلام بيگانهاند. جامعيت و خاتميت اسلام اقتضا ميكند كه هر علم مفيد و نافعي را كه براي جامعه اسلامي لازم و ضروري است علم ديني بخوانيم.» لذا بهنظر ميرسد بايد بر اين عقيده غلبه كنيم، همه علوم با استدلالي كه اشاره شد ديني هستند، به دليل اينكه جامعة ما يك جامعة ديني است، ما در ظرف دين فكر ميكنيم، ادامه حيات ميدهيم و ميميريم، اگر هم راه نجاتي باشد مرحوم مطهري در آن جملة اول فرمود كه بحث علم تبديل شود به جهادي مقدس كه همين نهضت توليد علم است.
سومين مانع ذهني، در صدر نشستن مسئلة عقبماندگي سختافزاري در جامعة ما و در نتيجه نرسيدن نوبت به تفكر و اهتمام به مسئلة عقبماندگي نرمافزاري و رويكردي و نگرشي؛ يعني بهگونهاي طبيعي ما چون به لحاظ سختافزاري احساس عقبماندگي ميكنيم مهندسين بر صدر مينشينند به دليل اينكه آنها توان اين را دارند كه بعضي از اشكالات و عقبماندگيهاي جامعه را سريعتر پاسخ بدهند و يا رشتههايي كه با زندگي ملموس ما سروكار دارند، در اولويت قرار ميگيرند. به اين ترتيب سرمايهگذاري براي علوم انساني، اهميت دادن، و بها دادن به اين رشته كمتر ميشود. اگر فردي استعداد خوبي دارد ميرود دنبال پزشكي، چون ملموس است و بعد از فارغالتحصيل شدن كار ملموسي انجام ميدهيد. كماستعدادترين افراد ما هم هدايت ميشوند به سمت علوم انساني به دليل اينكه عقبماندگي زياد است و فكر ميكنيم كه اولويتبندي شده و اولويت اول با مباحث سختافزاري است و بايد در اين زمينه وارد شويم و علوم انساني در انتها قرار ميگيرد. و طبيعي است كه وقتي تعداد انسانهاي با ضريب هوشي بالا كمتر وارد علوم انساني شوند، يك مانع ميشود.
آخرين مانع ذهني، عدم باور جدّي اصحاب قدرت و مديران به اهميّت علوم انساني در غلبه بر عقبماندگي و تسريع رشد و پيشرفت است. نهتنها در تودههاي مردم اينگونه است بلكه اصحاب قدرت، حاكمان و دولتمردان هم در ذهن خودشان به اين مسئله قائل نيستند كه علوم انساني بنياد است و اهميّت حياتي دارد. آن چارچوب لازم براي اينكه پيشرفتهاي سختافزاري ما جهت درستي داشته باشد و ما را سريعتر به نتيجه برساند را علوم انساني فراهم ميكند پس آنرا بايد در صدر نشاند و اجازه داد و يا كمك كرد كه آن چارچوبها را فراهم كند.
موانع عيني چهار مورد است. مورد اول، مسئلهمحور نبودن علوم انساني است. ما علوم انساني داريم ولي علوم انساني پاسخي به مسائل ملموس نميدهد و يا علاج دردي معين را نميكند درنتيجه نفعي براي آن حس نميشود و به همين جهت هم جايي براي خودش باز نميكند. اين را ميشود با پزشكي مقايسه كرد كه چقدر نفع داشتن ميتواند باعث رشد يك رشته شود. شايد اينطور تداعي شود كه علوم انساني براي حرافي طراحي شده است. در نتيجه علوم انساني انتزاعي ميشود و غرق در انتزاعيات باقي ميماند و ملموس نميشود.
دومين مسئله عيني، غيربومي بودن و يا وارداتي ماندن علوم انساني است كه اين مسئله باعث توليد آفت ديگري هم ميشود و آن اين است كه چون وارداتي است بين اصحاب و عالمان علوم انساني از يك سو و تودههاي مردم شكاف ايجاد ميكند. چون يافتههاي آنها با مبناي وارداتي و سكولار و در تضاد با باورها و يافتههاي عيني مردم ميشود؛ درنتيجه عالمان علوم انساني معمولاً انسانهايي شناخته ميشوند كه بايد حرفهاي غيرديني بزنيد و كلمات عجيب و غريب بيان كنند و اين براي رشد علوم انساني مانع ميشود.
سومين مانع عيني، غلبه نگرش فلسفي، تاريخي و احساسي بر علوم انساني ايران است. نگرش فلسفي و تاريخي نوعي، كلگرايي و احساسي و شايد بحث شعر و ماندن در لذتهاي احساسي مجالي نميدهد كه علوم انساني بتواند بهطور جزييتر پاسخگو باشد.
آخرين نكته اين است كه در علوم انساني فقدان تحقيق در معناي واقعي علوم است. آنچه كه ما الآن در علوم انساني ميبينيم تحقيق صورت نميگيرد، آنچه كه حتي بهعنوان نظر گاهي مواقع بيان ميشود يافتههاي فردي مبتني بر تجربههاي انباشته شده است كه مبناي ادعاهاي علمي قرار ميگيرد، يعني من در اين جامعه زندگي ميكنم، مجموعة انباشتههاي خودم را تبديل به يك ادعا و نظريه ميكنم و بيان ميكنم. اينكه يك تحقيقي بيست سال صورت بگيرد با يك تيم پنجاه نفري كمتر حوصله و مجال اين كار اتفاق ميافتد، نظريهپردازيهاي ما غالباً مبتني بر تحقيق است و من بيشتر در تعدادي از كتابهايي كه مثلاً در مورد انقلاب اسلامي، در مباحث جامعهشناسي، بوده است ميتوانم مصاديق بارزي را در اين زمينه اشاره كنم.
