یادداشت مترجم: گفتهاند كه مطالعات فرهنگی، پیوندی بنیادین با جامعهشناسی مكتب شیكاگو دارد. یكی از مفاهیمی كه در بحث آسیبشناسی اجتماعی و مطالعات مكتب شیكاگو بر جرائم و انحرافات اجتماعی شكل گرفت و در مطالعات فرهنگی نیز نفوذ كرد، مفهوم خردهفرهنگ (subculture) است: مجموعهای از افراد كه رفتارها و باورهایی مشابه اما متفاوت با فرهنگ بزرگتری كه جزئی از آن به حساب میآیند دارند. عواملی كه سبب جدایی خردهفرهنگ از فرهنگ بزرگتر میشود ممكن است سن ، نژاد، قومیت، طبقه یا جنس باشد یا اینكه ممكن است كیفیتهایی نظیر زیباشناسی، دین، شغل، سیاست و جنسیت یا تلفیقی از آنها باعث تفكیك خردهفرهنگ از فرهنگ مادر شود. یكی از نخستین كاربردهای تعبیر خردهفرهنگ به سال 1950 باز میگردد كه دیوید رایزمن در مقالهای به نام «گوش دادن به موسیقی عامهپسند»، تمایز قائل شد میان اكثریتی «كه منفعلانه سبكها و معانیای را كه به صورت تجاری آماده شدهاند، میپذیرند، و «خردهفرهنگی» كه فعالانه به جستجوی سبك اقلیت برمیخیزد … و آن را بر اساس ارزشهای براندازانه معنی میكند» (Middleton 1990: 155). به عبارت دیگر خردهفرهنگها گروههایی هستند كه به انحای گوناگون خود را از جریان اصلی فرهنگ متمایز میكنند. البته این میان باید به تفاوت خردهفرهنگ با ضدفرهنگ نیز توجه كرد. خردهفرهنگ زمانی به ضدفرهنگ بدل میشود كه به صورت نظاممند به مقابله با فرهنگ غالب برخیزد. مطالعه خردهفرهنگ در واقع عبارت است از مطالعه سبكهای خردهفرهنگی. همانگونه كه دیك هبدایج اشاره كرده، «سبك» به شكلی خیلی ساده همان مدها، ادا و اطوار و زبانهای منسوب به قشرهای خردهفرهنگی است. در مطالعه خردهفرهنگ معنای نهفته در سبكهای خردهفرهنگی بررسی میشوند: معانی این سبكها برای خود اعضای خردهفرهنگ و برای ناظران بیرونی. به باور عموم واضحترین نمونههای خردهفرهنگ، آن گروههایی از جوانان هستند كه لباسهای متفاوت میپوشند، موسیقی خاصی گوش میكنند و رفتارهایی منحصر به خود دارند. با این حال یكی از دشواریهای مطالعه خردهفرهنگ در غرب از آنجا ناشی میشود كه بازار، سبكهای خردهفرهنگی (خصوصا سبكهای پوشش و موسیقی) را با اهداف تجاری اقتباس و به صورت انبوه بازتولید میكند. نمونه این مسئله را میتوان در كالاییشدن فرهنگ پانك به وضوح دید. به این ترتیب ممكن است رفتار منتسب به یك خردهفرهنگ به بخشی از جریان اصلی فرهنگ بدل شود و ما جوانان بسیاری را ببینیم كه مثلا همچون اعضای یك خردهفرهنگ لباس پوشیدهاند. هر چند با فراگیر شدن سبك یك خردهفرهنگ اعضای آن خردهفرهنگ میكوشند دست به نوآوری بزنند و سبك خود را به گونهای دگرگون كنند كه از جریان غالب جامعه متمایز باشد. به همین دلیل فرهنگ «پانك» در طی دههها چندینبار كالایی شده و بار دیگر پس از یك دوران فطرت خود را احیا نموده است. یكی از مهمترین بصیرتهای نظری كه در مطالعات فرهنگی برای مطالعه خردهفرهنگ مطرح شده توجه سارا تورنتون به «سرمایه خردهفرهنگی» است. تورنتون به تبعیت از نظریه سرمایه فرهنگی پییر بوردیو این تعبیر را وضع كرده است. سرمایه خردهفرهنگی از نظر او دانش فرهنگی و كالاهایی است كه اعضای یك خردهفرهنگ باید دارا باشند تا پایگاه خود را ارتقا بخشند و خود را از اعضای سایر گروهها متفاوت كنند. تورنتون این تعبیر را در كتابی كه درباره فرهنگ كلوپ (club culture) نوشته و در آن به مطالعه فرهنگ جوانانی پرداخته كه در بریتانیای دهه 1990 به كلوپ میروند به كار برده است. توجه به كار تورنتون میتواند مطالعات فرهنگی را از تلقی محدود ساختگرایانهای كه خردهفرهنگ را صرفا از بیرون و از منظر تقابلاش با فرهنگی رسمی (جریان اصلی) بررسی میكند، برهاند. اگر قرار باشد نوآوری اصلی خانم سارا تورنتون را در مقایسه با سایر مطالعهگران خردهفرهنگ بربشماریم، باید گفت تا پیش از این (چه در مطالعه نشانهشناسانه دیك هبدایج، یا مثلا در مطالعه روانكاوانهای كه جوكی یونگ (Young 1971) انجام داده) خردهفرهنگ در تقابل با فرهنگ غالب تفسیر میشده است. هبدایج، متاثر از رولان بارت، عناصر خردهفرهنگی را اخلالی در نظم یكنواخت هژمونی میدانست و یونگ، به تبعیت از ماركوزه، در لذتگرایی مفرط جوانان پتانسیلی برای ترقی نهفته میدید. تورنتون اما با پیشكشیدن مفهوم سرمایه خردهفرهنگی توجهات را به سلسلهمراتب موجود در خود خردهفرهنگها جلب میكند. از نظر او مسئله اصلی فرهنگ جوانان میل مفرط آنان به تمایز است و این تمایز نه فقط در تقابل با جریان غالب فرهنگ، كه بیشتر در درون خردهفرهنگها اهمیت دارد. سرمایه خردهفرهنگی به معنای آن دسته از داشتههای مادی و معنوی (و فرهنگی و اقتصادی) است كه جایگاه و پایگاه هر جوان را در نظام سلسلهمراتب درون یك خردهفرهنگ مشخص میكند. به همین دلیل است كه سرمایه خردهفرهنگی به آسانی میتواند پسزمینه طبقاتی افراد را مغشوش كند، چون این سرمایه كاری به كار پایگاه طبقاتی موروث از والدین ندارد و خودش مستقلا جوانان را – فارغ از طبقه اجتماعی والدینشان – درجهبندی میكند. در نتیجه سرمایه خردهفرهنگی محور اصلی سلسلهمراتب دیگری خواهد بود كه در آن عناصری از قبیل سن، جنس، جنسیت و نژاد همگی به خدمت گرفته میشوند تا قطعیت طبقه، درآمد و شغل به حالت تعلیق درآید (Thornton 1995: 105). آنچه در ادامه میخوانید، ترجمه صفحات 10 تا 14 كتاب «فرهنگ كلوپ: موسیقی، رسانه و سرمایه خردهفرهنگی» (Club Cultures: Music, Media, and Subcultural Capital) است (انتشارات پولیتی، 1995)، كه در آن نویسنده به شرح ایده نظری سرمایه خردهفرهنگی میپردازد. ×××
