[ديدگاهى روانكاوانه درباره اختلاف نسلها]نوشته كريستوفر بالِس
ترجمه حسين پاينده
ورا بريتن1 در پيشگفتار كتابش با عنوان گواه جوانى، ضمن يادآورىِ جنگ جهانى اول (19-1914)، مىنويسد: «هرچه بيشتر ضرورت نوشتن مطلبى را احساس مىكنم كه نشان دهد مردان و زنان نسل من… چه تصورى از كل اين عالَم داشتهاند.»(11) شايد او به اين علت ضرورى مىديد نسل خود را در آثار ادبى نشان بدهد كه نسل جديد (بريتن آثار خود را در سالهاى 33-1929 نوشت) تفاوتهاى زيادى با نسل او داشت. بريتن معتقد بود كه «جوانان زرنگ و باهوشِ اين دوره و زمانه (كه بىهيچ تشويشى واقعگرايند، مسائل جنسى را بىرودربايستى و به طور كامل مىدانند، و با انبوه تجربيات ما نياكان نفرينشدهشان آشنايند)» حتى «يك دهم ضربه جسمى و روحيى را كه جنگ جهانى اول به دختران عصر جديد در سال 1914 وارد كرد» تحمل نكردهاند(45).
بريتن در دورهاى بزرگ شده بود كه «از نظر گرايش قوى به ماديّات و برخوردارى از رفاه و بىدغدغه بودن» هرگز سابقه نداشت، يعنى در دوره مدارس خصوصى در مكانهاى دنج خارج از شهر، در دنياى حفاظتشدهاى كه اروس (eros) را به شكل آئين رقص در مدرسه شامل مىشد و حكم حلقههاى واسطى را داشت كه آرمان نوجوانانِ آن دوره ــ يعنى مشاركت در جامعهاى دلسوز ــ را محقق مىكرد و لذا دنيايى دلپذير و گيرا بود(50). حتى اگر بگوييم كه بريتن نيز، همچون همه نوجوانان، آرمانهايش را در مخالفت با نسلهاى قبلى شكل داده بود، بايد پذيرفت كه او و معاصرانش در واقع به دنبال احياى نگرش غالب در دوره ويكتوريا بودند. وى در كتاب گواه جوانى مىنويسد: «نخستين بار در شانزده سالگىام اين فكر به ذهنم خطور كرد كه مردان و زنانِ نسل من ــ و از جمله خود من به عنوان چهرهاى برجسته در جمع مشاهير آن دوره ــ رنسانسى نوين و بس عظيم را آغاز خواهيم كرد.»(42) پس چندان جاى تجب نيست كه مردان جوان آن دوره با اين تصور به جنگ رفتند كه جنگ جهانى نوعى مسابقه ورزشى است و طى آن قهرمانان به ميدان رزم مىروند تا رهبرانِ مطلوبِ آينده مشخص شوند. آزبرت سيتوِل2 در اين زمينه مىنويسد: «ما هنوز در صلحى بوديم كه يكصد سال بين دو جنگ بزرگ دوام آورده بود. جنگهايى كه طى آن يكصد سال رخ دادند، نه جنگهايى گسترده و فراگير بلكه صرفاً شكلى زودگذر و مسلحانه از بازيهاى المپيك بودند. يك دور شما برنده مىشديد و دورِ بعد دشمنتان. در اين نبردها همانقدر از قلع و قمع يا جنگ تا پيروزى صحبت مىشد كه در يك مسابقه مشتزنى» (در كتاب فاسِل، 25). انگليسيهاى سال 1914 با اين اعتقاد كه آرمانها و ارزشهاى برترشان براى شكست دادن آلمانيها كفايت مىكند (گويى كه فضيلت به طور كاملاً طبيعى به توانايىِ جسمى تبديل مىشود)، جنگ جهانى را نوعى ورزش تلقى مىكردند. آنان حتى جنگ را به بازى كريكِت تشبيه مىكردند و اين ادعاى لُرد نورتكليف كه آلمانيها در جنگ بازنده مىشوند چرا كه «فوتبال ــ يعنى ورزشى كه فرديت را رشد مىدهد ــ كموبيش در سالهاى اخير در آلمان اشاعه يافته است»، ديدگاهى افراطى تلقى نمىشد (در كتاب فاسِل، 26).
نسل سردرگمِ سالهاى 19-1914، كه به سبب نابخردىِ سنگدلانه نسل قديميتر از خود قلع و قمع شده بود (كيپلينگ3 در يكى از مقالاتش مىنويسد: «اگر كسى علت هلاكت ما را پرسيد، بگوييد دليلش دروغگويىِ پدرانمان بود»، 150)، ذهنيت غربى را از بيخ و بن دگرگون كردند. منتقد ادبى آلفرد كزين در مقالهاى پس از جنگ جهانى دوم نوشت: «دهشتهاى ناشناخته به قدرى زياد بودند، امكان وقوع بسيارى جنگهاى ديگر تا حدى قوى بود، نكبت و بلاى همهگير آنچنان دائمى مىنمود كه “اين جنگ” [ يعنى جنگ جهانى دوم ] به سرعت به جنگى در تمام مكانها و زمانها تبديل شد، جنگى كه هرگز پايان نيافته است، جنگ به منزله تجربه مستمر انسان در قرن بيستم» (در كتاب فاسِل، 74).
اگر جنگ جهانى اول ذهنيت يك نسل را ظرفِ دو سال (از 1914 تا 1916) دگرگون كرد و اگر «مردانِ جوان همچون گل چيده شدند و بر ساقه خشكيدند»، آنگاه بخشى از آن معصوميت كوركورانهاى كه ميدان جنگ را زمين فوتبال تلقى مىكرد، ناشى از بيقرارى نسلى است كه ديگر تحمل دنياى كمگوى اروپاى اواخر قرن نوزدهم را نداشت (ريد، 159). هرچند كه اين نسل احترام زيادى براى نسل 1890 قائل بود، اما به قول هيوز، «در جستجو براى يافتن چيزى جالبتر و جزمانديشانهتر از آنچه افراد كهنسال ارائه كرده بودند،… و برخلاف نويسندگان دهه 1890 كه صرفاً امكانات بالقوه خِرَد را مورد ترديد قرار داده بودند، نسل جوانِ 1905 آشكارا خِردَناباور و حتى خِرَدستيز شدند… اين مردان جوان نحوه تربيت موءدبانه بزرگترها را ديگر رضايتبخش نمىدانستند. آنان همهجا در جستجوى آرمان و ايمان بودند.»(339) نسل جديد به شكوفا كردن خُلق و خوى خاص خود مشغول بود، خُلق و خويى كه در آن بابِلِ توصيفناپذيرِ ديالكتيك تاريخى، بىترديد به صورت آنچه فاسِل «رژههاى بلاهتبارِ» جنگ جهانى اول مىنامد تبلور يافت.
آن سوى اقيانوس اطلس [ در آمريكا ] و در زمانه نسلى متفاوت، آرتور ميلر4 در دهه 1930 وارد سنين كهولت شد. ميلر در زندگينامهاش معمولاً براى توصيف نسل خود، تفاوتهاى آن نسل با نسلهاى بعد را برمىشمرَد. وى در سال 1965 سخنرانيى در تالار هيْل در دانشگاه ميشيگان ايراد كرد و به عنوان مردى پنجاه ساله از دوران تحصيل خود در همان دانشگاه در اواسط دهه 1930 سخن گفت. سالهاى دهه 1930 و دهه 1960، دوره رفتار بنيادستيزانه، عصر آرمانگرايى و فعاليتهاى [ دانشجويىِ ] پرشور و شوق بود. ليكن تفاوت اين دو دهه در چيست؟ ميلر در پاسخ گفت كه حال و هواى حاكم بر دوره جديد، به طرز عجيبى آكنده از شادى است. ليكن وقتى از او خواسته شد كه عقايدش را بيان كند، او مضطربانه فرياد زد كه احتمالاً عوامل اف. بى. آى. در ميانشان حضور دارند و آنان روزى به خاطر آن جلسه بازخواست خواهند شد. «هنگام شكوفايىِ جنبشى شكوهمند براى پايان دادن به جنگى ناعادلانه، در زمانى كه اين نسلْ تازه مىكوشيد صداى خود را به ديگران برساند و يارانى براى اعتراضاتش بيابد؛ در آن موقع نبايد چنين حرفهايى زده مىشد.» (100) اما بايد توجه داشته باشيم كه ميلر خاطرات خود از دهه 1950 را به ياد مىآوَرد، يعنى زمانى كه «كميته بررسى فعاليتهاى غيرآمريكايى» در مجلس نمايندگان آمريكا، او را به دليل عقايد سياسىاش در دهه 1930 مورد بازخواست قرار داد. اين بازخواست نوعى اِعمال خشونت نسلى بود كه ميلر در نمايشنامه بوته آزمايش آن را هنرمندانه نشان داد، نمايشنامهاى كه عمدتاً حمله يك نسل به نسلى ديگر را شرح مىدهد.
با دقت در احوال نسلى كه در دهه 1960 در حال شكلگيرى بود، ميلر دريافت كه «اين ديگر نسل دهه 1930 نيست» كه بدون قرار داشتن در معرضِ خطرِ آتىِ هيتلر به «لفاظىِ ايدئولوژيكِ نمادين» مشغول باشد. جوانان دهه 1960 بيش از قلمفرسايى به جانفشانى در جبهه جنگ علاقه داشتند: به علت خدمت وظيفه اجبارى، «آنان شخصاً جانشان را در كف نهاده بودند.» ميلر سپس به ناكامىِ نسل دهه 1960 در «انتقال ديدگاههاى فاجعهآميزشان به نسلِ بىاعتناى جديد» مىانديشد، يعنى همان نسلى كه در دهه 1970 موجوديت خود را تثبيت كرد(397).
ميلر در سال 1915 متولد شد و به هنگام بحران مالىِ سال 1929 چهارده سال داشت، در طى ركود اقتصادى آمريكا [ از سال 1929 تا سال 1939 ] سنينِ نوجوانى خود را مىگذراند، و در دوران احياى اقتصادى و اصلاحات اجتماعىِ دولتِ روزولت دانشجوى دانشگاه بود. باربارا راسكين، نويسنده رمانِ Hot Flashes ، در دهه 1930 متولد شد و از چهرههاى معروف دهه 1950 است. ويژگيهاى مردمشناسنانه نسل راسكين را با جزئيات كامل مىتوان در آثار او تشخيص داد. در واقع، شخصيت اصلى رمان او، دايانا سارجنت، مردمشناسِ چهل و هشت سالهاى است كه مىگويد: «من جمع را در فرد مىبينم، و تجربههاى مشترك يك نسل را در خصوصياتِ فردىِ يك شخص خاص. جزء نشاندهنده كل است.»(2) اما اين تجربههاى مشترك، چگونه تجربياتى هستند يا بودند؟
هميشه در فرودگاه سر و وضعمان مرتب بود.
ــ در دهه پنجاه، چون نمىدانستيم چه كار ديگرى بكنيم، چينىآلات، ظروف شيشهاى و نقش و نگار ظروف نقرهاىمان را به دقت انتخاب مىكرديم، در نزديكترين فروشگاههاى بزرگ نام مىنوشتيم، و ازدواج مىكرديم تا از زندگى عقب نمانيم.
ــ چندين بار سقط جنين كردهايم.
ــ تعداد انگشتشمارى از ما بچههاى زيادى داشتند. سه اولاد معمولاً كافى تلقى مىشد.
ــ بىاختيار براى خودمان غم و غصه به جان مىخريديم و زندگى مشترك با همسرانمان را با رفتارهاى ناراحتكننده خراب مىكرديم.
ــ برخلاف نسل بعدى، كمتر با زنان همجنسگرا ارتباط مىگرفتيم.
ــ همچنين از قرص دكسِدرين خوشمان مىآمد. ياد قرصهاى رژيم غذايى به خير. هيچوقت نمىتوانستيم آنقدر كه دلمان مىخواست لاغر شويم. مىخواستيم كه وقتى در ساحلِ شنى كنار دريا مىايستيم، رانهايمان به هم نچسبد.
ــ برخلاف زنان اطوارىِ دهه 1920، ما جمعى الكىخوش نبوديم… عده زيادى از ما سر به زير بوديم و در قلب و ذهن و صورت بعضى از ما شادى به شكلهاى مختلف نمايان بود.