تنظیم : رسول یحیی زاده کارشناس پیش دانشگاهی
| در جستجوي علوم انساني بومي خبرگزاري فارس: علوم انساني در نزد فارابي علوم انساني عقلي است در حالي كه علوم انساني آگوست كنتي علوم انساني تجربي است و اگر علوم اسلامي را هم به يك معنا زيرمجموعه نوعي از علوم انساني قرار دهيم، اين علوم انساني، علوم انساني نقلي و متن محور است.حكمت در نزد فارابي معناي عامي داشت كه حكمت نظري و عملي را در برمي گرفت. حكمت نظري شامل الهيات، رياضيات و طبيعيات بود و حكمت عملي هم شامل اخلاق و سياست مدن وتدبير منزل. اينكه فارابي بين حكمت و شريعت پيوند برقرار مي كرد به اين معنا است كه او در واقع كل حكمت به معناي عام را با شريعت هماهنگ مي دانست. حكمت را نبايد يك دانش خاصي مانند فلسفه غربي در نظر گرفت. جامعه شناسي از نظر آگوست كنت يك دانش تجربي بود. به هر حال ايشان به يك معنا موسس پوزيتويسم و تجربه گرايي به شمار مي رفت و اصالت را به تجربه مي داد. نمي شود گفت كه حوزه علميه مبناي علوم را بر حكمت مي داند و يا جامعه شناسي. حوزه علميه وظيفه اش شناخت، تبيين و معرفي دين است. در واقع به يك معنا اصالت را به علوم ديني مي دهد. علوم ديني هم علومي هستند كه مبتني بر متن ديني هستند و متن ديني هم قرآن و روايات است. البته در علوم ديني و اسلامي از عقل و گاهي از تجربه هم استفاده مي شود ولي سنخ علوم ديني با علوم حكمي و علوم تجربي متفاوت است. از لحاظ رويكرد شناسي و روش شناسي اين دو تافته جدا بافته اي هستند. در علوم تجربي و جامعه شناسي از منظر آگوست كنت روش محدود به تجربه است و ايشان اعتقادي به عقل و نقل نداشتند. علوم ديني و علوم اسلامي هم مبتني بر روش نقلي وديني هستند و در كل متن محورند. ما بايد در ابتدا روشن كنيم كه علوم انساني در چه معنايي مورد نظر ما است. گاهي منظور از علوم انساني هر دانشي است كه پيرامون انسان بحث مي كند و از هر روشي استفاده مي كند كه به استنتاج برسد. از اين منظر بخش مهمي از علوم اسلامي به علوم انساني اختصاص دارد. براي مثال دانش فقه، اخلاق و ساير مباحثي كه از قرآن و سنت استخراج مي شود درباره انسان است و بايدها و نبايدهاي فقهي و اخلاقي انسان را مشخص كرده است. اما اين مباحث با روش نقلي مطرح مي شود. از طرف ديگر برخي از مباحث در حوزه كلام و اعتقادات هم وجود دارد كه درباره صفات خدا و افعال خدا صحبت مي كند و در آن جا به انسان گفته مي شود كه بايد به اين امور اعتقاد داشته باشد كه يعني در حقيقت حالت اعتقادي انسان است. پس گاهي علوم ديني و اسلامي در مورد اعتقادات انسان سخن مي گويد و گاه درباره افعال فقهي و اخلاقي انسان صحبت مي كند. پس علوم اسلامي كه در حوزه علميه بحث مي شود و حوزه علميه متولي آن است، بخشي از علوم انساني است. علوم اسلامي با اين تعريف به يك معنا زيرمجموعه علوم انساني قرار مي گيرد. اما گاهي مقصود از علوم انساني تعريفي است كه پوزيتويست ها مطرح كرده اند و آن را دانشي مي دانند كه با روش تجربي درباره انسان بحث مي كند. در اين تعريف علوم انساني به معناي انسان شناسي تجربي است و از اين جا است كه جامعه شناسي، روان شناسي، مديريت، علوم تربيتي و اقتصاد تجربي شكل مي گيرد و زيرمجموعه علوم انساني تجربي مي شود. حال اگر ما مرادمان از علوم انساني اين تعريف باشد در حوزه هاي علميه ما كاري به اين علوم انساني نداريم. مختصر اين كه علوم انساني مورد نظر حوزه علميه متن محور و اين نوع علوم انساني، تجربه محور است. البته اين به معناي اين نيست كه ما نمي توانيم در علوم انساني تجربي هيچ پيوندي با علوم اسلامي برقرار كنيم. توضيح اين كه علوم انساني تجربي هم اگرچه تاكيد بر تجربه دارند ولي در ريشه مبتني بر يك سري مباني متافيزيكي هستند. مثلا اين سوال ها كه انسان چيست و چه ابعادي دارد آيا تنها يك موجود جسماني است و يا وجود روحاني هم دارد، يا اين مسئله كه انسان تنها نيازهاي مادي و جسماني دارد و يا نياز هاي معنوي و روحاني هم دارد. همه اين سوال ها ناظر بر مباني متافيزيكي علوم انساني است كه گرچه علوم انساني تجربي به اين سوال ها جواب نمي دهد اما به هر حال مكتب و فلسفه بايد به اين سوال ها