در تلاش برای سر در آوردن از ارزشها و سلسلهمراتب فرهنگ كلوپ از كار جامعهشناس فرانسوی، پییر بوردیو، الهام گرفتم؛ خصوصا از كتاب «تمایز» و مقالات مرتبطی كه درباره ارتباطات میان سلیقه و ساختار اجتماعی نوشته است. بوردیو اختصاصا درباره آنچه كه خود آن را سرمایه فرهنگی مینامد- یا دانشی كه از طریق آموزش و تربیت منبعث از پایگاه اجتماعی انباشته میشود – مینویسد. سرمایه فرهنگی محور اصلی نظامی از تمایز است كه در آن سلسلهمراتب فرهنگی با سلسلهمراتب اجتماعی در تناظر قرار میگیرد و سلایق مردمان عمدتا نشان طبقه آنان به حساب میآید. به عنوان نمونه، در بریتانیا سالهاست لهجه را نشانهای كلیدی برای سرمایه فرهنگی میدانند و نیز مدارج دانشگاهی را سرمایه فرهنگی نهادیشده قلمداد میكنند. سرمایه فرهنگی با سرمایه اقتصادی فرق میكند. سطح بالای درآمد و ثروت اغلب با سطح بالای سرمایه فرهنگی مرتبط است، اما این دو میتوانند با هم تضاد هم داشته باشند. اظهارنظرهایی كه درخصوص تازه به دورانرسیدهها صورت میگیرد، تضادی را آشكار میكند كه احتمالا میان كسانی به وجود خواهد آمد كه سرمایه فرهنگی زیادی دارند اما به لحاظ سرمایه اقتصادی نسبتا فقیرند (مثل هنرمندان یا دانشگاهیان) با آنها كه به لحاظ سرمایه اقتصادی ثروتمندند اما از نظر سرمایه فرهنگی تنگدستاند (مثل بازاریان و بازیكنان حرفهای فوتبال).یكی از بسیار مزایایی كه از طرح كلی بوردیو مستفاد میشود این است كه این طرح مدلهای مطلقا عمودی ساختار اجتماعی را به كناری میگذارد. بوردیو، به عوض استفاده از مقیاسهای خطی یا نردبانی، گروههای اجتماعی را در یك فضای چندبعدی بسیار پیچیده قرار میدهد. چارچوب نظری او حتی بحث از مقوله سومی را هم پیش میكشد كه سرمایه اجتماعی نام دارد. پیوندهایی كه در قالب دوستی، خویشاوندی، معاشرت و آشنایی برقرار میشوند همه میتوانند در خدمت پایگاه [اجتماعی] باشند. اشرافیت همواره سرمایه اجتماعی را بر دیگر انواع سرمایه ترجیح داده است (همین حكم درخصوص بسیاری از كلوپهایی كه صرفا مخصوص اعضای ثابت است نیز صدق میكند). به علاوه مفهوم سرمایه اجتماعی در توضیح قدرت منبعث از شهرت (یا شناختهشدن توسط كسانی كه فرد آنها را نمیشناسد) نیز به كار میآید، خصوصا وقتی كه مشاهیر سرمایه اجتماعی خود را از طریق ازدواج تحكیم میكنند (به همین خاطر مطبوعات به عنوان «خبر آخر» پیوند زناشویی مایكل جكسون و لیزا ماری پریسلی(1) را به گستردگی پوشش دادند).
بوردیو علاوه بر این سه نوع اصلی سرمایه – فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی – به تفصیل زیرشاخههای فراوانی برای سرمایه برمیشمارد كه درون میدانهای (fields) خاص خود عمل میكنند؛ سرمایههایی از قبیل سرمایههای «زبانی»، «دانشگاهی»، «روشنفكرانه»، «اطلاعاتی» و «هنری». خصلت وحدتبخش این سرمایهها این است كه همگی در درون میدان خود بوردیو در حال بازی هستند؛ در درون جهان اجتماعی او كه متشكل از بازیگرانی با میزان فراوان سرمایه فرهنگی نهادیشده است. با این حال میتوان زیرگونههای سرمایه را در عرصههای كمتر مرفه هم دید. من، كه از منظر نظریه بوردیو به قلمرو فرهنگ جوانان نگریستهام، این فكر به ذهنم رسیده است كه «امروزی بودن» [«تو مد بودن»] (hipness) را شكلی از سرمایه خردهفرهنگی بدانم.
اگرچه سرمایه خردهفرهنگی تعبیری است كه من در ارتباط با تحقیق خودم وضع كردهام، اما به نحوی مستدل با نظام اندیشهای بوردیو همخوانی دارد. او در مقالهای با نام «گفتید عامهپسند؟» (Did you say popular?) ادعا میكند كه «گستره مفهومی» (intention) ریشهدار لغات عامیانه قبل از هر چیز نشانه پافشاری یك تمایز اشرافی است (Bourdieu 1991: 94). با وجود این، بوردیو از این «تمایزات» به عنوان «سرمایه» یاد نمیكند. (شاید چون تاثیرات آنها را بیش از آن حدی كه بتوانند تعبیر را توجیه كنند، تناقضآمیز میداند؟) در هر حال، من بحث خواهم كرد كه آكلوپها مأمنی برای جوانان هستند كه در آنجا قواعد خود آنان تاثیرگذار است و در درون و تا حدی بیرون این فضاها تمایزات خردهفرهنگی تبعات حایز اهمیتی دارد.
سرمایه خردهفرهنگی به صاحبش در چشم ناظران مرتبط پایگاه و منزلت عطا میكند و به انحای گوناگون پایگاه جوان را نیز مانند همردیفهای بزرگسالاش تحت تاثیر قرار میدهد. سرمایه خردهفرهنگی میتواند تعین یا تجسد پیدا كند. همانطوری كه كتابها و نقاشیهای خانه نشانه سرمایه فرهنگی خانواده هستند، سرمایه خردهفرهنگی نیز در مدل موی مد روز و مجموعههای گزینششده موزیك تعین مییابد. همان طوری كه سرمایه فرهنگی در رفتار شایسته و مكالمات مبادی آداب تجلی پیدا میكند، سرمایه خردهفرهنگی نیز در «در جریان بودن»، به كار بردن واژههای عامیانه رایج (و نه استفاده بیش از حد از آنها)، و اجرای بیعیب و نقص آخرین سبكهای رقص تبلور مییابد. هم سرمایه فرهنگی و هم سرمایه خردهفرهنگی ارزش خاصی برای «طبیعت ثانوی» دانششان قائلاند. هیچ چیز سرمایه را به اندازه ریخت عجیب و غریب كسی كه بیش از حد تلاش میكند، تحلیل نمیبرد. مثلا كلوپروهای 15، 16 ساله بیتجربهای كه میخواهند به كلوپی برود كه از نظر آنها آنجا رقصهای پیچیده و ماهرانهای اجرا میشود، اغلب بیتجربهگیشان را با رسیدگی بیش از حد به سر و وضعشان لو میدهند یا اینكه «بیاعتنایی» را با مات و مبهوت زل زدن عوضی میگیرند.