و سرانجام همين شخصيت درباره نسل بعدى چنين مىگويد:
ــ دختران ما نگران اين هستند كه اگر حقوقدان يا فضانورد شوند، ممكن است اجاقشان كور شود. پسرانمان همفكر و ذكرشان اين است كه مدرك اِم. بى. اِى. [ كارشناسى ارشد در رشته مديريت بازرگانى ] ، ماشينِ بى. ام. و. و كامپيوترِ آى. بى. اِم. به دست آورند. اكنون آنها با برنامه كامپيوترىِ نمودارِ روندنما كار مىكنند، درباره آپارتماننشينى يا كاندوم گفتگو مىكنند، ميانگين سهام دوْ جونز [ ميانگين سهام سى شركت بزرگ صنعتى كه در بازار سهام آمريكا هر روز محاسبه مىشود ] را بازگو مىكنند، به جاى نوشيدن كوك [ مخفف نام نوشابه كوكاكولا ] آن را توليد مىكنند، و از شهرهاى بزرگ و تابلوهاى پُرنور خوششان مىآيد (14-2).
داستان راسكين شرحى مستوفى خطاب به نسل خودِ اوست و او اين شرح را در نثرش تقريباً به صورت نوعى نيايش زمزمه مىكند. كيم نيومن، منتقدِ خوشذوقِ فيلم، آنقدر جوان است كه مىتوان او را جاى پسر راسكين دانست. وى كه در سال 1959 تولد يافت، در نوجوانى با فرهنگ تلويزيون و بعدها ويديو بزرگ شد و تا پيش از بيست و پنج سالگى تعداد بسيار زيادى فيلم تماشا كرد. نيومن در مقدمه كتاب نقدش درباره فيلمهاى ترسناك (فيلمهاى كابوسآور)، براى معين كردن اينكه خود به كدام نسل تعلق دارد، عقايد معاصرانش را در خصوص فيلمهاى هولناك (از معدود فيلمهاى موردپسند والدينش تا آن فيلمهايى كه او تصور مىكند موردپسند نسل بعدى باشد) مقايسه مىكند و مىنويسد: «حتماً كودكى هست كه با فيلمهاى فِرِدى و جِيسن بزرگ شده باشد و نه فيلمهاى دراكولا و فرانكشتاين و اكنون در دانشگاه كتابهاى استيون كينگ و كلايو باركر را مىخواند و فيلمهاى آنان را مىبيند. اين شخص قطعاً امپاير و ترونا را بهتر از هَمِر و كُرمن مىشناسد.» (صفحه 13 از مقدمه فيلمهاى كابوسآور ). نيومن ضمن يادآورى اينكه پسندهاى نسلِ خودش چگونه شكل گرفت، مىنويسد: «در اوان نوجوانى، فيلمهاى شركت يونيورسال، فيلمهاى ترسناكِ هَمرِ، و فيلمهايى را كه راجر كُرمن با اقتباس از داستانهاى ادگار النپو ساخته بود تماشا كردم… فيلم جنگير را وقتى ديدم كه هنوز دانشآموز دبيرستان بودم. فيلم سوسپيريا را در اولين هفته تحصيلاتم در دانشگاه ساسكس تماشا كردم… فيلم جمعه، سيزدهمِ ماه را در سال 1980 در لندن ديدم و آن زمانى بود كه بيكار و بىخانمان بودم.» (صفحه 11)
همه نويسندگان فوق ــ ورا بريتن، آرتور ميلر، باربارا راسكين و كيم نيومن ــ به تعلق خود به نسلى خاص، عميقاً وقوف دارند. آنان مىتوانند تعريف روشنى از نسل خويش ارائه كنند، بين آن نسل و نسلهاى قديميتر يا جوانتر تمايز قائل مىشوند، و از برخى جهات به تحليل اين موضوع مىپردازند كه خصوصيات نسل خودشان از كجا ناشى مىشود. بر اين اساس، مىتوان گفت آنان واجد ذهنيتى نسلى هستند و قادرند اين ذهنيت را همچون محكى براى معلوم كردن جايگاه خود در تاريخ و نيز سهم خودشان در فرهنگ اجتماعى به كار ببرند.
در مقاله حاضر، قصد دارم رئوس نظريهاى درباره ذهنيت نسلى را مطرح كنم. البته بررسى عميقتر در اين خصوص را ــ كه كارى است ضرورى ــ ناچار بايد به فرصت ديگرى در آينده موكول كنم، ليكن حتى كوششى مقدماتى در حد اين مقاله نيز، به گمان من، مىتواند در چارچوب نظريه روانكاوى صورت بگيرد، زيرا نويسندگان، فيلمسازان و هنرمندانِ زمانه ما دستاندركارِ آنند كه هويت ناخودآگاه يك نسل را به نحوى بسيار جدّى و همهجانبه به خودآگاهى تبديل كنند.
منظور از نسل چيست؟
اما قبل از هر كار بايد به اين پرسش جواب داد كه منظور از نسل چيست؟ پاسخ دادن به اين پرسش، كارى آسان نيست. از برخى جهات مىتوان گفت كه يك نسل عبارت است از فاصله ميان والدين با فرزندانشان. بدينترتيب، اگر سن بچهدار شدن را مثلاً بين بيست الى بيست و پنج سالگى فرض كنيم، آنگاه هر بيست تا بيست و پنج سال يك نسل جديد پا به عرصه حيات مىگذارد. بسيارى از مردم، در طول عمر خويش شاهد حضور سه نسل هستند: پدربزرگها و مادربزرگها، خودشان و فرزندانشان.
ناگفته پيداست كه ميل به بچهدار شدن در همه ما رأس هر بيست يا بيست و پنج سال قوت نمىگيرد تا زمان توليدمثلمان به طور منظم و دقيق مشخص شود و گروههاى همنسلى از كودكان به وجود آيند و ربع قرن بعد همگى براى توليدمثل به بلوغ برسند. در واقع، نظريهپردازان فرهنگ عامه و نيز تاريخنگاران كه براى معين كردن تفاوتهاى معنادار در برهههاى تاريخى، پژوهشهايشان را به دههها (1950، 1960، 1970، 1980) محدود مىكنند، اعتقاد دارند كه ظاهراً در حدود هر ده سال شكل جديدى از ذهنيت نسلى ظهور مىكند.
با وجود اين، گرچه زوجى كه در سال 1948 ازدواج كرده و در سال 1950 بچهدار شدهاند، حدوداً در سال 1970 است كه شكلگيرىِ نسلِ فرزندانشان را شاهد مىشوند، اما بديهى است كه در اين فاصله يك نسل ميانى نيز به وجود خواهد آمد. زوجى كه ده سال زودتر از زوج يادشده فوق، يعنى در سال 1938، ازدواج كرده و در سال 1940 بچهدار شدهاند، در سال 1960 شكلگيرىِ نسلِ فرزندانشان را شاهد مىشوند. اگر به اين شكل موضوع را در نظر بگيريم، آنگاه هيچ نسلى به لحاظ زيستشناختى باعث حيات نسل بعدى نمىشود. همواره نسلى ميانى وجود خواهد داشت كه از والدينى متفاوت به دنيا آمده است و فرهنگى متفاوت با نسل قبلىِ خود دارد.
البته اين نتيجهگيرى را نمىتوان به طور مطلق مطرح كرد. درست همانگونه كه بسيارى از ويژگيهاى بنيادستيزىِ دهه 1960 را در جنبش بيتنيكهاى5 دهه 1950 مىتوان يافت، ايضاً در هر نسلى مىتوان عناصرى را تشخيص داد كه آن نسل از نسلى ديگر به ميراث برده است. موضوع سرايت افكار و عقايد يك نسل به نسلى ديگر را بعداً مورد بحث قرار خواهم داد، اما اكنون مايلم ساختارى اختيارى را مطرح كنم كه به فهم بحث حاضر كمك مىكند زيرا با دريافت ما از مفهوم تجديد حيات نسلها همخوانى دارد. حدوداً در هر ده سال، ما از فرهنگ، ارزشها، پسندها، علائق هنرى، ديدگاههاى سياسى و قهرمانهاى اجتماعىِ خود تعريفى جديد ارائه مىكنيم. اين مجموعه هر يك دهه به نحوى بارز دگرگون مىشود و لذا مىتوان عناصر آن را به نحو معنادارى مشخص كرد. به نظر مىرسد كه دهه، تقريباً كوچكترين واحد زمانى است كه به عنوان شاخص براى تعيين فرهنگِ جمعى مىتوان به كار بُرد. وقتى دهه 1950 را با دهه 1960 مقايسه مىكنيم، يا وقتى تفاوتهاى فرهنگ دهه 1940 با فرهنگ دهه 1980 را برمىشمريم، ظاهراً همه مىدانيم كه اين كار به چه معناست؛ اما احتمالاً به دشوارى مىتوان دريافت كه منظور از مقايسه اوايل دهه 1950 با اواخر آن دهه، يا اوايل دهه 1980 با اواخر آن دهه، دقيقاً چيست. بىترديد اگر مثلاً سال 1953 را با سال 1968، يا 1962 را با 1967 مقابله كنيم، آنگاه هريك از ما برداشت متفاوتى از اين كار خواهيم داشت.
برخى نظريهپردازان استدلال مىكنند كه نسلها را نمىتوان بر مبناى مفهوم دهه به سهولت تعريف كرد. براى مثال، مارك بلاك مىنويسد: «مفهوم يك نسل، مفهومى بسيار انعطافپذير است… اين مفهوم با واقعياتى كه ما كاملاً ملموس مىانگاريم همخوانى دارد… نسلهايى هستند كه [ آراء و افكارشان ] مدتها تداوم مىيابند و متقابلاً برخى نسلها ديرى نمىپايند. فقط از راه مشاهده است كه مىتوانيم ببينيم اين منحنى در كدام نقاط مسيرش را عوض مىكند.» (در كتاب هيوز، 18). همچنين هيوز مدعى است كه گرچه نسلهاى مختلف ممكن است به طور همزمان وجود داشته باشند و لذا تعريف ما از آنها تعريفى اختيارى است، اما «در عين حال، آنها برحسب تجربيات مشتركشان تعريفى از خود به دست مىدهند. حول اين تجربيات است كه [ افراد گرد هم مىآيند و [ "جمع" شكل مىگيرد.18..»
شايد دقيقتر اين باشد كه بگوييم حدوداً در هر ده سال، امكان پيدايش يك نسل جديد به طور بالقوه وجود دارد. جنگى ويرانگر، از قبيل جنگ جهانى اول در سالهاى 18-1914، چه بسا ظاهراً به نابودىِ تمام آحاد يك نسل بينجامد، به نحوى كه به نظر مىرسد زنان و مردانِ جوانِ اواسط دهه 1920 (يعنى كسانى كه در زمان جنگ جهانى اول، كودكانى در دوره نهفتگى6 بودند) بىهيچ دغدغه خاطر، فرهنگى را براى نسلِ معاصرِ خود پايهريزى كردند كه تفاوت فاحشى با سرنوشت دردناك نسلِ پيش از آنان دارد. خاطره نسل دهه 1960 گويى كه در اذهان ما تا به ابد نقش بسته است، ليكن جوانان دهه 1970 را كمتر به ياد مىآوريم، و در طليعه دهه 1990 نسل دهه 1980 را با سهولت كمترى مىشد درك كرد.
با اين حال ترديد نبايد داشت كه گذشت زمان و تأمل در گذشته، هر سه نسل را قادر خواهد كرد كه به تعريف مشتركى از ويژگيهاى نسلىِ هر دهه دست يابند و اين نخستين نشانه شكلگيرىِ ذهنيتِ نسلِ جديد خواهد بود. در واقع، دقيقاً به اين سبب كه ما هنوز بسيار خرافاتى هستيم (يعنى هنوز به خدايگان گوناگون و ارواح مقدس اعتقاد داريم، هنوز [ براى مصون ماندن از نظرِ بد [ به تخته مىزنيم، جمعه سيزدهم ماه را بديُمن مىدانيم، و از اين قبيل، مايليم هر دهه را در روانِ خودمان به مفهوم اُبژهاى درونى و جمعى درك كنيم. هريك از ما برداشتى از ملاكهاى دهه 1950 ، 1960 و 1970 دارد كه تداعيها و خاطرات پيچيدهاى را در ذهنش زنده مىكند.