پاسخ بدهد. در اين صورت ما اين سوال ها را مي توانيم در علوم اسلامي پاسخ داده و بعد با روش تجربي هم مي توان به سوالات تجربي و ارتباط بين پديده هاي فردي و يا اجتماعي انسان پاسخ داد. پس مختصر اين كه علوم انساني در نزد فارابي علوم انساني عقلي است در حالي كه علوم انساني آگوست كنتي علوم انساني تجربي است و اگر علوم اسلامي را هم به يك معنا زيرمجموعه نوعي از علوم انساني قرار دهيم، اين علوم انساني، علوم انساني نقلي و متن محور است. مهم آن است كه از ابتدا مسئله را روشن كنيم كه مراد ما از علوم انساني چيست. اگر علوم انساني يعني علوم انساني تجربي، در اين صورت فلسفه و الهيات و علوم قرآن و حديث را شامل نمي شود. الان علوم انساني در دانشگاه هاي ما يك معناي عام دارد كه هم علوم عقلي مانند فلسفه، هم علوم نقلي مثل علوم قرآن، حديث، فقه و اخلاق و هم علوم تجربي مانند روان شناسي و جامعه شناسي را در بر مي گيرد. يعني در دانشگاه هاي ما علوم انساني يك معناي خيلي عام و گسترده اي دارد. اگر مقصود از علوم انساني تجربي باشد، نسبت آن با فلسفه و كلام، نسبت بنا به مبنا است، يعني فلسفه و كلام هر دو براي علوم انساني تجربي مبنا مي شوند. اما اينكه فلسفه مقدم است و يا كلام، بايد گفت كه طبعا فلسفه بر كلام تقدم دارد، يعني كلام است كه مبتني بر مباني فلسفي است. ما ابتدا بايد بعضي مباني اي معرفت شناختي و هستي شناختي را از فلسفه اكتساب كنيم و سپس از آن طريق وارد مباحث كلامي شويم. علوم كلامي نيازمند اصول و مباني يي است كه از حكمت به دست مي آيد. هرچه مباني فلسفي پيش مي رود مي تواند ارتباط هرمنوتيكي و غير هرمنوتيكي با كلام برقرار كند. مثلا وقتي حكمت وارد الهيات به معناي اخص مي شود، بعضي از گزاره ها را بايد از علم كلام بگيرد. اما الهيات به معناي اعم را در واقع خارج از كلام مي دانند. پس حق تقدم در ابتدا با حكمت است و بعد كلام و در آخر علوم انساني تجربي. حال اگر منظور از علوم انساني به اين معنا باشد كه در آن هم از علوم حكمي، هم از علوم نقلي و هم از علوم تجربي بحث مي شود در اين صورت نسبت كلام و فلسفه با علوم انساني، نسبت جزء به كل است. يعني علوم انساني كلي است كه حكمت و كلام جزء آن است.حوزويان و علوم انساني حوزه هاي علميه در چند جهت بايد وارد حوزه علوم انساني شوند. يكي از اين جهت كه علوم انساني غربي و علوم انساني مدرن، چالش هايي را با دين به وجود آورده اند. مثلا علم اقتصاد كلاسيك و يا نئوكلاسيك، ادعاهايي دارد كه با بعضي از مباني فقهي و كلامي اقتصاد اسلامي در تعارض است. يا اينكه ادعاهايي در روانكاوي فرويد وجود دارد كه با دين اسلام تعارضاتي دارد. حتي در جامعه شناسي دين هم افرادي مانند ماركس و دوركيم و آگوست كنت تئوري هايي مطرح كرده اند كه با نظريه فطرت اسلامي سازگاري ندارند. از اين جهت لازم است كه عالمان ديني در حوزه هاي علميه به اين مسائل ورود كنند، علوم انساني مدرن را بشناسند و با شناختي كه از طرف تعارض دين اكتساب مي كنند به شبهات پاسخ مناسبي بدهند. البته من اعتقاد ندارم كه اين ادعاهايي كه در حوزه علوم انساني شده است برگرفته از تجربه است. خيلي از اين ادعاها، ادعاي فلسفي هستند كه به نام علوم انساني تجربي در جامعه مطرح مي شوند. اين ادعاهاي فلسفي هم بر مبناي عقل استدلال گر و عقل ديني نيست. اما جهت دومي كه به نظر من حوزه ها بايد به علوم انساني ورود كنند اين است كه علوم انساني مبتني بر يك سري مباني فلسفي و كلامي هستند. اگر حوزه هاي علميه وارد علوم انساني شوند اين مباني فلسفي و كلامي علوم انساني را مي شناسند و وقتي به اين شناخت رسيدند، قادر خواهند بود فلسفه و كلام كارآمدي را تدوين كنند. اگر فلسفه و كلام يك ساختار منطقي، جامع و گسترده اي نسبت به حوزه علوم انساني پيدا كند، آن وقت نتيجه اين خواهد بود كه علوم انساني هم كارآمد مي شود و رويكرد اسلامي پيدا مي كند. اين كار مبناسازي را بايد حوزه هاي علميه انجام دهند. وظيفه اصلي حوزه هاي علميه تدوين مباني فلسفي و كلامي علوم انساني است تا از آن طريق دانشمندان علوم انساني بتوانند به تئوري هاي جديدي دست يابند كه هماهنگي بيشتري با دين داشته باشد.