چنین استدلال كردهاند كه سرمایه فرهنگی به این دلیل سرمایه است كه در نهایت میتوان آن را به سرمایه اقتصادی تبدیل كرد (Garnham & Williams 1986: 123). با اینكه سرمایه خردهفرهنگی به همان آسانی و با همان نتایج مالی حاصل از سرمایه فرهنگی قابل تبدیل به سرمایه اقتصادی نیست، انواع گوناگونی از مشاغل و درآمدها را میتوان به عنوان نتیجه «امروزی بودن» [«تو مد بودن»] گردهم آورد. دیجیها، سازماندهندگان كلوپها، طراحان لباس، روزنامهنگاران موسیقی و سبك و حرف گوناگون صنعت ضبط موسیقی همگی از سرمایه خردهفرهنگیشان امرار معاش میكنند. به علاوه در درون فرهنگهای كلوپ، شاغلان به این حرفهها از احترام فراوانی برخوردار میشوند، آن هم نهفقط به خاطر سرمایه زیاد خردهفرهنگیشان، بلكه نیز به سبب نقشی كه در ابداع و تعریف سرمایه خردهفرهنگی بر عهده دارند. به طور مشخص دیجیها، به واسطه شناخت، داشتن و نواختن موسیقی، بعضا نقش فرمانروایان صحنه را ایفا میكنند، هرچند سازماندهندگان كلوپها – كارشان شناخت آدمها و گردهمآوردن جمعیتی در خور است – میتوانند آنها را تحتالشعاع قرار دهند.
با وجودی كه سرمایه خردهفرهنگی میتواند به سرمایه اقتصادی تبدیل شود، این نوع سرمایه به اندازه سرمایه فرهنگی وابسته به طبقه نیست. نه اینكه طبقه به این مسئله بیارتباط باشد، بلكه به این معنای ساده كه طبقات اجتماعی رابطه متناظر یك به یك با سطوح سرمایه خردهفرهنگی جوانان ندارند. در حقیقت، تمایزات خردهفرهنگی عامدانه طبقه [یا ساختار طبقاتی جامعه] را به هم میریزند. به عنوان مثال، غیرمعمول نیست اگر جوانی كه در مدرسه عمومی تحصیل كرده در طول سالهایی كه به كلوپ میرود، لهجه طبقه كارگری بگیرد. سرمایه خردهفرهنگی محرك شورش علیه ظواهر طبقه والدین، یا فرار از آن، است. پافشاری تمایز خردهفرهنگی تا حدی مبتنی بر پندار بیطبقهگی است. این میتواند یكی از دلایل این نكته باشد كه چرا موسیقی فرم فرهنگی مرجح در جهانهای خردهفرهنگی جوانان است. در خصوص سلیقه موسیقی، سن مهمترین عامل جمعیتشناختی است، تا آنجا كه نواختن موسیقی در خانه را میتوان شایعترین منشأ تضاد [میان والدین و فرزندان] به شمار آورد (بعد از بحثهای مكرر درباره لباسهایی كه پسرها و دخترها برای پوشیدن انتخاب میكنند) (نقل از Euromonitor 1989). در مقابل، رابطه میان طبقه و سلیقه موسیقایی را به سختی میتوان ترسیم كرد. موسیقی كلاسیك، كه آشكارا ژانری لوكس به حساب میآید، بیشتر از همه انواع موسیقی مورد اقبال بخشهای مختلف جمعیت است. به همین خاطر است كه تا این حد در تبلیغات بازرگانی تلویزیون برای همه انواع كالاها، از كره و حبوبات پخته بگیر تا خودروی بیامو، استفاده میشود.
یكی از دلایل اینكه چرا سرمایه خردهفرهنگی پیشینه طبقاتی را مغشوش میكند این است كه این نوع سرمایه در طی زمان خود را به صورت چیزی فوق برنامه، یا دانشی كه در مدرسه به دست نمیآید، تعریف كرده است. در نتیجه، پس از سن، تفاوت اجتماعیای كه سرمایه خردهفرهنگی متناسب با آن تغییر میكند، جنس است. به طور میانگین دخترها بیشترین زمان و هویتشان را صرف فعالیت مناسب در مدرسه میكنند. در مقابل، پسرها وقت (و پول) بیشتری برای فعالیتهای فراغتی، از قبیل بیرون رفتن، موسیقی شنیدن و خواندن مجلات موسیقی، میگذارند (Mintel 1988; Euromonitor 1989). البته این بدان معنا نیست كه دخترها در اقتصاد سرمایه خردهفرهنگی مشاركتی ندارند. بر عكس، اگر دخترها از بازی «امروزی بودن» كناره بگیرند، آن وقت اغلب از سلیقهشان (خصوصا از سلیقهشان در مورد موسیقی) با عباراتی نظیر «مزخرفه، اما ازش خوشم میاد» دفاع میكنند. آنها با این كار سلسلهمراتب خردهفرهنگی را به رسمیت میشناسند و میپذیرند كه خودشان در این سلسلهمراتب جایگاه پایینی دارند. حتی اگر دخترهای كلوپ-رو و ریو-رو این شكست را قبول نكنند، باز معمولا حواسشان هست كه فاصلهشان را با فرهنگ عامیانه به فسادكشیدهشده «شارون وتریسی(2)» حفظ كنند.
یكی از تفاوتهای حائز اهمیت میان سرمایه خردهفرهنگی (آن طور كه من آن را تعریف كردم) و سرمایه فرهنگی (كه بوردیو آن را تعریف كرده) این است كه رسانهها در گردش سرمایه خردهفرهنگی بیشترین تأثیر را دارند. نویسندگان فراوانی به غیبت تلویزیون و رادیو در نظریه سلسلهمراتب فرهنگی بوردیو اشاره كردهاند (به نقل از Frow 1987; Garnham 1993). متفكر دیگری استدلال كرده است كه رادیو و تلویزیون به این دلیل در طرح كلی بوردیو غایباند كه «تمایزات فرهنگی گروههای سلیقهای خاص، در قلمرو مرسوم فرهنگی برنامههای رادیویی و تلویزیونی نابود میشوند» (Scannell 1989: 155). نشان خواهم داد كه بدون مطالعه نظاممند مصرف رسانهای جوانان نمیتوان تمایزات فرهنگهای آنان را درك كرد. به همین خاطر رسانهها در درون اقتصاد سرمایه خردهفرهنگی صرفا كالایی نمادین یا نشانهای دال بر تمایز نیستند (آن طور كه بوردیو در ارتباط با سرمایه فرهنگی فیلم و روزنامه را توصیف میكند)؛ بلكه شبكهای هستند كه نقش حیاتی در تعریف و توزیع دانش فرهنگی دارد.
