جهاني‌شدن‌ و انزواي‌ هويت‌

بدست

استقرار نظم‌ نوين‌ جهاني‌ از فضاي‌ مذاكره‌ و تبليغات‌ عبور كرده‌ و مرحله‌ گذران‌ گام‌هاي‌ اجرايي‌ در سطح‌ جهان‌ است. امروزه، جهان‌ در زمينه‌ فرهنگي‌ (تعليم‌ وتربيت) صحنه‌ تبادل‌ و تهاجم‌ مي‌باشد و در زمينه‌ فعاليت‌هاي‌ فكري، عملي، اطلاعاتي‌ و حتي‌ عرصه‌ هنر حضور ما را مي‌طلبد. در دنياي‌ امروز، مفهوم‌ كرامت‌ انساني‌ به‌ منزله‌ مرغوبيت‌ كالاست، كه‌ به‌ عنوان‌ خصوصيت‌ فرعي‌ پس‌ از معرفي‌ كالا مطرح‌ مي‌شود.

تعليم‌ و تربيت‌ جامعه، در زمان‌ و شرايطي‌ مي‌تواند شكوفا شود و يا رو به‌ زوال‌ برود. فرهنگ‌ و كيفيت‌ تعليم‌ و تربيت، خانه‌ معنوي‌ انسان‌ است‌ و بايد حفظ‌ شود، انسان‌ بدون‌ اين‌ آشيانه‌ دچار سرشكستگي‌ مي‌شود و نمي‌تواند با درون‌ و بيرون‌ خود رابطه‌ مناسبي‌ برقرار كند. زيرا، از طريق‌ تعليم‌ و تربيت‌ خود را تعريف‌ مي‌كنيم‌ و رابطه‌ خود را با هستي‌ سامان‌ مي‌دهيم. ولي‌ حفظ‌ فرهنگ‌ به‌ معناي‌ موميايي‌ كردن‌ آن‌ نيست، زيرا فرهنگ‌ نياز به‌ بازسازي‌ دارد.

شواهد موجود نيز نشانه‌ آن‌ است، كه‌ جهان‌ از طريق‌ ادغام‌ مهارناپذير اقتصاد، فرهنگ، سياست‌ و سبك‌ زندگي‌ به‌ سوي‌ همگني‌ و همگرايي‌ هر چه‌ بيشتر پيش‌ مي‌رود.1

از آنجا كه، انقلاب‌ صنعتي‌ و انقلاب‌ فرانسه، ريشه‌ در تلاش‌هاي‌ رهايي‌جويانه‌ عصر رنسانس‌ و عصر روشن‌گري‌ داشتند و به‌ پيدايش‌ تمدن‌ نويني‌ منجر شدند؛ كه‌ بعدها «تمدن‌ و فرهنگ‌ بورژوازي» يا «مدرنيسم» لقب‌ گرفت، جهاني‌شدن‌ را مي‌توان‌ عالي‌ترين‌ مرحله‌ تكامل‌ تمدن‌ بورژوازي، به‌ شمار آورد. دستاوردهاي‌ هر دو انقلاب، به‌ سرعت‌ هر چه‌ تمام‌تر در سرتاسر جهان‌ گسترش‌ يافت‌ و از طريق‌ جهاني‌ كردن‌ برخي‌ ويژگي‌هاي‌ فرهنگي‌ و تكنولوژي‌ نو، شرايط‌ لازم‌ براي‌ پيدايش‌ ايده‌ جهاني‌شدن‌ را در فاصله‌ يك‌ صد سال‌ بعد فراهم‌ ساخت.2

«پديده‌ جهاني‌شدن‌ تا حدود سه‌ دهه‌ قبل، از نظر آثار و مظاهر اقتصادي‌ و سياسي‌ آن‌ بيشتر مورد توجه‌ اقتصاددانان‌ و سياسيون‌ بود و كمتر مورد توجه‌ جامعه‌شناسان‌ و فرهنگ‌شناسان‌ قرار داشت. با اين‌ همه، اين‌ واقعيت‌ را نبايد به‌ معناي‌ بي‌توجهي‌ مطلق‌ جامعه‌شناسان‌ و فرهنگ‌شناسان‌ به‌ اين‌ پديده‌ تلقي‌ كرد.»3

بحث‌ درباره‌ جهاني‌شدن‌ و مقدماتي‌ شبيه‌ به‌ اين، از نظر ماهيتي‌ بحثي‌ كلان‌ است‌ كه‌ در روند گسترش‌ خود از دهه‌ آغازين‌ قرن‌ بيستم‌ به‌ بعد، دو جريان‌ فكري‌ متمايز را پديد آورده‌ است.