بنابراين، هر دهه را يك نسل جديد به وجود مىآورَد، هرچند كه نسلهاى ديگر نيز همان دهه را برحسب عقايدِ خود تفسير خواهند كرد. همچنين از آنجا كه همواره نسلى ميانى وجود خواهد داشت، در هر برههاى از زمان همواره دو مجموعه از سلسلههاى نسلى وجود خواهند داشت. براى مثال، اگر پدربزرگ و مادربزرگ من در سال 1900 متولد شدند، در سال 1918 ازدواج كردند و والدينِ مرا در سال 1920 به دنيا آوردند، و والدين من نيز در سال 1938 با يكديگر آشنا شدند و عقد ازدواج بستند و متعاقباً در سال 1940 مرا به دنيا آوردند و فرزند من نيز مثلاً در سال 1960 متولد شد، آنگاه مىتوان گفت كه ما سلسلهاى نسلى را به وجود آوردهايم كه از نظر توليدِمثلِ نسلى برحسب اين دههها مشخص مىشود: 1920 ، 1940 و 1960 . همزمان، سلسله نسلىِ ديگرى نيز وجود دارد كه مجموعه سه دهه 1930 ، 1950 ، 1970 را به يكديگر مرتبط مىكند. هريك از اين مجموعههاى نسلى، خود را متعلق به دهه خاصى مىداند. كودكانى كه در دهه 1940 متولد شدند، در دهه 1960 به احساس همعصر بودن با يكديگر دست يافتند و از اين طريق والدين و نيز پدربزرگها و مادربزرگها خويش را به دهه 1960 مرتبط كردند. به اين دليل، مىتوان گفت كه والدين و پدربزرگها و مادربزرگهاى آنان سهم بيشترى در آن دهه داشتهاند تا سلسله نسلىِ بدون فرزندى كه چون در آن سن هنوز داراى فرزندان بالغ نيست، سهم كمترى در ايجاد فرهنگ در آن زمان دارد.
شكلگيرىِ نسلها
هر نسلى آن زمانى به «دهه خاص خودش» مىرسد كه پس از طى كردنِ دوره كودكى، به آهستگى خود را شكل داده باشد. نسل والدينْ فرهنگِ پدر و مادرىِ خاصِ خودش را ايجاد مىكند، و اين فرهنگ عبارت است از همان محيطى كه كودكان در آن مىزيند و خود را مىشناسند. من در دهه 1950 بزرگ شدم؛ به عبارت دقيقتر، متولد 1943 هستم و در سال 1953 ده ساله بودم. اُبژههاى سياسيى كه به من و معاصرانم ارائه شد عبارت بودند از آيزنهاور، استيونسون7 و ريچارد نيكسون. رياستجمهورىِ ترومن را به ياد ندارم، ليكن نخستين رقابت استيونسن و آيزنهاور در انتخابات رياستجمهورى آمريكا را مىتوانم به خاطر آورم. پدربزرگها و مادربزرگهايم اهل سياست نبودند، ولى خاطراتشان از جوانى خود در اوايل قرن بيستم را براى من بازمىگفتند. آنها درباره شهرهاى كوچك آمريكا، باغهاى مركبات كاليفرنيا، باغستانهاى آووكادو، كاروانهاى بزرگ اروپائيان در جادههاى پُرپيچ و خم، و مهاجرانِ سختكوشِ نواحى شمال مركزى آمريكا با من سخن مىگفتند. والدين من با نسلِ خودشان «همنوا» بودند. تاسكانينى8، تى. اِس. اليوت، راخمانينوف9 و استيونسون همگى جزو اُبژههاى خوب محسوب مىشدند و نيكسون، شركت جنرال موتورز، خواهران مكگوايِر، و HUAC جزو اُبژههاى بد. به گمانم هريك از ما كه در سال 1950 ، ده الى هفده ساله بود، مىتوانست هزاران اُبژه فرهنگى از اين قبيل را ــ كه براى همگىِ ما آشنا بودند ــ برگزيند. اين اُبژهها را والدينمان و نيز نسلهاى كهنسالتر گاهى به عنوان اُبژههاى مطلوب و گاه به عنوان اُبژههاى نامطلوب به ما ارائه كرده بودند و ما نيز آن اُبژهها را به شكلى متفاوت مورد استفاده قرار مىداديم.
در اينجا مايلم تعريفى از اُبژههاى نسلى ارائه كنم كه به اعتقاد من زيرگونه (subspecies) اُبژههاى فرهنگىاند: مىتوان گفت اُبژههاى نسلىْ آن پديدههايى هستند كه براى ايجاد حسِ هويتِ نسلى به كار مىبريم. اين اُبژهها چهبسا توسط نسلهاى قبلى نيز استفاده شده باشند، اما براى آنان حكم چارچوب شكلدهنده يك نسل را نداشتهاند؛ حال آنكه، براى كودكانى كه بعدها در سنين جوانى با تجربه كردن اين اُبژهها به نحوى ناخودآگاهانه احساس همبستگى [ نسلى ] مىكنند، چنين حكمى را دارند.
اگر كسانى را كه با يكديگر همسفره مىشوند رفيقِ هم بدانيم، آنگاه مىتوان گفت كه نسل عبارت است از مجموعهاى از انسانها كه در اُبژههاى نسلى با يكديگر سهيم شدهاند، يعنى كسانى كه از اُبژههاى معينى برخوردار شده، آن اُبژهها را به خوبى درك كردهاند و در نتيجه اكنون به آهستگىْ بينشى درباره واقعيت اجتماعى براى خود به وجود مىآورند. هر بار كه اُبژهاى توسط آحاد يك نسل به خوبى درك مىشود، در واقع عملى ويرانگرانه در ابعادى كوچك رخ مىدهد. كودكان اُبژههاى والدين را دگرگون مىكنند و بىترديد درباره بسيارى از اُبژههاى ارائهشده به خود همواره همان احساسى را دارند كه درباره اضطرابهاى دوره كودكى. نسل پدر و مادرها در هراس از تجاوزگرىِ روسيه دورانِ استالين، نحوه مصون ماندن از بمبارانهاى هوايى را با كودكانِ دهه 1950 تمرين كردند. در اين تمرين كه چندين بار در سال تكرار مىشد، ما زير ميزهاى تحرير مىنشستيم، و اين نوعى «تحصنِ» مضحك بود. ليكن در آن زمان هيچكس نمىدانست كه دفعه بعد (در بركلى در سال 1964)، با انجام اين تحصن مىخواستيم نشان بدهيم كه قصد دگرگون كردن اُبژههاى نسلى را داريم. در سال 1954 والدينمان از ما خواستند زير ميزهاى تحريرمان بنشينيم تا از خطر بمب در امان بمانيم؛ در 1964 ما بار ديگر كلاسهاى درس را اشغال كرديم، ميزهاى تحرير را كنار كشيديم و اعلام كرديم كه از فرط خشم منفجر شدهايم.
ما به اين موضوع وقوف داريم كه دوره نوجوانى اصولاً زمانى است كه نسلى خشونت خود را به نسلى ديگر اِعمال مىكند، به اين ترتيب كه نسل نوظهور بايد والدين و اُبژههاى آنان را «دور بريزد» تا بتواند بينشى درباره دوره خود به وجود آوَرَد. ليكن گمان نمىكنم كه نوجوانان به ذهنيتِ نسلى دست يابند، زيرا فرهنگِ كودكىِ آنان هنوز دستخوش تغييرى بنيانى است تا از نو تعريف شود و لذا هنوز شكلى نهايى به خود نگرفته است.
اگر اشياء داخل اتاقهاى فرزندانمان را به دقت بنگريم، مىتوانيم زير و رو شدن اُبژهها در مرحله پيشانسلى را تا حدودى مشاهده كنيم. (در واقع، بررسى روانشناسى نسلها از ديدگاهى واقعاً مردمشناسانه مستلزم موزهاى عظيم از اتاقهاى كودكان است، موزهاى كه نشان بدهد جمع برگزيدهاى از كودكانِ معمولى در طول دوره كودكى با چه اشيائى اتاقهايشان را تزئين كردند. در چنين موزهاى، با مقايسه كودكان دهه 1930 ، 1950 و 1960 ، مىتوانيم ببينيم كه اُبژههاى فرهنگيى كه بخشى از ديرينهشناسىِ ذهنيت نسلىاند، چگونه زير و رو شدند.) يك سال پيش، بر روى ديوارهاى اتاق دخترخوانده پانزده ساله من، عكسهاى جيمز دين، سيْد ويشِس، سكس پيستولز، مريلين مونرو و امثال آنان را مىشد ديد. اكنون هيچيك از آن عكسها بر جاى خود قرار ندارد. در عوض، يكى از ديوارهاى اتاق با پارچهاى پوشيده شده كه نقش و نگارهاى هندى از طريق چاپ مومى بر آن نقش بسته است؛ بر ساير ديوارها نيز پوسترى از رائول دافى، پوستر انجمن دوستداران جوئن كالينز و چندين پارچه تكهكارىشده به چشم مىخورَد. كليه اين اشياء را خودِ دخترخواندهام براى تزئين اتاقش برگزيده است. اشياء داخل اتاق پسر يازده سالهام ــ كه درست در مجاورت اتاق دخترخواندهام قرار دارد ــ نشان مىدهد كه والدينش تأثير مستقيمترى در تزئين فضاى داخل اتاق او داشتهاند. پسرم يك پوستر پيانو، يكى دو پوستر كونگفو، و يك بومرَنگ [ كمانهاى چوبى كه پس از پرتاب به نقطه اول بازمىگردد ] بر روى ديوارهاى اتاقش قرار داده است؛ من و همسرم نيز مجموعهاى از كدوها و تبرهاى سرخپوستان آمريكا، نمودارى از تكامل تدريجىِ دايناسورها و چند شىء ديگر در اتاقش گذاشتهايم. يكى دو سال ديگر پسرم محق خواهد بود كه اتاقش را كاملاً متعلق به خود بداند و طى ساليان آتى اين نگارخانه كوچك، تكامل تدريجىِ فرهنگ نسل او را پيش از آنكه اين نسل به [ تفاوتِ ] خود وقوف يابد، نشان خواهد داد. اتاق هر بچهاى، فضايى بينابينى است (بينابينِ فرهنگ والدين آن بچه و دنياى خود او) كه هم نسل نوظهور و هم والدين در تزئين آن سهم دارند.
جوانان فقط هنگامى احساس مىكنند نسلى كاملاً مستقلاند كه از سالهاى دگرگونكننده نوجوانى «خارج» شوند و به بيست و چند سالگى برسند. ناگفته پيداست كه اين احساس تا حدى ناشى از اين است كه در آن سن و سال، آنان ديگر از خانه والدينشان مىروند و زندگىِ جداگانه خود را آغاز مىكنند. در واقع، هر نوجوانى درمىيابد كه جايگاه او، بينابينِ خانوادهاش و گروههاى كوچكى (از قبيل همسر، فرزندان و همكارانش) است كه آينده او را به وجود مىآورند. اين حسِ تكافتادگى مىتواند براى هر جوانى جانفرسا باشد، ليكن وقوف به اين امر كه وى جزئى از يك مجموعه (يعنى خردهفرهنگ نوجوانى) است، او را تسلى مىدهد. فرهنگ تودهاىِ نوجوانان، بر اثر شكاف نسلها و زمانى شكل مىگيرد كه نوجوان فرآيند ناخودآگاهانه تبديلِ خودش از كودك به فردِ بالغ را از سر مىگذراند. پيدايش هر گروه موسيقىِ راك را مىتوان به جار زدن شروع عصرى جديد تعبير كرد، زيرا توانايى موسيقايى نخستين استعدادى است كه كودكان از آن برخوردار مىگردند. همچنين كودكان به مدد موسيقى مىتوانند حضور خود را ماهرانهتر بيان كنند تا به مدد ساير شكلهاى بازنمايى. گفته ريچارد پويرير درباره گروه موسيقى بيتلها، كموبيش در مورد ساير گروههاى موسيقىِ راك نيز مصداق دارد: هويت فردى به بخشى از هويت جمعىِ به مراتب فراگيرترى تبديل مىشود. از اين لحاظ، گروه راك منعكسكننده زندگىِ گروهىِ نوجوانان است و گرچه شركتهاى ضبط و تكثير موسيقى ممكن است در دست نسلهاى قبلى باشد، اما مصرفكنندگانِ نوجوان با به كارگيرى منطقى كه در قدرت مصرفْ نهفته است، آنچه را در معرض فروش است براى ايجاد گرايشى [ جديد ] در سبك و سياق موسيقى مورد استفاده قرار خواهند داد.