پینوشت:
1- دختر الویس پریسلی، خواننده اسطورهای موسیقی. او در سال 1994 از شوهر اولش، دنی كوو، جدا شد و دو هفته بعد با خواننده پاپ، مایكل جكسون، ازدواج كرد. در خصوص ازدواج این دو شایعات بسیاری دهان به دهان چرخید كه مهمترین آنها این بود كه مایكل جكسون به خاطر روابط و اعتبار اجتماعی یا به خاطر پول با لیزا ماری ازدواج كرده است-م.
2- ظاهرا نامی كه در انگلیسی عامیانه بر برخی زنان و دختران میگذارند تا آنها را به صفاتی متصف كنند؛ از جمله: تعلق به طبقه كارگر، كودن بودن، عوامانه لباس پوشیدن، پایینتر از سطح استاندارد اجتماعی قرار داشتن و… شاید در فارسی عامیانه تعبیر «جواد» معادل مناسبی برای آن باشد-م.
كتابنامه:
Bourdieu, Pierre (1991), Language and Symbolic Power, Cambridge: Polity.
Euromonitor (1989), “The Music and Video Buyers Survey: Tabular Report and Appendixes”, November.
Frow, John (1987), “Accounting for Taste, Some Problems in Bourdieu’s Sociology of Culture”, in: Cultural Studies I/1, January.
Garnham, Nicholas (1993), “Bourdieu, the Cultural Arbitrary and Television”, in: Calhoun, c. et al., Bourdieu: Critical perspective, Oxford: Polity.
Middleton, Richard (1990), Studying Popular Music, Philadelphia: Open University Press.
Mintel (1988), “Mintel Special Report: Youth Lifestyle”.
Scannell, Paddy (1989), “Public Service Broadcasting and Modern Public Life”, in: Media, Culture and Society, X1/2, April.
Thornton, Sarah (1995), Club Cultures: Music, Media, and Subcultural Capital, Cambridge: Polity Press.
Young, Jock (1971), The Drugtakers: The social meaning of drug use,London: MacGibbon and Kee
سایت خبری کارگزارانسارا تورنتون/ ترجمه: حامد یوسفی
اقلیتهای قومی و فرصتهای نابرابر
گفتگوی شهرام فرزانهفر با دکتر علی رضا بهتويی
![]() |
جمعه ۳ فروردين ۱۳۸۶
پاياننامهی عليرضا بهتويی که به بررسی پدیده فرصتهای نابرابر قومهای مختلف Unequal opportunities در جامعهی سوئد پرداخته است، بحثهايی را در باره نقش سرمايه اجتماعی در روند فراهم آيی در اين جامعه را دامن زده است. وی در اين رساله ضعف و کمبود سرمايه اجتماعی را يکی از مهمترين عوامل در دشواری مهاجرين در ورود به بازار کار میداند که نه تنها نسل اول بلکه نسل دوم مهاجرين را هم نسبت به اهالی بومی کشورهای مهاجرپذير در موقعيتی فرودستتر قرار میدهد.
يکی از تئوریهای مهمی که در پژوهش بهتويی مورد استفاده قرار گرفته است تئوری «داغ ننگ» (Stigma) میباشد. به موجب اين تئوری جامعه اکثريت، معمولاً در مورد گروههای اقليت تازه وارد برداشتها و نظراتی ذهنی دارند که آنها را غالباً بدون ملاحظه در مورد اقليتهای قومی بکار میبرند که نتيجهاش اين میشود که اين برچسبها مانند «داغ ننگی» بر پيشانی گروههای اقليت باقی میماند که ذهنيت اجتماعی را نسبت به اين گروهها تيره میکند. اين ارزشگزاریهای منفی عمدتاً در مورد آندسته از مهاجرينی بکار برده میشود که از کشورهای فقير مهاجرت کردهاند و مهاجرين کشورهای مرفه نه تنها مورد تبعيض منفی واقع نمیشوند که حتا مورد تبعيض مثبت هم واقع میشوند.
پژوهش بهتويی نشان میدهد که که محل تولد، بخصوص برای فرزندان مهاجرين غير اروپائیتبار، حتا در صورت برابری سطح تحصيلات آنها با «اروپائیتباران» در نوع شغلی که در آينده آنها بدست خواهند آورد تأثير مستقيم دارد.
او در بررسیهای ديگری به اين نتيجه میرسد که مهاجرتباران حتا در سطوح دبيرستانی، حاصل و نتيجهی بهتری از همکلاسیهای بومی خود در دبيرستانهای مشترک ندارند.
وی همچنين معتقد است که بیآنکه به اين موضوع بپردازيم که از طريق کدام «امکان» و يا «کانال» افراد به فرصت شغلی دست میيابند، Social capital اهميت جدی در يافتن و پرداختن به نوع کار افراد دارد.
او از پاسخهای جامعهشناس فرانسوی پير بورديو Pierre Bourdieus برای يافتن دلايل اين موضوع استفاده کرده است. پير بورديو معتقد است که Social capital بازتوليد هرم (hierarchy) جامعهی است و بسته با زمان و مکان ارزشگزاری میشود و نيز بستگی مستقيم دارد به روابط و کانالهايی که افراد در پيرامون خود دارند.
در اين رابطه گفتگويی داريم با دکتر علی رضا بهتويی.
● تعريفی که شما از مفهوم «سرمايه اجتماعی» در رساله خود ارائه دادهايد چيست؟
- سرمايه اجتماعی (social capital) آنطور که من مورد استفاده قرار دادهام به معنی مجموعه سرمايههايی است که هر يک از ما از طريق شبکه ارتباطاتمان (مانند اعضای خانواده و خويشاوندان، دوستان و آشنايان) در اختيار داريم و يا به آن دسترسی داريم. امکانات، مقام اجتماعی، سرمايه اقتصادی و سرمايه فرهنگی اعضای شبکه ارتباطاتی ما، اينها همگی تعيين کننده ميزان سرمايه اجتماعی (social capital) ماست. اين مفهوم نخستين بار به طور گسترده توسط جامعه شناس فرانسوی پير بورديو Pierre Bourdieu مورد استفاده قرار گرفته است که در واقع مفهوم سرمايه را که مارکس و انگلس تنها در معنای اقتصادی تعريف کرده بودند، توسعه و تکامل داد.