الف) جريان‌ نخست‌ كه‌ از اوايل‌ دهه‌ 1910 تا اواخر دهه‌ 1980 را شامل‌ مي‌شود؛ بحث‌ غيرمستقيمي‌ را در مورد پديده‌ جهاني‌شدن‌ مي‌پروراند و اين‌ بحث‌ را در پرتو نظريه‌هاي‌ تضاد و در چهارچوب‌ مقولاتي‌ نظير استعمار و نابرابري‌ در ابعاد فرهنگي، نظامي‌ و اقتصادي‌ — كه‌ مولفه‌هاي‌ اصلي‌ قدرت‌ در عرصه‌ جهاني‌اند— پيش‌ مي‌برد. بخش‌ بزرگي‌ از آراي‌ ارائه‌ شده‌ درباره‌ جهاني‌شدن‌ در اين‌ دوره‌ به‌ صاحب‌نظران‌ ماركسيسم‌ و يا جامعه‌شناسان‌ چپ‌گرا تعلق‌ دارد.

ب) جريان‌ دوم‌ كه‌ از اواخر دهه‌ 1980 آغاز شده‌ و در دهه‌ 1990 به‌ اوج‌ خود رسيد، بحث‌ جهاني‌شدن‌ را به‌ طور مستقيم‌ از طريق‌ تعريف‌ اين‌ پديده‌ به‌ عنوان‌ واقعيت‌ اجتماعي‌ زندگي‌ امروز و در پرتو نظم‌ نوين‌ جهاني‌ مطرح‌ مي‌كند. اين‌ جريان‌ فكري، پديده‌ جهاني‌شدن‌ را در مجموع، مثبت‌ ارزيابي‌ مي‌كند و از ديدگاه‌ كاركردي‌ به‌ اين‌ پديده‌ مي‌نگرد.

اين‌ دو جريان‌ فكري‌ را مي‌توان‌ بازگو كننده‌ تاثير عوامل‌ تاريخي‌ — اجتماعي‌ متفاوتي‌ دانست، كه‌ سه‌ دوره‌ زماني‌ متمايز را در قرن‌ بيستم‌ پديد آورده‌اند.

1-دوره‌ نخست، محدوده‌ زماني‌ قبل‌ از 1945 — تا پايان‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ — را شامل‌ مي‌شود؛ كه‌ مرحله‌ آغازين‌ گسترش‌ بازارهاي‌ بين‌المللي‌ و عصر رواج‌ نهضت‌هاي‌ كارگري‌ و ظهور حكومت‌هاي‌ توتاليتر در جهان‌ است. جهاني‌شدن‌ در اذهان‌ صاحب‌نظران‌ اين‌ دوره‌ از سويي‌ معطوف‌ به‌ انقلاب‌ جهاني‌ و فراگير كارگري‌ براي‌ ايجاد يك‌ حكومت‌ واحد و يكپارچه‌ جهاني‌ است‌ و از سوي‌ ديگر به‌ جنبه‌هاي‌ فراگيري‌ تكنولوژي‌ و يكپارچگي‌ و ادغام‌ اقتصادهاي‌ صنعتي‌ كه‌ به‌ پيدايش‌ نظام‌هاي‌ توتاليتر جهاني‌ منجر شدند؛ جهت‌گيري‌ شده‌ است. اين‌ دو رويكرد متفاوت، نه‌ به‌ عنوان‌ دو فرآيند متضاد يا متعارض، بلكه‌ بيشتر به‌ عنوان‌ دو مرحله‌ متوالي‌ از يك‌ روند تاريخي‌ محتوم، تلقي‌ مي‌شود.

2-دوره‌ دوم، محدوده‌ زماني‌ پس‌ از جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ تا آغاز عملي‌ و عيني‌ فروپاشي‌ بلوك‌ سوسياليستي‌ (1945 — 1989) را در بر مي‌گيرد. جريان‌ فكري‌ جهاني‌شدن‌ در اين‌ دوره‌ از شرايط‌ كشمكش‌ دوران‌ جنگ‌ سرد تاثير مي‌پذيرد.

اين‌ دوره‌ مهم‌ از تاريخ‌ قرن‌ بيستم‌ را بايد به‌ نوبه‌ خود به‌ سه‌ دوره‌ فرعي‌ تقسيم‌ كرد:

الف) از 1945 تا 1968 امريكا به‌ عنوان‌ قدرت‌ برتر پس‌ از جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ به‌ نظام‌ جهاني‌ مسلط‌ مي‌شود. ايدئولوژي‌ «توسعه»، رهبري‌ امريكا و تبديل‌ زبان‌ انگليسي‌ به‌ زبان‌ فرهنگ، هنر و ارتباطات‌ بين‌المللي، محصول‌ اين‌ دوره‌ است.

ب) از 1968 به‌ بعد، جهاني‌شدن‌ فرآيندي‌ در خدمت‌ حاكميت‌ الگوي‌ سوسياليسم‌ در جهان‌ و پيدايش‌ يك‌ نظام‌ واحد سوسياليستي‌ به‌ عنوان‌ فرجام‌ تاريخ‌ و مقصدناگزير برنامه‌هاي‌ توسعه‌ است.