براى ايجاد هويت نسلى، اِعمال خشونت نسلى امرى ضرورى است. در واقع، فقط زمانى كه نسلى نوظهور سليقههاى نسل قبلى را به وضوح نقض مىكند مىتوان فهميد نسلى جديد ظهور كرده است. اين نكته تعريف مطلوب من از نسل را (يعنى تعريفى كه مطابق آن هر ده سال يك نسل جديد به وجود مىآيد) به ميزان زيادى تعديل مىكند، زيرا بررسى ماهيت هر نسلى، مستلزم ژرفنگرى در ماهيت تحول نسلهاست. نسلى كه در حال شكلگيرى است، جايگاه خود را در ارتباط با نسلهاى قبلى چگونه تعيين مىكند؟ نسل نوظهورى كه به جنگ گسيل مىشود و در معرض خطر نابودى قرار مىگيرد، در وابستگيهاى بيننسلىاش فرق خواهد داشت با نسلى كه در بازارِ كار برايش امكان اشتغال فراهم آورده مىشود. نسل نوظهور به نوبه خود ممكن است نسلهاى قديميتر را به شدت بهتزده كنند. در دهه 1960 كموبيش همينطور شد: جوانان موهايشان را بلند كردند، در نافرمانىِ مدنى خبره شدند، رابطه جنسىِ بىثبات را ستودند، و يكديگر را به ترك تحصيل توصيه كردند. شايد علت پرطرفدار بودن بيتلها اين بود كه گرچه آنان ارزشهاى طبقه متوسطِ نسل قبلى را به سخره گرفتند، اما ــ همانگونه كه پويرير نيز متذكر مىشود ــ به سوى همه نسلها دست يارى دراز كردند. در عكس روى جلد صفحه گرامافونى كه بيتلها در سال 1967 روانه بازار كردند، چهره شصت و دو نفر به چشم مىخورد، از جمله چهره اسكار وايلد10، ه . ج. ولز11، يونگ و جانى ويزمولر12. به اعتقاد من، چاپ عكس اين اشخاص مختلف اين فكر را در ذهن القا مىكرد كه بىكس بودن جوانان در فاصله بين گذشته و آيندهشان ــ يعنى فكرى كه قطعاً مخلّ آرامش ذهن است ــ از بىكس بودن همه ابناء بشر حكايت مىكند. شعله گرمابخشِ زندگى خانوادگى اين حس انسانى را تحتالشعاع قرار مىدهد، ليكن آدمى در همه عمر ناگزير از آن رنج مىبَرَد.
اُبژههاى نسلى
«همگان بدانند… كه نسل نوينى از آمريكاييان مشعل را به دست گرفته است، نسلى كه در اين قرن ديده به دنيا گشوده، در جنگ آبديده شده، به دليل صلحى دشوار و ناگوار منضبط گرديده است و به ميراث باستانىمان مباهات مىكند.» اين سخنان را جان كندى در يكى از روزهاى سرد ژانويه 1960 در آغاز رياستجمهورىاش بيان كرد. بعدها كندى بيش از هر رئيسجمهور ديگرى در آمريكا در قرن بيستم به عنوان شخصيتى نسلى شناخته شد. وى اعتقاد داشت كه آينده را نسل جديد به نحو متفاوتى رقم خواهد زد و در سخنرانىِ يادشده بالا نيز ويژگيهاى شاخص همين نسل را برشمرد. تاد گيتلين در كتاب درخشانى كه درباره دهه 1960 نوشته است، سخنرانى كندى را با «مانيفست چپ نو» ــ يا بيانيه پورت هوران (Port Huron) ــ مقايسه مىكند كه فقط يك سال و نيم بعد از سخنرانى كندى منتشر شد: «ما مردمانى از اين نسل هستيم، دستكم در راحتى و آسايش مدرن بار آورده شدهايم، اكنون در دانشگاهها سكنى داريم، و با ديدگانى مضطرب به دنيايى كه به ارث بردهايم مىنگريم.» گيتلين با اشاره به نسل كندى مىنويسد: «مغروران به قدرت رسيدهاند، ليكن مضطربان آرام آرام گرد يكديگر مىآيند.»(66)
هر نسلى آن اُبژههاى نسلى، اشخاص، رويدادها و چيزهايى را برمىگزيند كه براى هويت آن نسل داراى معنايى خاص هستند. اُبژههاى هر نسلى همچنين به طور بالقوه براى نسلى ديگر واجد اهميتاند (مثلاً گروه موسيقى بيتلها را در نظر بگيريد)، اما اين اُبژههاى نسلى معمولاً معنايى متفاوت مىيابند. ساير اُبژهها، به ويژه اُبژههاى تاريخى، واجد معنايى دقيقترند. من جنگ جهانى دوم را چندان به ياد نمىآورم و نسلِ متولد 1953 هيچ خاطرهاى از آن ندارد؛ آنان زمانى به دنيا آمدند كه اين جنگ به پايان رسيده بود. با اين همه، جنگ جهانى دوم يگانه اُبژه بسيار مهم و مشترك جوانانى است كه در زمان رخ دادنِ آن بيست و چند ساله شدند و شخصيتشان شكل گرفت.
وقتى ترانههاى پرطرفدارِ اوايل دهه 1940 را مىشنوم، آنها را با علاقه به ياد مىآورم زيرا آن ترانهها از جمله اُبژههاى عزيزِ نسل والدينم بودند. ليكن نسلِ بعد از سال 1953 چنين احساسى نسبت به ترانههاى دهه 1940 نمىتواند داشته باشد.
وقتى دوره شكل گرفتن نسل خود را به ياد مىآوريم، هريك از ما مىتواند ترانهها، اشخاص و رويدادهايى را كه با دوره و زمانه خودمان تداعى مىكنيم، به دقت به ياد آوَرَد. اُبژههاى نسلى به ذهن كمك مىكنند تا خاطرات گذشته را به ياد آوريم؛ به عبارت ديگر، هر اُبژه نسلى بخشى از تجربه ما از دوره و زمانهمان را در خود نگه مىدارد، اما اين اُبژهها خصوصيت فردى ندارند، يعنى برداشتى را كه از دوره نسلِ خودمان داشتهايم براى ما بازمىآفرينند. از اين لحاظ، اُبژه نسلى با ساير اُبژههايى كه نقش يادآورنده دارند (مانند خاطراتمان از خانهها يا شهرهايى كه قبلاً در آنها زندگى كردهايم، يا خاطراتى كه از اعضاى خانوادهمان داريم)، متفاوت است.
پس مىتوان گفت اُبژه نسلى عبارت است از شخص، مكان، شىء يا رويدادى كه از نظر فردْ مبيّنِ نسلِ اوست و به ياد آوردنش احساسى از نسلِ خودِ او را در ذهنش زنده مىكند.
هويت نسلى
هر نسلى ظرف ده سال به هويت خود نائل مىشود، يعنى زمانى كه آحاد آن نسل تقريباً بيست الى سى سالهاند. به سخن ديگر، هويت نسلى در فاصله بين عصيان نوجوانى و سى سالگى شكل مىگيرد. سى سالگى زمانى است كه فرد مىتواند دوران كودكى، نوجوانى و جوانى خود را به صورت يك رشته متصل در نظر بگيرد. فرد سى ساله خود را جزئى از نسل خويش مىداند و چند سال بعد متوجه مىشود كه نسل جديدى دستاندركار شناساندن خود است. اين نسل جديد به گونهاى اعلام موجوديت مىكند كه فرد سى ساله قادر است بين آن نسل و نسلِ خودش تمايز قائل شود.
اگرچه هر نسلى عمرش را به شيوه خاصى طى مىكند، تعبير خاصى از حياتش دارد و موجوديتش را به نحو خاص خودش اعلام مىكند، اما خصوصيات بنيانى آن نسل در بيست سالگىاش شكل مىگيرند. اين نسل در ادامه حياتش همچنان اُبژههاى جديدى را تجربه و تعابير خاصى از آنها ارائه مىكند، ليكن اين اُبژهها به مفهوم اخص كلمه اُبژههايى نسلى نيستند زيرا براى معين كردن خصوصيت مميز ذهنيت آن نسل اهميت اساسى ندارند. اين اُبژهها بيش از آنكه ذهنيت نسلها را نشان دهند، نقش خاطره پوشان13 را ايفا مىكنند و مبيّنِ حيات روانىِ نسلها هستند. هر اُبژه نسلى ــ براى دهه 1960، گروه موسيقى بيتلها، مارتين لوتركينگ، برنامه اكتشافات فضايى ناسا، و از اين قبيل ــ موجد خصوصيت پيچيده تجربيات خاصِ همان دوره و زمانه است. اين اُبژهها، بىآنكه ما بدانيم، درونمان جاى مىگيرند؛ به عبارتى، اُبژههاى يادشده در ضمير ناخودآگاه ما جاى مىگيرند، يعنى در دنيايى درونى، دنيايى كه هر اُبژهاى در آن حكم حلقه مولدى را دارد كه ارتباط با مردمِ زمانه ما را ميسر مىسازد.
همه ما در برههاى از نوجوانى به مشاركتمان در فرآيندى جمعى وقوف مىيابيم، فرآيندى كه تعبيرى از دوره و زمانهمان ارائه مىكند. در نحوه تزئين اتاقهايمان، مُدِ لباسهايى كه مىپوشيم، نوع موسيقىاى كه مىپسنديم، كلمات يا تعابيرى كه در زبانمان ابداع مىكنيم و همچنين به واسطه آن اشخاص مشهورى كه همچون قهرمان مىستائيمشان، در واقع تعبيرى از جايگاه تاريخىِ نسل خود به وجود مىآوريم. نوجوانان براى دانستن اينكه از جايگاهِ جمعىِ خاصى در تاريخ برخودارند، نيازى به فردِ ميانسالِ چاق و چله و بشّاشى ندارند كه اين موضوع را در جشن پايان تحصيلشان به آنان يادآور شود؛ آنان خودْ اين حقيقت را احساس مىكنند.
در اواخر دوره نوجوانى، متوجه مىشويم كه اُبژهها در زندگىمان حضور و مشاركت دارند: هريك از ما پارهاُبژهاى (يا شايد بايد گفت پارهسوژهاى) در تأويلى [ يا هرمنوتيكى ] جمعى است، چرا كه جمع بزرگ ما اُبژهها، برهههاى تاريخى، مردم، رويدادها و اشياء را نشانههاى علائقمان مىشمارد. البته محتمل است كه به اين [ فرآيند تأويلى ] وقوف [ آگاهانه ] نداشته باشيم؛ با اين حال، به زودى درمىيابيم كه دستاندركارِ خلقِ معناييم و آن معانى را در طول عمر به صورت اُبژه به كار مىبريم.
تفاوت نسلها
نسلها با يكديگر متفاوتاند و اين تفاوت به برداشتى كه آحاد هر نسل از دوره و زمانه خود دارند، شدت و حدّت مىبخشد. راسكين، از زبان شخصيت داستانىاش به نام دايانا سارجنت، مىگويد: «تفاوتهاى نسل ما و نسل دخترانمان، فوقالعاده زياد است. ما در كيفهاى زنانه گوچى (Gucci) “يادداشتهاى زيرزمينى” ــ جزوههاى ممنوعه فمينيستى ــ و كاردهاى نظامىِ سوئيسى را حمل مىكنيم، اما دخترانمان بايد بستههاى ليزِ كاندوم و دستكشهاى چسبان طبى بخرند و در كيفِ پولشان حمل كنند.»(343)
دقيقاً به سبب اين تفاوتِ نسلها و اُبژههاى متفاوتشان، پيدايش هر نسل جديد بررسى موشكافانهترِ نسلِ خودمان را براى ما امكانپذيرتر مىكند. اگر نسل ما هنگام بيست الى سى سالگىمان شكل مىگيرد، احتمالاً بين سى تا چهل سالگى (و از آن پس تا پايان عمر) هرچه بيشتر وقوف مىيابيم كه محصول چه زمانهاى هستيم و در آينده چه تعبيرى از زمانه ما وجود خواهد داشت.
هر نسلى قدرتِ فرهنگىِ خود را تا چه حد به نسلى جديد و داراىِ ملاكهاى فرهنگىِ متفاوت وامىگذارد؟ گيتلين معتقد است كه نسلِ شكل گرفته در ركود اقتصادى آمريكا [ از سال 1929 تا سال 1939 ] ، خواه ناخواه با نسلهاى بعدى ــ كه به هنگام رفاه و ثروتمندىِ طبقه متوسط متولد شدند ــ اختلاف داشت. اگر چنين باشد، آنگاه يك نسل مىتواند به اينكه نسل بعدى وارث رفاهِ ايجادشده توسط آن نسلِ سختىكشيده است، حسد بورزد. در واقع، حسد شايد از جمله خصوصياتِ ذاتىِ توليدمثلِ نسلى باشد. اين حسادت، احساسى خلاف انتظار و لذا مضحك است كه، از برخى جهات، به حسادت مادر به شير خوردن نوزاد از سينه او شباهت دارد. انبوه آرمانهايى كه به نسل جوانان تحصيلكرده و پردرآمد آمريكا نسبت داده مىشود، شايد تا حدى ناشى از حسادت به توانايىِ چشمگيرِ اين نسل براى به جريان انداختن امور در نظام سرمايهدارى آمريكا باشد. آنان فرزندان واقعى آمريكا هستند و شايد قضاوت در اين خصوص زود باشد كه آيا ــ آنگونه كه اكنون گفته مىشود ــ به سبب اين موفقيت اوليه، آنها چنان حريص شدهاند كه به تمايلات نوعدوستانه (از قبيل مددكارىِ اجتماعى) بىاعتنا هستند.