به نظر بورديو Bourdieu تقسيم بندیهای طبقاتی در جوامع مدرن تنها به مالکيت سرمايه اقتصادی محدود نمیشود به اين معنی که سرمايه اقتصادی تنها منبع قدرت موجود و موثر در جامعه نيست بلکه انواع ديگر سرمايه نيز زمينه شکلگيری قدرت را فراهم میآورند. اين سرمايهها عبارتند از سرمايه فرهنگی cultural capital، سرمايه اجتماعی social capital و «سرمايه سمبليک» symbolic capital . سرمايه فرهنگی از سويی دربرگيرنده ميزان تحصيلاتی است که هر فرد در دوران رشد خود در مدرسه و دانشگاه کسب میکند و هم در برگيرنده رفتار اجتماعی هر فرد است. به بيان ديگر، مدرک تحصيلی هر فرد تنها بخشی از سرمايه فرهنگی وی محسوب میشود و بخش ديگر که حتا مهمتر هم محسوب میشود نوع گفتار و ارتباط کلامی، شيوه محاوره و ساختار جملات و حتا لهجهای که از آن استفاده میکنيم بازگو کننده سرمايه فرهنگی ماست. حتا سليقه موسيقيايی و نوع علاقمندی امان به فيلم، کتاب، ادبيات و يا سرگرمیهای اوقات فراغت و ديگر رفتارمان در زندگی روزمره (مثلاً نوع راه رفتن، نگاه کردن و يا لباس پوشيدن) معرف سرمايه فرهنگی نشأت گرفته از تعلق طبقاتیمان است.
بنابر اين اگر ساختار هر جامعه را مورد مطالعه قرار دهيم ملاحظه خواهيم کرد که در آن تنها کسانی که سرمايههای اقتصادی را در اختيار دارند، خبرگان آن جامعه را تشکيل نمیدهند. به بيان ديگر، اين تنها صاحبان سرمايه نيستند که نوع و چگونگی سازمان يک جامعه را تعيين میکنند بلکه گروهای ديگری نيز در اين امر مشارکت دارند مانند نخبگان فرهنگی که در برگيرنده دانشگاهيان، ژورناليستها، نويسندگان و ديگر فرهنگورزان هستند. گروه ديگری که سرمايههای سمبوليک را در اختيار دارند (نخبگان سياسی و سنديکايی) نيز در زمره نخبگان جامعه محسوب میشوند که در روند شکلگيری هيرارشی سازمان اجتماعی شرکت فعال دارند. بدينسان، میتوانيم بگوئيم که جوامع مدرن عرصه رقابت گروههای مختلفی از نخبگان است که در يک درگيری و رقابت مداوم با يکديگر جهتگيری و تقسيم طبقاتی هر جامعه و سهم هرطبقه از منابع جامعه را تعيين میکنند. البته در ميان گروههای مختلف نخبگان نوعی توازن «قدرت موقتی» وجود دارد که بسته به زمان و مکان و شرايط گوناگون مدام در حال تغيير و تحول است.
اگر در جوامع ماقبل سرمايه داری تنها وراثت تعيين کننده موقعيت و جايگاه هر فرد در جامعه بود (مثلاً زمانی که سلطنت از پدر به فرزند به ارث میرسيد و يا در کليسا و يا کشاورزی فرزندان راه پدر را ادامه میدادند)، در جوامع مدرن «مکانيسم بازتوليد» بسيار پيچيدهتر از گذشته عمل میکند. مبارزه طولانی برای تغيير در سيستم موروثی باعث شده است که مکانيسم بازتوليد موروثی از شکل عريان گذشته خارج شود اما پيچيدگی موضوع در اين است که باوجود تغييرات در سطح نظام بازتوليد همچنان برقرار است هر چند به گونهای پنهان و ظريف عمل میکند.
نظام آموزش و پرورش يکی از نخستين نهادهايی است که زمينهای تداوم بازتوليد موقعيتهای متفاوت اجتماعی را فراهم میکند. دقت در اين نکته بسيار حائز اهميت است زيرا در افواه عمومی ميزان پيشرفتهای هر فرد در زمينه آموزشی و تحصيلی به هوش و استعداد فردی و پشتکاری که او در زمان تحصيل بکار میبندد مربوط میشود. اما زمانی که از نزديک و دقيقتر به بررسی علل و پيش زمينههای موفقيت افراد میپردازيم در میيابيم که شرط اصلی موفقيت بسياری از افراد به سبب موقعيت و جايگاه اجتماعی و خانوادگی آنها بوده است. پژوهشهايی که در سوئد انجام گرفته نشان میدهند که شانس و اقبال فرزندان کارمندان عاليرتبه در کسب مدارج تحصيلی بالای دانشگاهی نسبت به کسانی که والدين آنها کارگران ساده هستند ۹۰۰ برابر است. اگر فرض کنيم که ميانگين هوش و ذکاوت به هنگام تولد در ميان نوزادان در گروههای مختلف اجتماعی به طور يکسان است، آنگاه درخواهيم يافت که مکانيسمهای ديگری موفقيت فرزندان کارمندهای عاليرتبه را در احراز مدارج ترقی و تحصيلات دانشگاهی بالا و عدم موفقيت کارگرزادگان را در عرصه تحصيلات عالی رقم میزند. وقتی که والدين از امکانات مادی کافی برخوردارند و میتوانند نيازمندیهای مادی فرزندان خود را فراهم کنند، وقت کافی برای رسيدگی به فرزندان خود صرف کنند، در محيط خانه امکانات مختلف از قبيل کتاب، موسيقی، کامپيوتر و تجهيزاتی از اين نوع را در اختيار فرزندان خود بگذارند، به آنها در انجام تکاليف ياری رسانند، خدمات لازم را برای تقويت بنيه آموزشی آنها تدارک ببينند، و بالاخره اينکه برای فرزندان امکان تحصيل در مدارس نمونه را مهيا سازند، در آن صورت ترديدی نيست که نتايج خوب تحصيلی فرزندان اين خانوادهها (به مثابه يک گروه) به دليل برخورداری آنها از امکانات اقتصادی و فرهنگی خانواده خود دانسته شود.
اما حتا اخذ مدرک تحصيلی به تنهايی تضمينی برای بدست آوردن شغلی که مناسب بارشته تحصيلی شما باشد نيست. به بيان ديگر، همگان از سرمايه گذاری يکسانی که در عرصه تحصيل و کسب مدارج تحصيلی میکنند سود يکسانی نمیبرند بلکه استفاده از مدرک تحصيلی برای ورود به بازار کار نيز به طور مستقيم به سرمايه اجتماعی که هر فرد از آن بهره مند است، مربوط میشود. شما در اطراف خود افرادی را مشاهده میکنيد که باوجود داشتن مدرک تحصيلی يکسان کارهای متفاوتی، با دستمزدهای متفاوت و موقعيت شغلی و اجتماعی متفاوت، نصيبشان شده است که اين بطريق اولی به سرمايههای اجتماعی متفاوتی که هريک از آنها از آن بهره مند بودهاند مربوط میشود. اين فرايند دقيقاً به سيستم ناعادلانهای که در بازتوليد اجتماعی وجود دارد مربوط میشود.