حوزه و تاسيس روش شناسي جديد در واقع حوزه بايد به تاسيس روش شناسي علوم انساني و اسلامي بپردازد. علوم انساني موجود، مبتني بر يك روش شناسي است كه اين روش شناسي برگرفته از فلسفه غرب است. يعني فلسفه غربي يك مدل روش شناسي به عالمان علوم انساني داده است كه با آن روش شناسي مبتني بر آن فلسفه، مسايل علوم انساني را بررسي و تبيين مي كنند. حوزه هاي علميه اگر بخواهد با همين اسلوب موجود در علوم انساني، به اين علم بپردازد، چيزي بيش تر از علوم انساني مدرن غربي معارض با دين حاصل نخواهد كرد. در طرف ديگر هم حوزه علميه اگر بخواهد با همان اسلوب قديمي خودش، كه كاملا عقلي و نقلي است، علوم انساني را دنبال كند، حاصل آن، علوم انساني تجربي متناسب با دنياي امروز نخواهد بود. حوزه هاي علميه اگر بخواهند در حوزه علوم انساني ورود داشته باشند بايد به فكر تاسيس علوم انساني تجربي باشند تا اين علوم انساني تجربي بتواند رقابت كند با علوم انساني تجربي دنياي مدرن. پس اولويت اول حوزه هاي علميه در اين مورد، كشف روش شناسي و اسلوب پرقدرت و قابل ترويج در جهان است كه هم تجربه پذير باشد و هم مباني آن مبتني بر فلسفه و كلام اسلامي باشد. در اين صورت است كه دستاوردهاي علوم انساني با آموزه هاي ديني تعارض پيدا نخواهد كرد. اكنون مراكزي مانند پژوهشگاه حوزه و دانشگاه و يا موسسه امام خميني كه زيرمجموعه حوزه علميه هستند، وارد مباحث علوم انساني مدرن شده اند. ولي اين مراكز بيشتر به تعارض ها پرداخته اند و كار روش شناسانه انجام نداده اند. اگر بخواهيم كار روش شناسانه انجام دهيم بايد فلسفه هاي مضاف شكل بگيرد. در حوزه هاي علميه اگر تنها به همين فلسفه امور عامه به معناي اخص توجه بشود و به فلسفه مضاف ورود نكند و فلسفه جامعه، اقتصاد و روان شناسي را مورد غفلت قرار دهد، طبعا به روش شناسي جديدي دست نخواهيم يافت. موانع نگرشي در توليد علم هم انديشي دانشوران_6 دكتر رضا داوري اردكاني رييس فرهنگستان علوم جمهوري اسلامي در محضر دانشمندان براي اينكه عيبها پوشيده بماند سعي ميكنم از آموختههاي فلسفي اندك خودم چيزي عرضه كنم؛ گرچه من فيلسوف نيستم؛ كارناپ حرف خيلي عجيبي دارد، ميگويد: «فيلسوف نوازندهاي است كه سازش صدا ندارد.» نميدانم چقدر اين حرف درست است ولي من هميشه ميخواستم رماننويس يا مورخ شوم اما چون به هيچيك نتوانستم دست يابم به فلسفه پناه بردم. ما خيلي كم به علوم انساني و كمتر از آن به تاريخ توجه داريم؛ ما نياز داريم كه تاريخ كشورمان و تاريخ جهان، بهخصوص تاريخ دويست سال اخير نوشته شود. مستشرقان مطالبي را نوشتهاند و ما هم به تبع آنها مطالبي نوشتهايم. به نظر من، تاريخ دويست سال اخير ما، تاريخ نانوشتهاي است و آنچه را هم كه از تاريخ ميدانيم از قبيل مشهورات است. من از جواني در مدرسه يادم هست كه علم را در كتاب درسي فلسفه ما طبقهبندي ميكردند و ميگفتند كه رياضيات صدر علوم است و ذيل علوم، علوم اجتماعي است و اين طبق طبقهبندي اگوست كنت فرانسوي مؤسس علم جامعهشناسي بود كه در اين طبقهبندي دو ترتيب وجود داشت، يكي ترتيب منطقي و ديگري ترتيب تاريخي؛ علم از رياضيات، فيزيك، شيمي و بيولوژي و جامعهشناسي شروع ميشود. يعني پنج علم اصلي در نظر او اينها بود. ترتيب منطقي اين بود كه ميگفت هرچه بالاتر برويم كليّت علم و هرچه پايينتر بياييم پيچيدگي علم بيشتر ميشود. اگر به موضوع علم نگاه كنيد، موضوع رياضيات نسبت به موضوع فيزيك وسيعتر است و همينطور فيزيك نسبت به شيمي، تا برسد به بيولوژي و جامعهشناسي. اين ترتيب در نظر او ترتيب تاريخي هم داشت به جهت اينكه رياضيات از جهت تاريخي علم قديم است، با گاليله فيزيك بهوجود آمد و در قرن هجدهم شيمي پديد آمد و در قرن نوزده بيولوژي با بيشاب تأسيس شد و او خودش را هم مؤسس جامعهشناسي ميدانست. اما من سئوال ديگري از اگوست كنت دارم كه انتقال اين علمها و ريشهكردن آنها در يك تاريخ كدام ممكنتر و ميسرتر است؟ دويست سال است كه ما با علم اروپا كم كم آشنا شديم و بيش از صدوپنجاه سال است كه دارالفنون تأسيس شده است. دارالفنون اولين مدرسه عالي كاربردي بود و ما تقريباً با ژاپن، هم زمان تأسيس مدرسه عالي را شروع كرديم. فكر ميكنيد كه سرنوشت دارالفنون چه بود و چه كرد؟ ما به دليل ارادت و احترام به حقي كه براي اميركبير قائل هستيم بهدرستي اين را فضائل اميركبير ثبت ميكنيم و حق هم همين است، اما هيچوقت فكر نميكنيم كه او اين مدرسه را دائر و اداره نكرد و مدرسه سير خود را طي كرد، حتي او برنامهريز مدرسه هم نبود، او فقط مؤسس اولين مدرسه عالي در ايران بوده و اين شرف بزرگي است. به برنامه كه نگاه ميكنيد صرفاً كاربردي است، كاربرديترين رشتههاي علوم در دارالفنون است. من گاهي خوشحال ميشوم كه درس فلسفه و جامعهشناسي و روانشناسي در دارالفنون نبوده، حالا به روانشناسي و جامعهشناسي كسي اعتراضي ندارد، اما اگر درس فلسفه بود ميگفتند فلسفه آمد و باعث شكست دارالفنون شد. كه الحمدالله فلسفه در برنامه نبود. نجمالدوله كتابي را از متن فرانسوي ترجمه كرده كه در سال 1858 به رشته تحرير درآمده است. اين كتاب هيچگاه خوانده نشده، يك نسخه در كتابخانه مركزي دانشگاه تهران است، كه من در كتاب روانشناسي مرحوم دكتر سياسي بعضي اصطلاحات آن كتاب را ديدم حدس زدم كه ممكن است كساني در دارالفنون از نجم الملك يا نجمالدوله، اين استفاده را كرده باشند و در مذاكرات خصوصي مطالبي را فرا گرفته باشند. فكر ميكنيد چرا دارالفنون مدرسه عالي بود و به دبيرستان تبديل شد؟ چه شد كه دارالفنون بايد بسط پيدا ميكرد ولي بهتدريج ضعيف شد تا هيچ شد؟ نظير آن باز هم هست، ما دارالمعلمين عالي درست كرديم كه معلمين خوب تربيت ميكرد، بعضي از ما آن معلمها را ميشناسيم كه بعضي از آنها استاد دانشگاه شدند. من در اصفهان درس ميخواندم دبيراني كه من در خدمتشان بودم، بسياري از آنها استاد دانشگاه اصفهان شدند. چرا اين سير به اين صورت بوده و حال اينكه ما توقع داشتيم كه سير معكوس باشد! علم دو نوع است علم آموزشي و علم پژوهشي. مطالب سيدجمال اسدآبادي كمتر گفته و نوشته شده، ايشان با شاگردانش در اين زمينه خيلي بحث داشتند و محققان هم شايد فكر كردند كه اقتباسي است. سيد ميگفت كه درخت علم، ريشه دارد، با ريشهاش ميگيرد و ميماند، بيريشه نميماند. علم آموزشي، علم بيريشه است. گل است و طراوت و زيبايي دارد چند صباحي ميماند، بعد خاموش ميشود. دارالفنون گلي بود كه از شاخه چيده بودند و در گلدان گذاشته بودند و بيش از اين نميتوانست دوام داشته باشد. علم پژوهشي علم با ريشه است و علمي است كه ريشه ميكند. مگر ميتوانيم بين علوم تبعيض قائل شويم و مگر ميتوانيم علم را از جايي اخذ نكنيم؟ نبي مكرم(ص) دستور داده كه علم را از هرجا كه هست بگيريد. ما علم را گرفتيم اما براي اينكه اين علم كه نقش معيني در جهان دارد جايگير شود بايد شرايط آن هم فراهم شد. امروز برايمان مسلم است كه وقتي علوم را درجهبندي ميكنيم (صرفهنظر از طبقهبندي اگوست كنت كه طبقهبندي نظري است)، بعضي علوم در نظر ما مرتبة بالاتر دارند، بعضي مرتبة پايينتر دارند؛ بعضي بيمقدارند و بعضي صاحب منزلت. علم تكنولوژي علم بهبود زندگي است، بيكن و دكارت در آغاز عصر تجدد گفتند كه علم بايد زندگي بشر را بهبود بخشد. علم قديم زندگي را بهبود نميبخشيد؟ چرا! فارابي ميگفت كه مدينه يعني سياست درست كه وقتي قوام پيدا ميكند كه چهار فضيلت وجود داشته باشد: فضائل نظري، فضائل عقلي، فضائل اخلاقي و فضائل عملي. علم و عقلِ درست، فضائلي كه يونانيان، چهارگانه ميگفتند و فارابي هم چهارگانه ميگفت و فضائل عملي مهارتها و كسب و كار و آموزش و زندگي و معاملات و مناسبات. آن وقت ميگفت همه اينها به هم وابسته است. اولي به سهتاي ديگر وابسته است. دومي وقتي نباشد چهارمي نيست. بنابراين از نظر او نيز علم و زندگي از هم جدا نبوده بلكه علم به زندگي مدد ميرسانده است. علم امروز، علم تكنولوژي و تصرف در موجودات است؛ بايد با نيازها و تقاضاهاي جامعه مناسبت داشته باشد. اگر تقاضا در جامعه نباشد، اين علم ظهور پيدا نميكند و اگر بروز داشته باشد تصنعي و تفنني است. براي اينكه اين نياز معلوم شود يك شرايط خاصي بايد موجود باشند كه بعضي از آنها را ذكر كردم و بعضي هم كه شرايط مادي است. اما اگر هر جامعهاي بنا به نياز و تقاضاي خود بايد علم را اخذ كند، اين نياز را چه كسي ميتواند معلوم كند؟ اين نياز را علماي متخصص نميتوانند تعيين كنند. آنها دانشمند هستند و وجودشان گرانبها است، اما آنها نميتوانند تعيين كنند كه نياز كشور چيست. نياز كشور به آنها هم است، اگر كسي مهندس مكانيك است مسلماً كشور به وجود او نياز دارد، اما مهندس مكانيك نميتواند بگويد نياز كشور چيست. مگر آنكه خارج از رشته خودش مطالعه كرده باشد و دانش اين نيازشناسي و نيازسنجي را اخذ كرده باشد. فقط علوم انساني است كه آن هم با طرح درست مسئله نه با تقليد اينكه در اروپا چه مسائلي مورد پژوهش قرار ميگيرد و ما بايد در آن مسائل پژوهش كنيم، ميتواند نياز جامعه را معين كند. ما جامعه خودمان را جامعه قبل از مدرن ميدانيم. تا سي سال پيش فكر غالب در اين كشور فكر روتين ماركسيست بود كه به جامعه با نظر ماركسيست به تاريخ نگاه ميكرد. اگر دانشمندان علوم انساني و اجتماعي و اهل نظر و بصيرت، بسنجند كه جامعة ما در چه درجهاي از وحدت است، و اگر وحدت نداشته باشد علم هم نميتواند كسب كند، البته علم ماية وحدت در جامعه ميشود، چه هماهنگي بين اجزا وجود دارد؟ كجاها ميلنگد و چه عالماني و چه علمهايي مقدمند و چرا مقدمند؟ اگر اين پرسشها نباشد و شوراي عالي علوم و فنآوري هم به اين تحقيق نپردازد كه ما به چه پژوهشي نياز داريم و به حكم شهرت ليستي باشد كه پژوهشهاي مهم در چه زمينههايي هستند، چون در دنيا يك پژوهشهاي مهمي هستند، اما اينكه در هر كشور و در هر جاي عالم كدام پژوهشها مهمتر و اولي هستند اين مطلبي است كه در آن جامعه بايد پژوهش و تحقيق شود و اگر اين امر صورت بگيرد بهنظر من روح اگوست كنت كه همه اميدش را به جامعهشناسي بسته بود و فكر ميكرد كه جامعهشناسي همه مسائل جهان و علم را حل ميكند و همه علوم را هم اقتضا ميكند، شاد ميشود. تهیه و تنظیم : رسول یحیی زاده کارشناس آموزش و پرورش پیش دانشگاهی 6/3/86
خستين موضوعي كه بايد روشن گردد چگونگي رشد و پيشرفت علمي است. آيا ما توانستهايم در رشتههاي مختلف علوم به طرح نظريه يا انديشه تازه اقدام كنيم؟ جايگاه علوم انساني در توليد علم
![]() در رسانههاي گروهي، در ميان مسئولان و در ميان برخي از علاقمندان به پيشرفت علم از انتشارات مقالات علمي سخن به ميان ميآيد. دومين نكته اينكه انتشار مقالات در مجلات خارجي اعتبار علمي مقاله را مدلل ميدارد و هم دليل بر رشد و ارتقاء سطح علمي تلقي ميگردد.
ممكن است برخي از مجلات خارجي در پذيرش مقالات دقت لازم را به عمل آورند. از باب مثال رعايت اصول علمي، برخورد منطقي يا مسائل و تازگي موضوع را معيار پذيرش مقاله قرار دهند. بايد توجه داشت كه، همه مجلات خارجي در پذيرش مقالات دقت لازم را به خرج نميدهند.
برخي به صرف اينكه ظاهر مقاله جالب باشد يا صبغه علمي داشته باشد در پذيرش و چاپ مقاله اقدام ميكنند.
اما بايد توجه داشت كه چاپ مقاله در مجله خارجي، هر چند مجله در پذيرش مقاله سختگيري كند، اعتبار علمي مقاله را محرز نميدارد. آنچه موجب اعتبار علمي مقاله است طرح انديشه تازه ميباشد.
از سوي ديگر مقالات علمي به خاطر محدوديت موضوع دليل بر ارتقاء سطح علمي كشور محسوب نميشوند.
وقتي ما ميتوانيم در توليد علم و ارتقاء سطح علمي كشور بحث كنيم كه مؤلفان كتاب يا نويسندگان در رشته تخصصي موضوع تازهاي را مورد مطالعه قرار داده باشند. تازگي به اين معناست كه دانشمند ديگري روي اين موضوع كار نكرده است. علاوه بر تازگي موضوع طرح نظريه يا فرضيه نيز بايد تازگي داشته باشد، يعني براي اولينبار مطرح گردد.
حال اين سئوال قابل طرح است كه آيا ما در رشتههاي علوم غيرانساني به طرح موضوعات تازه و نظريات جديد اقدام كردهايم؟
آيا وقتي ما علوم طبيعي را با علوم انساني مقايسه ميكنيم در رشتههاي مختلف به آراء و نظريات تازه برخورد ميكنيم؟
همانطور كه گفته شد غالباً افرادي درباره علوم انساني بحث ميكنند كه با اين رشتهها آشنايي ندارند. اگر از ايشان سئوال شود، منظور شما از علوم انساني چيست نميتوانند رشتههائي را كه تحت اين عنوان قرار ميگيرند نام ببرند.
گاهي برخي از استادان رشتههاي علوم انساني نيز از عقبماندگي اين رشتهها در مقايسه با رشتههاي ديگر بحث ميكنند.