شكلگيرى هر نسل جديد، خواهناخواه نسلهاى قبلى را بهتزده مىكند. گذشت زمان در ما اضطراب مىآفريند چرا كه ما را و نيز دوستانمان، عزيزانمان و دوره و زمانهمان را به انقراض نزديكتر مىكند. تمايل ما تاكنون اين بوده است كه درباره اين اضطراب برحسب روانشناسىِ فردىْ مفهومسازى كنيم (مثلاً مفهوم بحرانِ ميانسالگى) و نه برحسب روانشناسىِ اجتماعى. زيرا وقتى زايايىِ فرهنگىِ كسى را نسلهاى بعدى تعريف كنند (يعنى نسلهايى كه بينش متفاوتى درباره واقعيت اجتماعى دارند)، آنگاه بحرانهاى نسلى رخ مىدهند. مىتوان با اطمينان گفت كه هر نسلى آن اُبژههاى مهمى را كه آشكارا بر فرهنگ آتى تأثير خواهند گذاشت، به نسل بعدى منتقل مىكند. جيمز دين، مريلين مونرو و الويس پرسلى تجسم بينشهايى پيچيده درباره زمانه خودشان هستند كه همچنان براى نسلهاى بعدى جذابيت دارند. كدام شخصيتهاى مشهور از نسل خود بيشتر عمر مىكنند تا از يك عصر به عصرى ديگر انتقال يابند؟ فقط با گذشت زمان مىتوان اين پرسش را پاسخ گفت. چارلى چاپلين شخصيتى است كه به نسلهاى ديگر انتقال يافته است، اما معلوم نيست كه آيا به عصرى ديگر نيز انتقال خواهد يافت يا خير.
فناپذيرىِ حيات را مىتوان در فرجامِ اُبژههاى نسلى ديد. اُبژههاى گرانمايه ما به زبالهدان تاريخ ريخته مىشوند و از اين منظر، توليدمثلِ نسلى، عملى همجنسخوارانه است: نسل جديد با مثله كردنِ نسلهاى قديميتر، آن قسمتهايى از وجودشان را كه مىخواهد، براى تغذيه خود مورد استفاده قرار مىدهد و فقط اسكلت آنها را باقى مىگذارد.
كجايند آن اتومبيلهاى زيبا كه قسمت عقبشان به شكل بالههاى ماهى بود؟ كجايند آن همبرگرفروشيهاى كوچك و آن سينماهايى كه مىشد با اتومبيل به آنها وارد شد و فيلم تماشا كرد؟ كجايند آن بچههايى كه در كوچه جلوى درِ منزل مىنشستند؟ اين اُبژههاى نسلى چه شدند؟ اين اُبژهها ديگر وجود ندارند، مگر در خاطراتِ مشتركِ ميليونها انسانى كه آنها را به وجود آوردند و مورد استفاده قرار دادند. به همين دليل، هرگاه كه از بابت تمام شدنِ دوره جوانى حسرت مىخوريم، ناگزير در ماتمِ يك نسل احساس سوگوارى مىكنيم. همچنان كه دوره و زمانه ما به پايان خود نزديك مىشود، آن اُبژههايى كه خلق كرده بوديم نيز عمر كوتاهشان به سر مىآيد.
تحرك نسلها
در حدود ميانسالگى، به اين موضوع وقوف مىيابيم كه نسلمان چگونه در زمان به پيش مىرود. هر نسلى رويدادهاى مهمِ زمانه خود را تعبير و آن تعابير را ابراز مىكند. براى مثال، من كاملاً آگاهم كه كتاب اخير اريك اريكسون با عنوان مشاركت حياتى در كهولت، معرف طرز تفكر نسل او درباره نحوه زندگى در مراحل مختلف عمر است. وقتى نوجوان بودم، پدرم كتاب جنس دوم نوشته سيمون دو بوار را به من داد تا با خواندنش معلوماتم را بيشتر كنم. اكنون كه كتاب اريكسون را مىخوانم، احساس مىكنم به لحاظ نسلى، در جايگاه مشابهى قرار گرفتهام، زيرا آثار اعضاى نسلى كهنسالتر را مىخوانم كه روش بسيار خاصى براى ژرفانديشى در باب زندگىِ خود دارند.
آدمى در مرحله معينى ــ به گمانم در ميانسالگى ــ متوجه مىشود كه با مرگ والدينش، او آخرين شخص در يك مثلث نسلى است، چرا كه معمولاً در آن هنگام سالها از مرگ پدربزرگها و مادربزرگهايش مىگذرد. اگر در گذشته شاهد اين بوديم كه فرهنگ نسلهاى بعدى جايگزين فرهنگ ما شد، اكنون مىبينيم كه كل يك مثلث نسلى در معرض نابودى خواهد بود مگر اينكه سرگذشت اين خانواده و ذهنيتِ نسلهاى قبلى را به نسلهاى جديد منتقل كنيم. مايكل ايگناتىيِف (متولد 1947) در شرح سرگذشت خانوادهاش مىنويسد:
پدرم كه آخرين فرد از آن نسل است، در فوريه 1917 چهار ساله بود… حافظهاش صرفاً دو سوى اين مغاك را به ياد مىآوَرَد، يعنى همهچيز را به قبل و بعد از انقلاب تقسيم مىكند. اما من [ فردى از ] واپسين نسلى هستم كه نسل او را مىشناسد، واپسين نسلى كه قادر است به كُنه خاطراتشان پى ببرد و حضور گذشته آنان را در طنين صدايشان و در نگاه خيرهشان به گذشته احساس كند.(5)
شرلى ويليامز در مقدمهاى بر كتاب [ ورا بريتن با عنوان ] گواه جوانى، مىنويسد:
اين كتاب شرح حال خودم است و نيز مرثيهاى براى يك نسل… اميدوارم نسلى نوين كه با جنگ جهانى اول فاصله بيشترى خواهد داشت، [ با خواندن اين كتاب ] درد و دلهره جوانان شصت سال پيش را كشف و از راه اين كشف آن را درك كند.(11)
گواه جوانى از جمله كتابهايى بود كه پدر من در تحقيق براى نگارش زندگينامه خويش مجدداً خواند. او زندگينامهاش را نه به منظور انتشار، بلكه صرفاً براى فرزندانش به رشته تحرير درآورد. وى كتاب گواه جوانى را به همسرم هديه كرد و پشت جلد آن نوشت :
سوزان عزيز، اين كتاب كمك مىكند كه دريابى پدربزرگها و مادربزرگهايت چه روزگارى را از سر گذراندند و چگونه انگلستانِ سال 1914 تدريجاً تغيير كرد و ــ چه بخواهيم و چه نخواهيم ــ به انگلستانِ امروز تبديل شد. اگر همه آن مردان شريف در فرانسه جان نداده بودند و آن ضربههاى هولناك روحى به همه آن زنان وارد نشده بود، امروز وضع انگلستان چگونه مىبود؟ يكى از تحولاتى كه رخ داد قطعاً مايه خرسندى تو است: سياست دانشگاه آكسفورد در مورد تحصيلات زنان به كلى تغيير كرد!14
با مهر،
ساشا
نسلى كتابى را به نسلى جوانتر مىدهد تا زندگانى پدربزرگها و مادربزرگها را، كه اغلب بدرود حيات گفتهاند، بشناساند. ليكن اين ستايشها همچنين نشانه تعمق نسلِ كهنسالتر درباره آن چيزهايى است كه ديگر وجود ندارند: يادآورىِ بىدغدغه خاطرات نسلى كه از صفحه روزگار پاك شده است.
پس مىتوان نتيجه گرفت كه انتقالِ [ فرهنگِ ] نسلها، طى مراحلى مجزا صورت مىگيرد:
1. والدين با معرفى خويشتن و نيز اُبژههايشان به فرزندانِ خردسالشان، فرهنگى از اُبژهها را ارائه مىكنند كه نوجوانان با استفاده از آن، ذهنيتِ زمانه خودشان را به وجود مىآورند.
2. وقتى نسلى درمىيابد كه نسل نوظهورى دستاندركارِ غصب جايگاه اوست، مىتواند يا فرهنگزايانه تسليم شود و يا با خصومت و توسل به فرآيندهايى مخرب با عصر جديد روبهرو شود.
3. هنگامى كه نسلهاى كهنسالتر زوال مىيابند، نسل ماقبلِ آخر ممكن است روح عصر پيشين را به جوانان منتقل كند يا نكند. اگر چنين انتقالى صورت بگيرد، گذشته با زمان حال و نيز با آيندهاى كه ناگزير آن نسل را شامل نخواهد شد، پيوند مىخورَد.
فضاى بالقوه نسلها
اگر بخواهيم مفاهيم [ نظريههاى روانكاوانه ] وينيكات را به كار ببريم، مىتوانيم بگوييم ذهنيت هر نسلى، فضايى است بالقوه كه در آن مىتوان اُبژههاى نسلى را خلق كرد و به مدد آنها تجربيات و ديدگاههاى جمعىِ قشر جوان را بنياد نهاد و تا حدودى درباره آن تجربيات و ديدگاهها مداقه كرد. در شرايط مطلوب، هر نسلى مىتواند با اُبژهها «بازى» كند تا نهايتاً فرهنگ خاص خود را بنيان گذارَد. اگر نسل دهه 1960 توانست با روشهايى كاملاً بىسابقه خود را به نسلى بنيادستيز تبديل كند، اين بدان سبب بود كه نسل قبلىْ گروه بيتلها، شورشيانِ بىآرمان، موسيقى راك، مجله مَد [ به معناى «بىعقل» ] ، آرتور ميلر و ك. رايت ميلز15 را به وجود آورده بود. درست است كه دهه 1960 آراء و عقايد نسل دهه 1950 را نپذيرفت، اما بنيانستيزىِ آن عصر را به ارث بُرد. محق بودن نسل دهه 1960 به بازى با اُبژههاى نسلى را انتقالِ فرهنگ دهه 1950 تضمين كرد، و اين شايد تساهلآميزترين انتقالِ فرهنگى در دوره مدرن بود. ممكن است نسلى واجد مكان، زمان يا اقتدار لازم براى بازى با اُبژههاى نسلى نباشد. نسلِ سردرگمِ سالهاى 18-1914 از چنين مكانى محروم بود.
اگر هدفمان بررسىِ همهجانبه اين روانشناسىِ نسلها بود، آنگاه جالب مىبود كه ماهيت فضاهاى بالقوه نسلى را با يكديگر مقايسه كنيم، ببينيم كدام اُبژهها به عنوان نشانههاى ذهنيت نسلها برگزيده مىشوند، و حوزه اين قبيل اُبژهها را ــ به منزله باورهايى ناخودآگاه كه ممكن است بيمارگونه و يا زايا باشند ــ مورد تحليل قرار دهيم. تأسيس سازمان جوانان هوادار هيتلر [ در آلمان نازى ] ثابت كرد كه ذهنيتِ جمعىِ همه آحاد يك نسل مىتواند بيمارگونه باشد. ليكن براى دانستن اينكه آيا فرآيندهاى نسلى در تكاملِ تدريجىِ قدرت هيتلر نقشى بسزا داشتند يا خير، به اطلاعات بيشترى درباره روابط نسلها در آلمان نياز داريم. براى مثال، به اين پرسشها بايد پاسخ دهيم كه آيا در مثلث هر نسل، مسئوليتى ساختارى نيز وجود دارد؟ وقوع بحران درونى و فروپاشىِ اين مثلث چه پيامدهايى خواهد داشت؟ (بايد در نظر داشت كه چنين رخدادى، تفاوتهاى نسلها را محو مىكند، يعنى همان تفاوتهايى كه ــ به هنگام مشقت اجتماعى ــ يك نسل با استفاده از آنها نسلهاى ديگرى را وارسى و متعادل مىكند.) آيا ساختارى نسلى در آلمانِ زمانِ هيتلر فرو ريخت؟
اُبژههاى نسلى، همچون خاطراتِ پوشان، تعبير نسل جديد از هويتش را در شىء (يا رويدادى) واقعى متبلور مىكنند. هويت هر نسل، آميزهاى عجيب و غريب از مفاهيمى است كه يا توسط همان نسل ابداع شده و يا به آن تحميل گرديده است، زيرا پسندهاى اشخاص در زمينه موسيقى و نيز تعابيرى كه در زبان ابداع مىكنند، با رويدادهاى خارج از كنترلشان سنخيت دارد (رويدادهايى مانند جنگ، بحران اقتصادى و نظاير آن). با اين همه، اُبژههاى نسلى همچون اُبژههاى هنرِ عوامپسندانه باب روزند، دقيقاً به اين دليل كه با زمان تاريخى در هم مىآميزند. دوره نوجوانى است كه به نحو شگفتآورى با ديالكتيكِ «شخصى/ اجتماعى»، «مسئولانه/ نامعقول» و «عمدى/ اتفاقى» در زندگىِ انسان همخوانى دارد. هرگز نمىتوان به كُنه واقعيتِ اين جهان و پيچيدگىِ رويدادهاى آن پى بُرد. آشفتگىِ مطلقِ اين رويدادها همواره سامانطلبىِ ما را تا حدى نقض مىكند. نوجواناناند كه اين تنش را به كاملترين شكل آن به نحوى بسيار جدّى تجربه مىكنند و ــ پس از تجديد قوا در سنينِ بيست الى سى سالگىشان ــ تعابيرى را درباره فرهنگ و جامعه ارائه مىكنند كه مبيّنِ تجربه جمعىِ آنان از زندگى است.