پژوهشها نشان میدهند که بسياری از جوانان در پيدا کردن نخستين اشتغال خود در زندگی عمدتاً به کمک خانواده خود وابسته هستند به اين معنی که در غالب موارد اين پدر و يا مادر و ارتباطات آنها هستند که اولين کار را برای فرزندان خود رديف میکنند. برخورداری از اين کمک، نقش تعيين کنندهای در ورود و يا تثبيت موقعيت جوانان در بازار کار ايفا میکند. از همان مقطع دبيرستان که جوان به يمن کمک خانواده و ارتباطاتی که پدر و مادر در بازار کار دارند دوره کارآموزی را آغاز میکند و بدينسان ارتباط وی با بازار کار برقرار میشود. پس از آن در دوران تحصيل دانشگاهی با کار موقت تابستانی که آن نيز میتواند از همين طريق دست و پا شود و بالاخره پس از اتمام تحصيلات با پذيرفته شدن در دوره استخدامی کوتاه مدت، پروژهای و يا جانشين پيش زمينههای لازم برای برخورداری از استخدام ثابت فراهم میشود. علاوه بر اين کمکهای مستقيم در وارد کردن جوانان به بازار کار، در بسياری موارد خانوادهها نقش تعيين کنندهای در ايجاد شرايط مناسب برای گسترش ارتباطات اجتماعی جوانان خود فراهم میکنند. اين هدف مثلاً از طريق ترغيب علاقمندی جوانان به فعاليتهای اجتماعی و ايجاد بستر مناسب در اين زمينه مهيا میشود. فعاليت در سازمانهای جوانان احزاب سياسی، يا سنديکاها در مدارس و دانشگاهها نمونه اين فعاليتها هستند که ارتباطات اجتماعی جوانان را گسترش ميدهد و هنگام تقاضای شغل به عنوان سابقه خوب برای هر جوان متقاضی کار محسوب میشود.
والدين بواسطه شبکههای گسترده ارتباطی که دارند فرزندان خود را در جريان موقعيتهای شغلی که هيچگاه در آگهیهای مشاغل اعلان نمیشوند قرار میدهند. در اين زمينه گفتنی است که حدود نيمی از مشاغل در سوئد از طريق ارتباطات اجتماعی و نه مجاری رسمی مانند ادارات کار، بدست میآيند. والدين و شبکههای مرتبط با آنها مهمترين کمک فرزندان در پر کردن فرمهای تقاضای کارو نامه شرح تحصيلات و سوابق کاری قبلی (resumé) هستند و اين والدين هستند که معرفهای مناسب را برای فرزندان متقاضی کار خود دست و پا میکنند. بنابراين، در رقابت ميان يک جوان متقاضی کار که از حمايت خانوادهای با سرمايه اجتماعی (social capital) خوب برخوردار است و در دوره تحصيل به کمک والدين خود کار موقت داشته است با فردی که از تحصيلات بالاتری برخوردار است اما فاقد شبکه ارتباطی با سرمايه اجتماعی قابل ملاحظه بوده و پدر و مادری نداشته که او را در ورود به بازار کار ياری رسانند و به همين علت ناگزير بوده است در ايام تابستان و يا در تعطيلات به مشاغلی نظير نظافت چی روی آورد، طبعاً اولی از شانس بسياربالاتری برای احراز موقعيت شغلی مناسب برخوردار است.
علاوه براين، موارد ديگری که در احراز اشتغال تاثير گذار هستند میتوان از موارد زير نام برد؛ اينکه در مصاحبه کار چگونه ظاهر میشويد، چه لباسی را میپوشيد، چگونه خود را معرفی میکنيد، به سئولات چگونه پاسخ میدهيد، با چه شيوهای صحبت میکنيد و چه نوع گفتاری را برمی گزينيد. هنگام مصاحبه استخدامی زمانی که شما در باره علاقمندیهای خود صحبت میکنيد و يا در باره اوقات فراغت خود مورد سئوال واقع میشويد در واقع موقعيت و جايگاه اجتماعی خود را نشان میدهيد و کارفرما از خلال اين گفتگو پی به تعلق اجتماعی شما میبرد و اينکه آيا برای موقعيت شغلی مورد نظر مناسب هستيد يا خير. به عنوان مثال شما با يک مدرک تحصيلی در رشته حقوق هم میتوانيد در يک دفتر معتبر وکالت استخدام شويد و هم در اداره شهرداری کارمندی بشويد يا که در يک انجمن فرهنگی کاری بگيريد که اصلاً ربطی با حقوق نداشته باشيد و يا اينکه راننده تاکسی شويد، اين همه بستگی به سرمايه اجتماعی شما دارد. بدينسان، روابطی که شما از آن برخوردار هستيد (خانواده، خويشاوندان و شبکه دوستان) و امکاناتی که اين شبکه اجتماعی از آنها برخوردار است که همگی با هم سرمايه اجتماعی شما را تشکيل میدهند، در کنار مدرک تحصيلیتان نقش تعيين کننده در موقعيت شما در بازار کار دارد. در نتيجه، برخورداری از مدرک تحصيلی برای فرزندان خانوادههای متعلق به گروههای پايين اجتماعی به تنهايی تضمين کننده ورود آنها به بازار کار و گرفتن مشاغلی که در سطح تحصيلات آنها باشد نيست.
آنچه ما به کمک تئوری سرمايه Bourdieu بورديو کشف کرديم اين بود که چگونه در جوامع مدرن روند بازتوليد بدينسان تداوم میيابد و اينکه چگونه اين روند در نزد افکار عمومی مشروع، طبيعی و قابل قبول جلوه میکند. برداشت پذيرفته شده بطور کلی اين است که تلاش هر فرد است که موقعيت او را در هرم اجتماعی مشخص میکند اين در حالی است که در واقعيت اين موقعيت اقتصادی و سرمايه فرهنگی و اجتماعی خانواده فرد است که عامل تعيين کننده در قرار گرفتن هر فرد در يک جايگاه اجتماعی است و نه تنها قابليتهای فردی وی.
پژوهشهای که تاکنون در سوئد انجام شده نشان میدهند که نتايج تحصيلی بچههايی که به گروههای مختلف اجتماعی تعلق دارند متفاوت است و اين عليرغم اصلاًحات گستردهای است که طی دهههای اخير در سيستم آموزشی سوئد صورت گرفته است. بچههايی که در خانوادههای با موقعيت اجتماعی و شغلی بالاتر پرورش يافتهاند همچنان نسبت به بچههايی که والدين آنها که سطح تحصيلات پايينتر و مشاغل سادهتری دارند در رشتههای اسم و رسم دارتر و نان آورتری تحصيل میکنند. اکثريت چشمگير دانشجويان در رشتههای پزشکی، ژورناليسم و مهندسی را فرزندان خانوادههای مرفهتر که ضمناً والدين آنها دارای سطح تحصيلی بالاتری هستند تشکيل میدهند. پژوهش من نشان میدهد که در رقابت بين دو فردی که تحصيلات يکسانی دارند آنکه سرمايه اجتماعی بالاتری داشته است شغل مناسبتر با سطح درآمدی بالاتر نصيبش شده است.