بحث از جايگاه علوم مختلف و مقايسه رشتهها با يكديگر مستلزم آگاهي از وضع موجود رشتههاي علمي است. به سخن ديگر آنكه از عقبماندگي در علوم بحث ميكند، بايد از وضع موجود علوم آگاه باشد، آگاهي ازوضع موجود مستلزم بررسي كتابها، مجلهها، صلاحيت علمي معلمان و وضع پژوهش در هر رشته است.
به نظر ما علاقهمندان به وضع علمي كشور بايد در وهله اول به ارزيابي وضع موجود رشتههاي علمي اقدام كنند.
متخصصان هر رشته بايد در سازماني جمع شوند. اين سازمان بايد توليت علمي رشته معيني را به عهده گيرد. و با كمك صاحبنظران وضع موجود را ارزيابي كند. وزارت علوم بايد در تشكيل سازمانهاي علمي اقدام كند؛ زمينه فعاليت اعضاء سازمان را فراهم نمايد و بودجه لازم را در اختيار هر سازمان قرار دهد. متخصصان هر رشته بايد از تشكيل اينگونه سازمانها استقبال كنند و با كمك همكاران خود هم وضع علمي موجود را بررسي كنند و هم در توليد علم يا ارتقاء سطح علمي كشور قدم بردارند.
نظر به اينكه بحث ما درباره علوم انساني است به بررسي نظريات يكي از استادان كه در شماره 6 «فصلنامه نوآوريهاي آموزشي» ارائه شده ميپردازيم.
عنوان مقاله ايشان «توليد علم و مقالات علمي ـ پژوهشي علوم انساني در ايران» است.
نويسنده محترم در صفحه 8 مجله مرقوم داشتهاند:
و منظور از آن (تعداد مجلهها 4) كيفيت توليد علم و مقالات علمي ـ پژوهشي و نظريهپردازي است كه بايد مورد تأكيد و دقت قرار گيرد. و متأسفانه، بزرگترين مشكل كيفي در آثار علمي ـ پژوهشي در حوزه علوم انساني، خاصه در تعليم و تربيت و روانشناسي در ايران، نااستواري بنيادهاي نظري در اين آثار است.»
در همين صفحه فقدان تكيهگاههاي بنيادي محكم اعتقادي و فلسفي را در علوم تربيتي و روانشناسي مطرح ميسازند و اعتقاد دارند «ديدگاههائي كه علوم انساني را صرفاً بر تجربهگرايي و حسيگرايي و فلسفه تحصيلي قرار ميدهند» برنامههاي اين رشته را در برميگيرند.
بايد ديد فقدان تكيهگاههاي بنيادي محكم اعتقادي و فلسفي در علوم تربيتي و روانشناسي چه نكته يا اصلي را مطرح ميسازد؟ در اين زمينه ابتدا بايد وضع علمي يك رشته را تعيين كرد. آيا ميتوان گفت وضع علمي يك رشته مستلزم نفوذ افكار و عقايد خاص در آن رشته است.
وقتي ميبينيم پيامبر اكرم ميفرمايد اطلبو العلم ولو بالصين آيا وضع علمي را تابع عقايد خاص قرار ميدهد.
توجه به اينكه اسلام علم را به عنوان يك ارزش اساسي تلقي ميكند ما را به اين حقيقت آشنا ميكند كه علم يا نظريه علمي را در صورتي كه واجد شرايط لازم باشد براي ما معتبر است. خوب بود نويسنده محترم كتاب «علوم انساني اسلام و انقلاب فرهنگي» كه بوسيله دفتر مركزي جهاد دانشگاهي در سال 1361 منتشر شده است را مورد مطالعه قرار ميدادند.
در اين كتاب آراء و نظريات دانشمنداني مانند آيتا. . . جوادي آملي، علامه محمدتقي جعفري، آيتا. . . محمدتقي مصباح مطرح است و وضع علمي علوم انساني مورد بررسي قرار گرفته است.
چنانچه خواهيم ديد نظريه علمي نظريه مدلل است و عقل در تدوين نظريه علمي نقشي تعيين كننده دارد.
حضرت جواديآملي در سخنراني خود زير عنوان «عدم تعارض وحي و عقل قطعي ميفرمايد: «تعارض» «عقل قطعي» با «وحي قطعي» ممكن نيست» (صفحه 44) و زير عنوان «حيات جاويد در پرتو علم و عمل» ميفرمايد:
«چون حيات انسان به انديشه و كارش بسته است و تفكر و فعاليتش در زندگي او تأثير بسزائي دارند و بنابراين هر چه علم او عميقتر و كار او حكيمانهتر و پيوند بين دانش و كوشش او ناگسستنيتر باشد، حيات او معقولتر و زندگي او پربار خواهد بود» (صفحه 40)
علامه جعفري با ذكر روايتي از پيامبر عظيمالشأن «اطلبو العلم ولو بالصين» ميفرمايد:
«با نظر به اين مطالب است كه ميتوان گفت اسلام به هيچ وجهي از بهرهبرداري از عناصر سازنده فرهنگي كه بارزترين آنها علم با ملاك وسيله وصوله بر واقعيات است، نه تنها جلوگيري نكرده است، بلكه آن را شديداً هم مورد توصيه قرار داده است» (صفحه 119)
علامه مصباح نيز در ارتباط علم و دين ميفرمايد:
«ولي ما معتقديم كه پايه، همه رشتههاي علوم انساني، يك رشته مباحث انسانشناسي است كه در تمام رشتههاي علوم انساني بايد وجود داشته باشد. انسان بايد شناسانده شود، ابعاد وجوديش، كيفيت رشد و تكاملش، عوامل انحطاطش، هدف نهائي از وجودش، همه اينها بايد مشخص شود.» (صفحه 167)
در بخش ديگر از همين كتاب ميفرمايد:
اين دو (وحي و فلسفه) ميتوانند به همديگر كمك كنند: و ميتوانند به استدلات عقلي كمك كنند. زيرا هر گاه بين اين دو تطابق بود، ما به استنتاجات عقلي اطمينان بيشتري پيدا ميكنيم و همچنين عقل ميتواند از وحي تفسيرهاي عقلاني بدست دهد تا عقل هم قانع و سيراب شود» (صفحه 21)
همانطور كه قبلاً يادآرو شديم علم به عنوان علم سيري منطقي دارد و تا زماني كه در اين مسير حركت ميكند از اعتبار لازم برخوردار است.