هر نسلى اُبژههايى را به وجود مىآوَرَد كه حاكى از تاريخ دوران كودكىِ آحادِ آن نسل است. اين اُبژهها بيانگرِ ديدگاهى درباره سرگذشتِ جمعىِ عده كثيرى از انسانهاست كه توقع داشتند (و هم از آنان توقع مىرفت) كه تاريخساز شوند و در عين حال واقف بودند كه زندگى مملو از رويدادهايى است كه سامانِ منسجمشان را تاريخ در واقع نمىتواند بربتابد.
بنابراين، ذهنيتِ نسلى نشاندهنده برداشتى است كه نسلها از جايگاه خود در تاريخ دارند؛ به عبارت ديگر، ذهنيتِ نسلى مجموعهاى از روءياست كه از تأثير واقعيت بر آحاد هر نسل سرچشمه مىگيرد. من اعتقاد دارم كه بحرانهاى تاريخى (از قبيل جنگ، وخيم شدنِ وضعِ اقتصاد، ترور، بلاياى طبيعى) مسبب كارِ نسلى مىشوند، چرا كه نسل جديد با استفاده از تعابيرِ ناخودآگاهانهاش از رويدادها، اُبژههاى نسلىِ آگاهانهاى را پديد مىآوَرَد. به اين صورت است كه بحران، ذهنيت مىآفريند.
هنگامى كه رهبران جهان، رويدادهاى جهان و فرآيندهاى جهانى يوغِ حساسيتِ نسلى را بر ما مىنهند، واقعيت نيز احساسات ما را (خواه در زمان كودكى و خواه در نوجوانى يا جوانى) به بازى مىگيرد. وقايع و فرآيندهايى كه ناگزير نابخردانهاند، ما را وامىدارند كه به سرنوشت احتمالىِ خود بينديشيم و به همين سبب به ايفاى نقشى تاريخى فراخوانده مىشويم. در مواقع بحران، به نظر مىرسد كه هر نسلى بيش از پيش بر اُبژههاى خود (به ويژه در ترانهها و آثار ادبى) تأكيد مىورزد. اين تأكيد به نوبه خود باعث مىشود كه اُبژههاى نسلى به طرزى واضحتر ماهيت آن نسل را معلوم كنند و آن را از نسلهاى قبلى و بعدى متمايز سازند؛ حال آنكه نسلهاى شكل گرفته در زمانهاى عارى از تجربياتِ دشوار و ذهنيتآفرين، تا به اين حد با ساير نسلها مرزبندى ندارند. مقايسه نسلهاى دهه 1970 و دهه 1980 به همين دليل دشوارتر از مقايسه نسلهاى دو دهه 1950 و 1960 است، چرا كه بحرانهاى تاريخى دهههاى 1950 و 1960 «كارِ نسلى» را افزايش دادند و از اين طريق ذهنيت نسلى را تشديد كردند. در حقيقت، شايد بتوان گفت كه نسلهاى دو دهه 1970 و 1980 از جمله به اين دليل موسيقى و هنرپيشگان معروف و غيره دهههاى 1950 و 1960 را براى خود اختيار كردند كه نسلهاى اين دو دهه [ 1950 و 1960 ] چندان خود را از ساير نسلها متمايز نساختند و ذهنيتِ خود را به ميزانى بسيار اندك مشابه ذهنيتِ نسلى ديگر مىدانند. البته اين نظر مىتواند جاى بحث داشته باشد، زيرا فاصله كمِ ما با دهههاى 1970 و 1980 مانع از آن است كه درك روشنى از هويتِ نسلىِ اين دو دهه داشته باشيم و لذا برداشت ما دقيق نيست. اما اينكه اين نسلها همان سبك موسيقى و خاطراتِ دهههاى 1950 و 1960 را احيا كردهاند، نشاندهنده الهامبخش بودنِ فوقالعاده دهه 1960 است، به نحوى كه نسلهاى بعدى سوق داده شدند به اينكه آن دهه را به منزله اُبژه نسلىِ خودشان تا حدودى بازآفرينى كنند. به اين ترتيب، دهه 1960 به مثابه اُبژه نسلىِ دهه 1980، عمدتاً اُبژهاى موسيقايى، يا مجموعهاى از مُد، خطمشى سياسى و اتفاقات تاريخى است. اين مجموعه دهه 1960 را چنان سامانمند مىسازد كه حضور مرتب و منظمِ آن دهه، مىتواند دلالت بر اُبژه «غير ما» داشته باشد (به رغم اينكه نسل دهه 1980 ، دهه 1960 را به منزله اُبژهاى نسلى اختيار كرد).
براى آن دسته از ما كه در دهه 1960 «پا به سن گذاشتيم»، تا حدى تعجبآور (و در عين حال عبرتآموز) است كه نسل دهه 1980 اُبژه دهه 1960 را برگزيد. در اينجا به نحو روشنترى مىتوانيم ببينيم كه اُبژههاى نسلى، شكل نامگذاريهاى جمعىِ ناخودآگاهانه، و نيز شكل تخيلات و روءياهايى را به خود مىگيرند كه از راه تبديل اُبژههاى تاريخى به خاطراتِ پوشان، جنبهاى اسطورهاى به زندگىِ معاصر مىدهند. نسل دهه 1980 به گونهاى دهه 1960 را بازآفرينى مىكند كه روحيه مبارزهطلبى به طرز عجيبى از آن حذف شده است.
هر نسلى، پيوستن خود به تاريخ را شاهد مىشود. همچنان كه برخى از اُبژههاى نسلىِ ما (يعنى همان اُبژههايى كه نشانه شورمندىِ تجربياتِ عملى ما و لذا واقعيت عاطفى است) به اُبژههاى تاريخى تبديل مىشوند، كاركردشان نيز تغيير مىكند. ما كه مارتين لوتركينگ يا گروه بيتلها اُبژههاى نسلمان بودند، به چشم خود شاهديم كه اُبژههايمان ــ به همراه خودمان ــ به اُبژههايى تاريخى استحاله مىيابند و ديگر صرفاً از نظر دلالتهاى تاريخى اهميت دارند. بدينترتيب، پيش از مرگ شاهديم كه نسلهاى بعدى ما را به تاريخ مىسپرند و همزمان با رخ دادنِ اين فرآيند طبيعى، همگىِ ما از ناهمخوانىِ اجتنابناپذيرِ اُبژههاى نسلمان با منزلت جديدشان به عنوان اُبژههاى تاريخى آگاه مىگرديم.
نسل جديد (وقتى كه آحادِ آن بيست الى سى سالهاند) مىتواند دچار اين توهّم باشد كه فرهنگ معاصر را به تنهايى ايجاد و تعريف خواهد كرد؛ ليكن نسلهاى ميانى (يعنى آنهايى كه بين چهل تا شصت سال دارند) «هيچ توهّمى» درباره توانايىِ فرهنگسازى نخواهند داشت. در واقع، آنان شاهدند كه همزمان با قرار گرفتنشان در تاريخ، بينش نوينى در خصوص فرهنگ و واقعيت اجتماعى جايگزين بينش آنان مىشود. به كمك اين حقيقتِ انكارناپذير بايد بتوانيم جنبههاى اجتماعى و روانشناختىِ بحران ميانسالگى را بررسى كنيم، چرا كه چنين بحرانى نه فقط از درونِ فرد به وجود مىآيد، بلكه همچنين فرهنگ نيز آن را مجاز مىشمرَد: بدون اينكه خود واقف باشيم، از نسلهاى زمانهمان تبديل مىشويم به يادگارهايى ملى، به يادداشتهايى سيار درباره تاريخ، [ يا به تعبيرى سادهتر ] به افرادى مسن.
چندين سال پيش، زمانى كه متأسفانه در هتلى بيش از حد نزديك به محوطه دانشگاه كاليفرنيا اقامت داشتم، شدت گرفتنِ فرهنگ جوانان تا حدى مرا متألم كرد. براى مثال، متوجه شدم كه اين نسل نوين، به طرز جديد و عجيبى با يكديگر سلام و عليك مىكنند: به جاى دست دادن، آنان با مشتهاى گره كرده به نرمى به يكديگر مشت مىزدند، آنگاه ــ ايضاً به نرمى ــ دست يكديگر را مىگرفتند و پس از گره كردن انگشتانشان در يكديگر، مجدداً با دستهايشان به يكديگر فشار مىآوردند. شايد توالىِ اين طرزِ سلام و عليك را من به طور دقيق بازنگفته باشم، اما مثال خوبى براى روشن شدن اين بحث است، زيرا يقيناً آن عده از ما كه به دهه 1960 تعلق دارند آئينهاى سلام و عليك كردنِ آن زمان را به ياد دارند، به ويژه نشان دادن علامت V با انگشتهاى دست به نشانه پيروزى را كه از ديدگاهى منفى زبانزدِ همگان شده بود. بارى، آن آئينها اكنون كجايند؟ آن هنرِ سلام و عليك كردن، سرانجامش چه شد؟ آن نشانههاى همبستگىِ نسلى كه تبلورش محكم گرفتن دستان ديگران است، چه سرانجامى يافتند؟
وقتى سنّمان به سى الى چهل سال مىرسد، اين آئينهاى سلام و عليك كردن محو و نابود مىشوند تا اينكه بين چهل تا شصت سالگى به روشِ متعارفِ سلام و عليك كردن ــ يعنى دست دادن ــ تسليم مىشويم، درست همانطور كه كاربرد تعابيرِ زمانىِ عجيب و غريب نيز (مانند «حاليمه» يا «دود از سر آدم بلند مىشه») جاى خود را به عبارات و تعابيرِ متعارف مىدهند («درك مىكنم» يا «چه شگفتآور»). هنگامى كه ما حقِ خود ــ در مقامِ خالقانِ پديدههاى منحصر به نسلِ خودمان ــ را به نسل نوظهور مىبازيم، به آداب و رسومِ متعارف نيز تن درمىدهيم. پيدايش هر نسل مبيّنِ نشانههاى فراوانى از تجربه جمعىِ ذهنى كردنِ واقعيت است، زيرا يك نسل متشكل از «برادران» و «خواهرانى» است كه در زمانه خود با يكديگر پيوند مىيابند. ليكن با گذشت زمان، و همچنان كه ظهور نسل جديد چارچوب زمان را دگرگون مىكند، نشانههاى سلام و عليك كردنِ برادران و خواهران (كه بر دوستىِ پنهانىِ آحاد هر نسل دلالت دارد) جاى خود را به رسوم اجتماعى مىدهند و اين زمانى است كه ما ديگر به نسلهاى قبلى ملحق مىشويم.
بدينترتيب، [ شكلگيرى ] هر نسلِ جديد مترادف است با رخ دادن فرآيندهاى ذهنى شديد؛ يا به عبارتى ديگر، در اين دوره نَفْسِ مفرد خود را بخشى از فرآيندى جمعى مىداند كه او را همراهِ خود به پيش مىبَرَد. موسيقى، مُدِ لباس، اصطلاحات و تعابير زبانى، و نحوه رفتار اجتماعى ظاهراً ترجمانِ بلافصلِ آن اجزائى از نَفْساند كه جايگاه خود را در انبوه اُبژههاى نسلى مىيابند. با گذشت زمان و به واسطه زمان، اين دوره غوطهورشدنِ نَفس در فرهنگ، جاى خود را به نَفْسِ پيچيدهاى مىدهد كه اين نَفْسها را در مكانى كموبيش عينيتپذير گرد هم مىآوَرَد، و اين زمانى است كه انسان آن نَفْسها را به منزله اُبژه مورد تعمق قرار مىدهد. در جريان گذارِ هر نسل، آحاد آن نسل كمتر در فرهنگ اجتماعى غوطهور مىشوند، رفتارشان بيشتر متعارف است تا غيرمتعارف، و گرايش فزايندهاى به مشاهده روشنتر نَفْس و اُبژههايش دارند. معناى حكمت، از جمله همين است: حكمت آن درايتى است كه از راه تأمل در تجربياتِ قبلى حاصل مىآيد.