● شما چگونه سرمايه اجتماعی هر فرد را محاسبه میکنيد؟ برای ما خيلی راحت است که از روی مدرک تحصيلی بتوانيم تصوری در باره سطح علمی او پيدا کنيم اما سرمايه اجتماعی هر فرد را چگونه و با چه ملاکی میتوان تشخيص داد؟
- من از روشی که در سطح بين المللی شناخته شده است استفاده کردم به نام «متد بازتوليد جايگاه اجتماعی» Position generators methodology. برپايه اين روش پرسش شوندگان به اين سئوال پاسخ میدهند که «آيا در ميان اعضای خانواده، خويشاوندان، شبکه دوستان و آشنايان شما کسانی هستند که دارای يکی از ۲۵ موقعيت شغلی نامبرده در پرسش نامه باشند؟ به هريک از مشاغل هم امتياز مشخصی داده میشود که در سطح بين المللی پذيرفته شده است. از روی امتيازاتی که هر فرد از روی موقعيت شغلی اطرافيان خود کسب میکند میتوان به وجود سرمايه اجتماعی در شبکه پيرامون وی پی برد. بنابراين، چنانچه افراد دارای مشاغل بالا پيرامون کسی زيادتر باشند ميانگين امتيازات وی بالاتر میشود و برخورداری وی از سرمايه اجتماعی نيز بالاتر میرود. در ميان مشاغلی که دارای امتياز بيشتری هستند از مديريت شرکتها، نمايندگی مجلس، پزشک، استاد دانشگاه میتوان نام برد که اينها نسبت به مشاغلی چون راننده تاکسی، نظافت چی و طباخ پيتزا امتياز بيشتری را کسب میکنند.
● سرمايه اجتماعی به گونههای ديگری نيز تعريف شده است. ما غالباً در نوشتههای روشنفکران ايرانی (مانند نوشتهای از عباس عبدی) با تعاريف ديگری از سرمايه اجتماعی مواجه میشويم که بيشتر متأثر از نظريه پردازانی چون رابرت پوتنام Putnam هستند.
- کاملاً درست است. سرمايه اجتماعی آنچنان که بورديو توضيح ميدهد بطور اساسی با درک نظريه پردازان سرشناس آمريکايی مانند جيمز کوله من Coleman و رابرت پوتنام Putnam تفاوت دارد. به عنوان نمونه پوتنام، در پژوهشی که به تفاوتهای شمال و جنوب ايتاليا پرداخته است اين سئوال را مطرح میکند که چرا شمال ايتاليا نسبت به جنوب اين کشور از رشد اقتصادی و دموکراتيک بيشتری برخوردار بوده است. پاسخ او به اين سئوال در ميزان سازمانيافتگی اجتماعی است که شمال ايتاليا نسبت به جنوب اين کشور از آن برخوردار بوده است. در شمال ايتاليا انواع مختلف انجمنها و سازمانهای اجتماعی فعاليت داشتهاند که به واسطه آنها در يک روند طولانی اعتمادسازی در عرصه اجتماعی، فرهنگ همکاری و افزايش علاقمندی به مشارکت اجتماعی شکل گرفته است و اين همان چيزی است که پوتنام از آن به عنوان سرمايه اجتماعی ياد میکند که به نظر وی موجب شده است تا در شمال رشد سياسی و اقتصادی نسبت به جنوب بسيار بيشتر باشد. تئوری پوتنام سپس برای توضيح علت عقب ماندگی برخی کشورها نسبت به سايرين مورد استفاده قرار گرفت و پاسخ آن اين بود؛ وقتی که شبکهای از سازمانهای اجتماعی در جامعه وجود نداشته باشد، فرهنگ همکاری در آن جامعه ضعيف و ناچيز باشد، آحاد جامعه خود را در روند جامعه دخيل و شريک نبينند، و به همين سبب حضوری در فعاليتهای اجتماعی نداشته باشند، آنزمان است که در آن جامعه سرمايه اجتماعی شکل نمیگيرد. اين وضعيت در کشورهای توسعه نيافته و فقير بوضوح مشاهده میشود. اين نظريه البته با انتقادهايی مواجه شده است. منتقدين، اين تئوری را توجيه ديگری برای انداختن «گناهان بر سر قربانيان» میدانند و در مقابل اعلام میدارند که علت فقر کشورهای فقير اين است که آنها امکان و قابليت ايجاد سازمانهای اجتماعی و صنفی را در جامعه خود نداشتهاند. فرانسيس فوکوياما، نظريه پردازليبرال آمريکايی، در زمره نظريه پردازانی است که در کتاب خود*Trust با الهام از تئوری پوتنام به توضيح علت عقب ماندگی و فقر در جهان میپردازد.
بدون اينکه قصد وارد شدن در اين بحث و يا بررسی عميق آن را داشته باشم دوست دارم به اين نکته اشاره کنم که تئوری پوتنام تلاش میکند که با پاسخهايی ساده به اين سئوال بسيار پيچيده بدهد. جوهر تئوری پوتنام بطور خلاصه اين است که فرهنگ سازماندهی در يک جامعه و اعتماد متقابل بين شهروندان از طريق سازمانهای غير دولتی در پيشرفت و يا عدم آن جامعه نقشی تعيين کننده ايفا میکند. در نقد اين نظر نخست بايد بگويم که وقتی که از اعتماد و يا مشارکت صحبت میکنيم نمیتوانيم اعتماد و يا مشارکت را در تماميت يک جامعه يکسان در نظر بگيريم بلکه از آنجائيکه جامعه از گروههای مختلف اجتماعی تشکيل شده است بايد از سطوح مختلف اعتماد و مشارکت صحبت به ميان آورد. ميزان اعتماد در سطح گروههای مختلف نسبت به سازمانها و تشکلهای موجود در آن جامعه متفاوت است. عوامل مهمی در ميزان مشارکت اجتماعی گروهها دخالت دارند که يکی از مهمترين آنها دسترسی هر گروه به منابع و امکانات موجود در هر جامعه است زيرا امکانات و منابع به طور يکسان در اختيار همه گروههای اجتماعی قرار نمیگيرد. دوم اينکه يک فرهنگ يکسان برای تمامی جامعه وجود ندارد بلکه بخشهای مختلف يک جامعه (بسته به تقسيمات طبقاتی، جنسی، سنی و منطقه ای) دارای فرهنگهای متفاوتی هستند. سوم اينکه جوامع (ملل) مختلف در سيستم جهانی بطور منزوی و جدای از هم و يا در رقابت صرف بر سر امکانات و ثروتها با هم عمل نمیکنند بلکه آنها در نوعی وابستگی به هم نيز بسر میبرند. خلاصه بگويم، سرمايه اجتماعی، آنطور که بورديوتعريف ميکند، با تعاريف کولهمان و پوتنام تفاوتهای اساسی دارد.