نويسنده محترم تصور ميكند در رشتههاي علمي و در علوم انساني بايد افكار و عقايدي را كه ظاهراً جنبه ديني دارند بايد انديشه علمي را تأييد كنند تا آن انديشه اعتبار لازم را كسب كند.
در تدوين نظريه علمي بايد شرايط مقرر در دنياي علم رعايت شود. در اينصورت نظريه علمي مورد تأييد قرار ميگيرد.
برخي از نويسندگان براي ابراز عقايد ديني تصور ميكنند رشتههاي علمي بايد جهت كسب اعتبار لازم موردحمايت مستقيم عقايد قرار گيرند. گروهي تصور ميكنند انديشههاي علمي بايد مورد تأييد خاص قرار گيرند.
همانطور كه ملاحظه شد انديشمندان اسلامي، علامه جعفري، آيتا. . . جواديآملي و آيتا. . . مصباح همه براي علم و نظريات علمي ارزش و اعتبار قائل هستند و معتقدند كه نظريه علمي خودبخود مورد تأييد دين نيز قرار دارد.
در اين قسمت بايد ديد نظريه علمي چيست. برخي از نويسندگان خارجي و به تقليد از آنها برخي از نويسندگان داخلي علم را حاصل فعاليتهاي حواس قلمداد ميكنند. در صورتي كه، هيچ مفهوم علمي حاصل و نتيجه بكار انداختن حواس نيست.
مؤلف محترم مقاله «توليد علم و مقالات علمي ـ پژوهشي علوم انساني در ايران» نيز چنانكه نقل شد اشكال علوم انساني را صرفاً «بر تجربهگرايي و حسيگرايي و فلسفه تحصلي قلمداد ميكنند.»
به نظر نويسنده محترم «مراكز آموزش عالي در كشور ما، وقتي از مقالات علمي ـ پژوهشي و رشد تعداد اين مقالات در سالهاي اخير سخن ميگويند، اولاً و اساساً علوم طبيعي و زيستي و پزشكي را مدنظر دارند.» (صفحه 8)
ظاهراً نويسنده محترم تصور ميكنند علوم طبيعي و زيستي و پزشكي چون با تجربه حسي سر و كار دارند علمي تلقي ميشوند. در صورتي كه تحليل آنچه دانشمندان در رشتههاي مخلتف علمي انجام ميدهند استفاده از نيروي عقلاني در تدوين نظريات علمي است. در بخش ديگري مؤلف معتقد است كه «گويا ميتوان علوم انساني را با معيار علوم طبيعي سنجيد» (صفحه 12)
در هر حال علم، چه در رشتههاي طبيعي و چه در رشتههاي علوم انساني محصول فعاليت حواس، چنانكه طرفداران مكتب تحصلي تصور ميكنند نيست.
نور ثراب مؤلف كتاب منطق علوم و رشتههاي ديگر معلومات بشري در صفحه 144 اين كتاب تعريف علم را از نظر انشتين چنين نقل ميكند:
«علم كوششي است براي تطبيق تجربه حسي نامنظم و متّنوع به يك سيستم فكري كه منطقاً متحدالشكل باشد. در اين سيستم تجربيات واحد با جنبة ديگر يا نظري طوري همبسته باشند كه هماهنگي آنها متمايز و متقاعدكننده باشد».
«نقل از كتاب فلسفه ـ مسائل فلسفي، مكتبهاي فلسفي، مباني علوم، انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي، چاپ ششم: 1376».
جان ديوئي نظر پلانك را در مورد اختلاف امر عيني و مفاهيم در فصل بيست و يكم كتاب «منطق ـ تئوري ـ تحقيق چنين نقل ميكند:»
«تعاريف فيزيكي صدا، رنگ و درجه حرارت به هيچوجه با ادراكات مستقيمي كه بوسيله حواس مخصوص بدست ميآيند ارتباط ندارند، اما رنگ و صدا به ترتيب بوسيله تواتر طول موجهاي نوسانات و درجه حرارت از لحاظ نظري براساس مطلق درجه حرارت كه با قانون دوم ترموديناميك مطابقت دارد اندازهگيري ميشود، يا بر حسب نظريه حركتي گازها، به صورت انرژي حركتي حركت ملكول سنجش ميگردد . . . در هر صورت به هيچوجه به عنوان يك احساس حرارت توصيف نميشود» (صفحه 66 كتاب منطق تئوري تحقيق). همانطور كه ملاحظه ميشود علوم طبيعي نيز حاصل مستقيم حواس نيستند.
اين نكته بايد مورد توجه مؤلف محترم مقاله «توليد علم و مقالات علمي ـ پژوهشي علوم انساني در ايران |
بینی زیادی ندارند