براى آن كسانى كه به نسلهاى ميانى تعلق دارند و اكنون در مقامِ نَفْسهايى مفرد كمتر در فرآيند فرهنگ غوطهورند و بيشتر حكم اُبژههايى عينىشده در تاريخ را دارند، اين دوره مترادف است با زمانِ دگرگون شدن از نَفْسِ مفرد (كه درون فرآيندى به ظاهر دربرگيرنده اجزاى نَفْس قرار دارد) به نَفْسى پيچيده كه نَفْس را درونِ زمانِ تاريخى مىبيند. من اين سِيرِ تكاملى را مشابه گذار از دنياى خواب و روءيا (يعنى زمانى كه آدمى نَفْسى ساده در اين فرآيند است) به نَفْسِ بيدارشده و آگاه مىدانم، همان نَفْس پيچيدهاى كه تجربههاى روءيايش را به منزله يك اُبژه مورد تعمق قرار مىدهد. ليكن تجربه روءيا را هرگز نمىتوان از طريق ضمير آگاه بازآفرينى كرد. با توجه به اين اصل، بايد نتيجه گرفت كه تجربه مشاركت در شكلگيرىِ يك نسل، موضوعى نيست كه بتوان آن را به صورت روايتى آگاهانه بيان كرد، اما اين تجربه با گذشت زمان همچنان درون [ ذهن ] كسانى كه آن نسل را به وجود آوردند به صورت اُبژهاى درونى باقى مىمانَد، اُبژهاى كه همواره عزيزتر مىشود.
بنابراين، مىتوان گفت تكامل هر نسل با گذار از مراحلى صورت مىگيرد كه عبارتاند از :
1. نسل نوظهور در كودكى با اُبژههايى بازى مىكند كه نسل والدين در اختيارش مىگذارند. برخى از اين اُبژهها نشاندهنده دلمشغوليهاى نسل والدين در دوره و زمانه خودِ آنهاست. والدين با فراهم كردنِ اين اُبژهها، هويت جمعىِ خود را ناخودآگاهانه به فرزندان منتقل مىكنند.
2. در همان حال، بحرانهاى تاريخى (يا رويدادها و شخصيتهاى مهم) نيز به كودكان عرضه مىشوند. كودكان با فرهنگ همسالانه خود اين رويدادها و شخصيتها را به وقايعى كه همگى در آن سهيم هستند تبديل مىكنند و بدينترتيب نخستين اُبژههاى نسلى به وجود مىآيند.
3. نسل جديد در نوجوانى آهسته آهسته ــ و تا حدودى در مخالفت با فرهنگ والدين ــ به هويت جمعىِ خود پى مىبَرَد.
4. هر فردى در اوايل دهه دومِ عمرش دچار خودشيفتگىِ نسلى مىشود و در همان حال كه اين خودشيفتگىِ نسلى فرهنگ را به تصويرى از آن نسل تبديل مىسازد، فرد يادشده [ همچون ساير آحادِ نسلِ خود ] خيال مىكند كه بينش [ جديدى ] را شكل مىدهد. اين زمانى است كه نَفْسِ مفردِ نسلى در فرآيند [ اُبژهسازى ] غوطهور است.
5. بين بيست تا سى سالگى هر چه بيشتر به حد و مرزِ نسلِ خويش واقف مىشويم، حد و مرزى كه نسل جديد با اشغال فزاينده فضاى نسلى ايجاد كرده است.
6. بين چهل تا پنجاه سالگى و نيز پنجاه تا شصت سالگى تشخيص مىدهيم كه اُبژههاى نسلىِ ما ــ همان اُبژههايى كه براى شكلگيرى هويت نسلىمان و درك ما از اين هويت بسيار ارزشمندند ــ دوره زمانىِ خاص خود را دارند. در اين مرحله، فرد شاهد تبديل نسلِ خود به شيئى تاريخى مىشود، و اين حركتى است از ذهنيتى عميقاً مشاركتجويانه (نَفْسِ مفرد) به امر عينيتيافته.
7. در شصت الى هشتاد سالگى، به شيئى تاريخى تبديل مىشويم كه جايگزينِ خودِ ما خواهد شد و به همين دليل احساسمان اين است كه از تجربه عملىِ نسلمان گذار مىكنيم و به تاريخ مىپيونديم.
به اين ترتيب، آحاد هر نسل همچون واحدى در زمان با يكديگر سفر مىكنند، همچون واحدى از زمان كه در بحبوحه اوضاعى كه يكپارچگى تأويلى را برنمىتابد، اجزاء خود را گرد هم مىآوَرَد تا معنادار شود. همچنان كه رويدادهاى جهانى با نوعى آشفتگىِ آشنا يكى پس از ديگرى حادث مىشوند، اُبژههايى را برمىگزينيم تا به صورت جمعىِ هويتدار گرد هم آييم، هرچند كه ممكن است خودمان هم از دلالت اين انتخابها آگاه نباشيم. چه بخواهيم و چه نخواهيم، سرنوشت هر نسلى اين است كه بر خود دلالت داشته باشد، كه دالهايش را برگزيند: ما از آن اَشكال (موسيقى، كتابها، مُد) به منظور عينيت دادن به هويت نسلمان استفاده مىكنيم. بر اين اساس، ذهنيتِ نسلى نوعى تعيينِ هويتِ جمعى است. هر فرد درونِ حوزهاى از اُبژههاى نسلى زندگى مىكند كه تفسيرى ناخودآگاهانه از نظر اشخاصى همچون او درباره تجربهشان از زمان و مكان ارائه مىكند. من بخشى از نسلِ خود هستم و اُبژههاى نسلىِ زمانِ من، مرا با نحوه تشكيل گروه همسالانم در ارتباط قرار مىدهند. من شباهت خاصى با اُبژههاى نسلِ خويش ندارم، ليكن ــ همانگونه كه پيشتر اشاره كردم ــ انتخاب اُبژهها (يعنى آن اُبژههايى كه نشانههاى هويتِ نسلى قلمداد شدهاند) نه از ميلِ فردى بلكه از تفسير ناخودآگاهانه تجربياتِ عملىِ جمعى سرچشمه مىگيرد.
پس آيا همه رويدادهاى تاريخى، الزاماً اُبژههايى نسلى نيستند؟ به گمان من، خير. برخى «رويدادها» به يادآورنده يا نشاندهنده پنداشت يك عصرند. اشغال آبراه سوئز توسط نيروهاى نظامىِ غرب و پرتاب ماهواره اسپوتنيك به فضا، تقريباً در يك مقطع زمانى رخ دادند. اينها وقايعى تاريخىاند، ليكن موفقيت اتحاد شوروى در پرتاب اسپوتنيك به فضا احساسى را در نسل من در پى داشت كه نه اشغال آبراه سوئز قرين آن بود و نه حتى انقلاب مجارستان.
من با دوست دخترم به جشنى رفته بودم و آنجا بود كه كسى خبر پرتاب اسپوتنيك را به جمعِ ما گفت. جشن متوقف شد. هيچكس نمىدانست اين واقعه را چگونه تعبير كند. ما تبديل به نسلى ديگر در تاريخ شديم كه مىبايست با ديدگانى جديد به آسمان نگاه مىكرد. اينك آسمان شامل ستارگانى كوچك و به ظاهر مصنوعى مىتوانست باشد (و عملاً هم بود) كه به دور سياره ما مىگشتند و حاكى از مسابقه تسليحاتى بودند. چرخ گردون ديگر نمىتوانست همچون گذشته باشد.
اسپوتنيك يك واقعه بود، اما در آن زمان تأثيرى بسيار تكاندهنده بر ما بر جاى گذاشت. براى نسل من كه در آن سالها به ميانه نوجوانى رسيده بود و تازه در حال شكل گرفتن بود، اين واقعه باعث انجام كارهاى جدّى در سطح گروه همسالان شد. ما مدتها و مدتها درباره پرتاب اسپوتنيك به فضا صحبت كرديم. در آن جشن، يكى از دخترها چنان گريست كه گويى دنيا به آخر رسيده است. يك فوتباليست بلندپرواز هم گفت كه اين [ دستاورد شوروى ] مهم نيست، زيرا آمريكا به زودى ماهوارهاى در مدار زمين قرار خواهد داد.
با اين حال، ما همگى اين احساس را داشتيم كه به دنبال اين واقعه، به خدمت زير پرچم فراخوانده شدهايم، فرصت زيادى نداريم، با علم به اينكه از ما انتظار مىرفت متقابلاً كارى بكنيم. در مطبوعات و تلويزيون، آمريكا با اين احساس كه [ از شوروى ] عقب افتاده است، شتابزده درباره اين موضوع سخن مىگفت كه آينده اين كشور را نسل جديدى رقم خواهد زد كه قادر است اين عقبافتادگى را جبران كند.
ليكن من جنبه ديگرى از اين موضوع را نيز به ياد مىآورم: اينكه آن روز و در آن جشن، اين رويداد، به رغم اعلان خبرش، چگونه آتشِ هيجان مرا واقعاً خاموش كرد. ميل جنسىِ من و دوست دخترم [ ... ] ، يا به عبارتى دنياى شهوانى ما را دنياى پُرماجراى بيرون بر هم زد. نه ورودِ حادثهسازِ يكى از والدين كه با تنه زدن راه خود را باز كند و بپرسد ما در آنجا چه غلطى مىكرديم، بلكه ورود عجيب و غريب چيزى جديد و غيرعادى جشن ما را خراب كرد: خودِ تاريخ و آينده ما به داخل آن اتاق آمدند و محفل ما را به هم ريختند.
فرهنگ گاهى شكل كاركردى روانى، يا بازنمايىِ موضوعاتِ اجتماعى و رويدادهاى تاريخى را به خود مىگيرد. در سال 1957، نمايشِ موزيكالِ موسوم به West Side Story اثر لئونارد برنستاين16 در تماشاخانههاى برودوِى17 اجرا شد و بسيار مورد استقبال قرار گرفت. اين نمايش، اُبژهاى فرهنگى بود كه تا اندازهاى به موضوع تعارض اجتماعى در نيويورك و آمريكا مىپرداخت. شايد ترانه «آدمخوارِ بنفش»، كه در سال 1958 پرفروشترين ترانه پاپ شد، مبيّنِ هراس سفيدپوستان بود؛ نه هراس از اينكه جاندارى بنفشرنگ آنها را بخورد، بلكه هراس از بلعيده شدن توسط سياهپوستانِ خشمگينى كه نارضايىشان هرچه بيشتر آشكار مىشد. آيا مىتوان گفت كه يكى ديگر از ترانههاى پرفروشِ سال 1958، به نام «به چنگ آور شهابى ثاقب را»، به اين دليل طرفداران كثيرى پيدا كرد كه اين اُبژه فرهنگى تجربه مربوط به اسپوتنيك در سال قبل را [ مانند يك «خاطره پوشان» ] پوشاند؟ آيا مىتوان گفت برخى اُبژههاى فرهنگى حكم اُبژههايى پوشان را دارند كه امر واقعى را بر امر درونى [ ذهنى ] اِعمال مىكنند، يا امر واقعى را مجدداً با امر تخيلى در هم مىآميزند، و اينكه حاصل اين كار دلالت بر اثرِ جمعىِ انديشه دارد كه با هستىِ جمعى ربط داده شده است؟ پس مىتوان نتيجه گرفت كه هنر گهگاه حوزهاى پوشان است كه اُبژههايى پوشان فرامىآوَرَد، اُبژههايى كه تأثير فرهنگ بر امر واقعى را منعكس مىكنند.
بدينترتيب، از ميان شمارِ زيادِ اُبژههاى فرهنگىِ سال 1958، مىتوان يكى دو ترانه را يافت كه با پوشاندنِ امر واقعى، آن را به اُبژهاى ويژه تبديل مىكنند. همچنين بايد توجه داشت كه اُبژههاى فرهنگىِ فوقالعاده ويژهاى نيز وجود دارند (از قبيل ترانه «به چنگ آور شهابى ثاقب را») كه با دادنِ هويتى خاص به نسلى نوظهور، موجب همبستگىِ آحاد آن نسل در زمان مىشوند (و اين كاركردِ اُبژههاى نسلى است).