● تأثيرات سرمايه اجتماعی در شکلگيری موقعيت اجتماعی فرزندان گروههای مهاجر در سوئد نسبت به اهالی بومی کشور در زمينه ورود به بازار کار چگونه بوده است؟
- پژوهش من نشان میدهد که فرزندان مهاجرين به مراتب از سرمايه اجتماعی پايينتری برخوردار هستند که اين موجب شده است تا آنها به رغم داشتن مدارک تحصيلی مشابه با سوئدیها، نتايج تحصيلی مشابه و حتا سطح خوب دانش زبان سوئدی در ورود به بازار کار دشواری بيشتری نسبت به اهالی بومی کشور داشته باشند، ميزان بيکاری در ميان آنها بالاتر است و سطح دستمزدهای آنها نيز پايينتر است.چرا آنها از سرمايه اجتماعی پايينتری برخوردارند اين البته به داغی (stigma) هم مربوط میشود که بر پيشانی آنها خورده است. جامعه شناس سرشناس گوفمن (Goffman) وقتی در باره مفهوم استيگما صحبت به ميان میآورد به اين موضوع اشاره میکند که گروههای مسلط (اکثريت) و صاحب قدرت در جامعه که «نرمال» پنداشته میشوند از زاويه ديد خود برچسبها و يا داغی را بر گروههای حاشيهای میزنند که به موجب آن اين گروهها از ارزش پايينتری برخوردار میشوند. اين گروههای میتوانند اقليتهای قومی باشند (مانند قوم هزارهها در افغانستان و يا افغانیها در ايران و يا به اصطلاح «کله سياه ها» در غرب). به نظر گوفمن تعلق به گروههای فرودستتر در جامعه میتواند زمينه ايجاد استيگما را فراهم کند. در جهان غرب اين عمدتاً گروههای مهاجر که از کشورهای فقير به متروپل کوچ کردهاند هستند که شامل چنين استيگمايی میشوند اين در حالی است که يک آمريکايی و يا فرانسوی در سوئد هيچگاه مهاجر تلقی نمیشود و درنتيجه کله سياه نيز ناميده نمیشود. وقتی شما به گروههای داغ خورده تعلق داشته باشيد امکان شما برای دوستيابی در ميان اکثريت «نرمال» کاهش میيابد، شما به دشواری خواهيد توانست همسر خود را از ميان اين گروه انتخاب کنيد و يا در محلهای ساکن شويد که متعلق به گروه مسلط و «نرمال» است. وقتی شما اينچنين در ارتباطات اجتماعی خود مورد تبعيض واقع میشويد و در شبکه اجتماعیاتان با افرادی که از موقعيت اجتماعی خوبی برخوردار باشند کمتر مواجه میشويد بالطبع دسترسی شما به اطلاعات و امکانات دست اول بسيار کمتر میشود و شما بدينسان از اهالی بانفوذ بومی که جزو جامعه «نرمال» محسوب میشوند همواره عقب میمانيد. هر چند اکثريت مسلط شما را بطور مستقيم مورد تبعيض قرار نداده باشد و هر چند آنها صراحتاً نگفته باشند که نمیخواهند کله سياهها را در ميان خود راه ندهند. در هر صورت، مکانيسمهای پنهان به طور «طبيعی» مانع از موفقيت شما در بازار کار خواهند شد.
● آيا سناريويی که شما از بازتوليد سلسله مراتب اجتماعی برپايه تفاوتهای طبقاتی و قومی ترسيم میکنيد خيلی بدبينانه نيست؟
- من اينچنين فکر نمیکنم. اولاً اينکه وظيفه نخست علوم اجتماعی، آنچنان که من میفهمم، اين است که مکانيسمهای پنهانی را که زمينه بازتوليد و تداوم اعمال ستم و ايجاد محدوديت فراهم میآورند شناسايی و به جامعه بشناساند. وقتی شما اين درک عمومی را بپذيريد که سابقه و تعلق اجتماعی شما تعيين کننده موقعيت و جايگاه شما در جامعه است، ناگزير زير بار اين حرف نميرويد که «ما فقير هستيم به اين علت که شعورمان پايينتر است، ما شعورمان پايينتر است برای اينکه فقيريم». وقتی که شما نسبت به اين موضوع آگاه شويد که چگونه بی عدالتیها و تفاوتهای موجود در جايگاههای اجتماعی بازتوليد میشوند ديگر شما خود را به عنوان عامل اصلی شکست و يا عقب ماندگی خود نخواهيد دانست بلکه ساختار اجتماعی را مقصر اصلی و عامل مهم در رقم خوردن موقعيت فرودستتر اجتماعی و عدم موفقيتهای خود نيز خواهيد دانست. وقتی مبارزه سياهپوستان آمريکا در دهه شصت ميلادی عليه نژادپرستی را مورد بازنگری قرار میدهيم به نقش تعيين کنندهای که آگاهی اجتماعی در شکلگيری جنبش ضدنژادپرستی ايفا کرد مواجه میشويم. زمانی که جامعه آمريکايیهای افريقايی تبار به اين واقعيت پی برد که فقر و موقعيت فرودست اجتماعی آنها که جامعه مسلط سفيدپوست بر آنها تحميل کرده بود عامل اصلی بالابودن بيکاری، بزهکاری و پايين بودن سطح تحصيلی فرزندان آنهاست، آنزمان بود که جنبش گسترده آنان برای تغيير ساختارهای موجود شکل گرفت. به همينسان وقتی به جنبش فمينيستی نگاه میکنيم در میيابيم که چگونه اين جنبش با نفی نابرابریهای جنسی و افشای مکانيسمهای که به پايين نگاه داشتن زنان در جامعه و دور ماندن آنها از اهرمهای قدرت میانجامد زمينه شکلگيری جنبش زنان برای تغيير ساختارهای موجود فراهم آمد. البته بايد اين را هم يادآور شوم که ايجاد تغييرات بنيادين در ساختار جامعه به کندی صورت میگيرد. نبايد توقع داشت که با يک سری اقدامات فوری، مناسبات اجتماعی که طی ساليان طولانی شکل گرفتهاند و ريشههای عميقی در جامعه دارند يک شبه تغيير کنند (مثلاً توسط يک انقلاب) بلکه تغييرات اجتماعی صبر و حوصله و پشتکار فراوان را طلب میکنند.
برچسبها: جامعه شناسی فرهنگ, جامعه شناسی سیاسی