مشاركت ما در امور نسلمان، صرفاً بخشى از زندگىِ فرهنگىِ ما را در بر مىگيرد. درست همانطور كه همه ما، به درجات مختلف، نيازمنديم كه به دوره و زمانه خودمان تعلق داشته باشيم، به همان ترتيب نياز داريم كه در فرهنگ ماوراى نسلِ خود نيز سهيم شويم. منظورم اين است كه ما در جستجوى اُبژههاى فرهنگى با قدمتى چندصدساله و حتى چندهزارسالهايم، دقيقاً به اين سبب كه به نظرمان مىآيد اين اُبژهها از مشاركت ما در نظمى كيهانى حكايت مىكنند. هنگامى كه در تالارهاى موزه اوفيتسى18 يا موزه لوور به تابلوها و اشياء به نمايش گذاشته شده خيره مىشويم، هنگامى كه در خيابانهاى شهر رم قدم مىزنيم، وقتى به سمفونيهاى بتهوون گوش مىكنيم، يا وقتى نمايشنامههاى سوفكل را مىخوانيم، در واقع در فضايى ماوراى نسلى به سر مىبريم كه نياز ما به بودن در نظمى كيهانى را برآورده مىسازد.
پس اگر فضاى نسلىِ بالقوهاى با اُبژههايى نسلى وجود دارد كه ما را در زمانه خودمان همبسته مىسازد، نظم كيهانىِ بالقوهاى با اُبژههايى همگانى نيز وجود دارد كه با رهانيدن ما [ از زمان و مكان خاصمان ] امكان مشاركتمان در فضايى بىزمان را فراهم مىآوَرَد.
هر يك از ما ميزان مشاركتش [ در فرهنگ نسلِ خويش ] را تعيين مىكند. برخى از ما استثنائاً از سهيم شدن در ذهنيت نسلمان اكراه داريم و در نتيجه از ترانههاى عامهپسند، ادبيات معاصر، امورِ سياسىِ جارى، و از اين قبيل خوشمان نمىآيد. براى مثال، برخى شخصيتهاى اسكيزوئيد19 ظاهراً زمانه خودشان را فراموش مىكنند؛ به نظر مىرسد كه آنان به نحو عجيب و غريبى از دوره و زمانه خود منقطع شدهاند و صرفاً در نظم كيهانى حركت مىكنند. يكى از بيماران من، كه محققِ ادبيات يونان و رومِ باستان است، هرگز هيچيك از آثار ادبى معاصر را نخوانده بود، روزنامه نمىخوانْد، از فرهنگ معاصر به كلى بىاطلاع بود و هيچ ميل و كششى به نسلِ خود نداشت. يا دستكم ظاهراً چنين وضعى داشت. او با توجه به روحيه جدّىِ خود، فرهنگ معاصر را مشمئزكننده تلقى مىكرد. از دوره كودكى، فرهنگ همسالانِ خويش را نپذيرفته بود و با كيف چرمى و نخستين نشانههاى نظم كيهانى (مانند كتابهاى شعر، متون ادبيات باستان، لباسهايى كه شكل لباسهاى متداول را نداشت و او را از عصر خويش منقطع مىكرد) در حياط مدرسه قدم مىزد. در مقاله حاضر لزومى نيست كه بيش از اين درباره اين بيمار بحث شود و قصد من هم صرفاً اشاره به او بود؛ يقيناً همه ما با اين قبيل اشخاص آشناييم.
بنا بر آنچه گفته شد، انسان به شكلهايى بسيار گوناگون مىتواند با نسلِ خود و جايگاه خويش در زمانه نسلش ارتباط برقرار كند: برخى افراد با كمال ميل جايگاه نسلىشان را مىپذيرند و خود مظهر آن مىشوند؛ برخى نيز به كلى به نظم كيهانى پناه مىبرند.
همچنين هر طبقه اجتماعى، نژاد و جنسيتى، جايگاهى متفاوت در ذهنيتِ غالب در زمانهاش براى خود قائل مىشود. اينها عواملى است كه هم برداشت هر كس از نسلِ خودش را بغرنجتر مىسازد و هم اينكه در عين حال با پيچيدگى مواضع آحاد آن نسل، بر غناى اين شكل از ذهنيت مىافزايد.
ديالكتيكِ بين نسلى، همه ما را در خشونت، پذيرش و زايشِ فرهنگى درگير مىكند. ما با افرادِ بزرگتر از خودمان تخالف مىورزيم، آنها هم با ما مقابله مىكنند. آنها راهى براى پذيرفتن ما ــ يعنى مجال دادن به تولد نسل ما ــ نمىيابند و يا مىيابند، همانگونه كه ما اُبژههاى نسلىِ آنان را از آنِ خود مىكنيم، به برخى از آن اُبژهها جنبهاى تاريخى مىبخشيم، و در نظمى كيهانى كاربردپذيرشان مىسازيم، نظمى كه ممكن است يك نسل را در جايگاهى ماوراى نسلى قرار دهد.
اين ديالكتيكِ بين نسلى، هرچند كه ممكن است دردناك و سبعانه باشد، اما لذتى راستين نيز مىتواند در بر داشته باشد. چند ماه پيش، به ضيافت شامى فكر مىكردم كه مشتاق شركت در آن بودم و بدون آنكه متوجه باشم، افكارم را به زبان مىآوردم و با خود حرف مىزدم. دخترخوانده پانزده سالهام پرسيد: «حالا چه كسانى قرار است به آن مهمانى بيايند؟» چند نفرى را نام بردم. او گفت: « اى بابا، باز هم اين آدمهاى عُنُق!» دريافتم كه با چه شدتى با آن افراد ضدّيت مىورزد و پرسيدم: «عُنُق ديگر يعنى چه؟» پاسخ داد: «خود شما آدمِ عُنُقى هستيد.» گفتم: «آخر عُنُق يعنى چه؟» دخترخواندهام با خنده گفت: «خُب مىدانيد ديگر، خودِ شماها.» من هم جواب دادم: «منظورت ما ميانهسالها هستيم؟» و او به نشانه تأييد سرش را تكان داد. پرسيدم: «بگو ببينم چه چيزِ ديگر ما را عُنُق مىكند؟» جواب داد: «پُرچين و چروك بودنِ پوستتان.» و من دريافتم كه چين و چروكِ پوست واقعاً نشانه كهولت است. در واكنش به او گفتم: «شماها چه؟ شما چه هستيد؟» گفت: «ما نام نداريم.» جواب دادم: «كملطفى مىفرماييد، البته كه نام داريد، شماها هم نازك نارنجى هستيد.» اين جمله او را برافروخت و به ديالكتيكِ بيننسلى واداشت، ديالكتيكى كه اينك در كنار «عُنُقها» و «پُرچين و چروكها» نام ديگرى هم يافته بود.
اين مقاله ترجمه فصل يازدهم از كتاب زير است :
Bollas, Christopher. Being a Character: Psychoanalysis and self Experience., London: Routledge, 1993.
يادداشتها :
1.Vera Brittain (1970-1893)، نويسنده و شاعر انگليسى. او در جنگ جهانى اول، كه باعث مرگ نامزدش شد، به صورت پرستار شركت كرد. كتاب گواه جوانى، كه نخستينبار در سال 1933 انتشار يافت، شرح تأثرانگيزى است از دوران نوجوانى بريتن و تلاش او براى تحصيل و نيز تجربيات او در جنگ جهانى اول. دو كتاب معروف ديگر او، گواه دوستى و گواه تجربه، به ترتيب در سالهاى 1940 و 1957 منتشر شدند. (م)
2.Osbert Sitwell (1969-1892)، نويسنده انگليسى كه در جنگ جهانى اول شركت كرد. (م)
3.Rudyard Kipling (1936-1865)، رماننويس و شاعر انگليسى. (م)
4.Arthur Miller (متولد 1915)، نمايشنامهنويس آمريكايى. (م)
5.«بيتنيكها» كسانى بودند كه در دهه 1950 و اوايل دهه 1960 ، براى ابراز مخالفت با اخلاقيات حاكم بر جامعه و تأكيد گذاشتن بر متفاوت بودنِ خودشان، لباسهايى غيرمتعارف مىپوشيدند و رفتارى مغاير با رفتار مورد پسندِ جامعه در پيش مىگرفتند. (م)
6.در نظريه روانكاوى، «دوره نهفتگى» (latency) به چهارمين مرحله از رشد روانى ـ جنسىِ كودك اطلاق مىشود كه شروع آن در حدود پنج سالگى است و تا آغاز دوره بلوغ ادامه مىيابد. در اين دوره، انگيزهها و نشانههاى توجه به امور جنسى در فردْ آشكار نيست. (م)
7.Adlai (Ewing) Stevwnson (1965-1900)، سياستمدار آمريكايى. وى از جمله رجال سياسى بود كه در سال 1946 سازمان ملل متحد را بنيانگذارى كردند. استيونسون در انتخابات رياست جمهورى سال 1952 و 1956 با آيزنهاور به رقابت پرداخت و در هر دو نوبت شكست خورد. (م)
8.Arturo Toscanini (1957-1867)، موسيقيدان ايتاليايى كه اركستر ملى راديو و تلويزيون آمريكا را در سال 1937 بنيانگذارى كرد. (م)
9.Sergey Vasilyevich Rachmaninoff (1943-1873)، آهنگساز و پيانو نواز روسى كه يك سال پس از انقلاب 1917 به آمريكا رفت و تا آخر عمر در همانجا زندگى كرد. (م)
10. Oscar Wilde (1900-1854)، نمايشنامهنويس و شاعر ايرلندى. (م)
11. H.G. Wells (1946-1866)، رماننويس انگليسى. (م)
12. Johnny Weissmuller (84-1904)، شناگر و بازيگر سينما در آمريكا. (م)
13. «خاطره پوشان» (screen memory) در روانكاوى به خاطرهاى مطبوع و كماهميت از دوره كودكى اطلاق مىشود كه ناخودآگاهانه به منظور جلوگيرى از يادآورىِ خاطرهاى مهم و نامطبوع به ذهن متبادر مىشود. (م)
14. اشارهاى است به اينكه تا پيش از جنگ جهانى اول، دانشگاه آكسفورد از پذيرش دانشجويان موءنث در برخى رشتهها خوددارى مىكرد. (م)
15. C. Wright Mills (62-1916)، جامعهشناس آمريكايى. وى از سال 1956 تا پايان عمر، استاد جامعهشناسى در دانشگاه كلمبيا بود. ميلز از جمله جنجالبرانگيزترين چهرههاى علوم اجتماعى در آمريكا بود و ديدگاهى بسيار انتقادى درباره نظريات غالب در جامعهشناسىِ آن زمان كشورش داشت. با اين حال قشر جوان به نوشتههاى او بسيار اقبال كرد. (م)
16. Leonard Bernstein (1990-1918)، رهبر اركستر، آمريكايى. (م)
17. Broadway ، نام خيابانى مشهور در شهر نيويورك كه تماشاخانههاى متعددى در آن واقعاند. (م)
18. Uffizi ، نام موزهاى در شهر فلورانس (واقع در شمال ايتاليا) كه مجموعه نفيسى از تابلوهاى نقاشى مربوط به قرنهاى سيزدهم الى هجدهم در آن به نمايش گذاشته شده است. (م)
19. schizoid ، نوعى اختلال در شخصيت كه نشانههاى آن عبارتاند از : ناتوانى در برقرارىِ روابط اجتماعى، عزلتگزينى، رفتار نامهربانانه و بىاعتنايى به احساسات ديگران. (م)
مراجع :
Brittain, Vera. Testament of Youth. 1933. New York: Wideview, 1980.Fussel, Paul. The Great War and Modern Memory. Oxford: Oxford, 1975.
Gardner, Brian. Up the Line to Death. London: Methuen, 1986.
Gitlin, Todd. The Sixties. New York: Bantam, 1987.
Hughes, H. Stuart. Consciousness and Society. New YOrk: Vintage, 1958.
Ignatieff, Michael.The Russian Album. 1987. London, Penguin, 1988.
Kipling, Rudyard. “Common Form.” In B. Gardner, 150.
Miller, Arthur. Timebends. London. Methuen, 1987.
Newman, Kim. Nightmare Movies. 1984. London: Bloomsbury, 1988.
Poirier, Richard. “Learning from the Beatles.” 1967. In The Performing Self. By Richard Poirier. New York: Oxford, 1971. 86-111.
Raskin, Barbara. Hot Flashes. New York: St. Martin’s, 1987.
Read, Herbert. “A Short Poem for Armistice Day.” In B. Gardner, 151-52
به نقل از:نشریه ار مجلات >ارغنون>شماره 19
ترجمه حسين پاينده
برچسبها: جامعه شناسی سیاسی, روانشناسی اجتماعی