ج) از 1978 تا 1989 جهان، شاهد افول‌ تدريجي‌ الگوي‌ سوسياليسم‌ و كنترل‌ مجدد امريكا به‌ عنوان‌ نظام‌ سرمايه‌داري‌ صنعتي‌ است. طرح‌ الگوي‌ دمكراسي‌ كه‌ هانتينگتون‌ آن‌ را در موج‌ سوم‌ دمكراسي، جهاني‌ مي‌خواند؛ بيشتر مربوط‌ به‌ اين‌ دوره‌ است.

3-و بالاخره‌ دوره‌ سوم‌ از 1989 تا پايان‌ هزاره‌ دوم‌ را در بر مي‌گيرد. مشخصه‌ جامعه‌شناختي‌ اين‌ دوره، استقرار نسبي‌ نظم‌ جهاني‌ امريكايي‌ است.4

امريكايي‌ها كوشيدند؛ اين‌ اقتدار جهاني‌ را يك‌ پيشرفت‌ بنامند. اين‌ الگو شامل‌ عادات‌ مصرف، شكل‌هاي‌ توليد، شيوه‌هاي‌ زندگي، اساس‌ها و معيارهايي‌ در جهت‌ موفقيت‌ اجتماعي، ايدئولوژي‌ها، منابع‌ فرهنگي‌ و حتي‌ اشكال‌ سازماندهي‌ سياسي‌ نيز مي‌شود. ارتباطات‌ قدرت، سلطه‌ حقيقي‌ نخستين‌ اين‌ الگو را بر روي‌ بقيه‌ محكم‌ مي‌كند.5

«ديويد راكفلر امريكايي‌ كه‌ در راس‌ تشكيلات‌ شوراي‌ روابط‌ خارجي‌ قرار گرفته‌ بود، در بهار سال‌ 1972 قدم‌ بعدي‌ را برداشت‌ و با در دست‌ داشتن‌ شورا، نه‌ تنها به‌ امريكا فرمان‌ راند؛ بلكه‌ تصميم‌ گرفت؛ كه‌ دامنه‌ فرمانروايي‌ خود را به‌ جهان‌ گسترش‌ دهد و ابزار رسيدن‌ به‌ اين‌ هدف، تشيكلاتي‌ به‌ نام‌ كميسيون‌ سه‌ جانبه‌ بود.»6

اما در اين‌ جريان، راكفلر تنها نبود، بلكه‌ سرمايه‌داران‌ و قدرتمندان‌ عالم، به‌ اين‌ نكته‌ به‌ خوبي‌ پي‌ برده‌اند؛ كه‌ اگر بخواهند سلطه‌ و سيطره‌شان‌ همچنان‌ دوام‌ و بقا داشته‌ باشد؛ بايد با يكديگر همكاري‌ كرده‌ و براي‌ آن‌كه‌ گرفتار تشتت‌ و تزلزل‌ نشوند و به‌ اصطلاح‌ وحدت‌ رويه‌ داشته‌ باشند؛ بايد سرپرستي‌ و زعامت‌ يك‌ نفر و يا يك‌ گروه‌ را بپذيرند. آنها مي‌دانند؛ كه‌ روزگار به‌ سمتي‌ پيش‌ مي‌رود؛ كه‌ هر حادثه‌ و واقعه‌اي‌ مي‌تواند، مردم‌ را بسيج‌ كرده‌ و با شور و هيجان‌ به‌ جان‌ سرمايه‌داران‌ زالوصفت‌ و خون‌خوار بياندازد و همه‌ هستي‌ و حياتشان‌ را نابود كند، بنابراين، آنها نبايد با رقابت‌ها و درگيري‌هاي‌ بين‌ خودشان، جبهه‌ خود را تضعيف‌ كرده‌ و وسايل‌ نابودي‌ خود را فراهم‌ سازند.

به‌ هرحال، در رشد و فرمانروايي‌ جهاني‌ راكفلرها، دوستان‌ آنها هم‌ كمك‌ كرده‌اند. راكفلر و دستيارانش‌ به‌ اين‌ نتيجه‌ رسيدند؛ كه:

الف) اختلاف‌ شوروي‌ و امريكا، اختلافي‌ غيرقابل‌ حل‌ نيست، چون‌ شوروي‌ هم‌ مثل‌ امريكا در فكر سلطه‌ بر مردم‌ خود و اگر بتواند سلطه‌ بر مردم‌ دنياست، بنابراين‌ به‌ راحتي‌ مي‌توان‌ با او كنار آمد.

ب) چين‌ نيز چنين‌ ماجرايي‌ دارد، به‌خصوص‌ كه‌ انديشه‌ مادي‌ در اين‌ دو كشور ماركسيست‌ قدرتمند، بهترين‌ وسيله‌ براي‌ راندن‌ آنها به‌ طرفي‌ است‌ كه‌ سود، بهره، پول، اقتصاد، توليد و الزامات‌ اقتصادي‌ را موجب‌ شود. اما آنجا كه‌ به‌ واقع، جاي‌ قدرت‌ و عظمت‌ است‌ و آنها را مي‌توان‌ به‌ عنوان‌ قطب‌ صنعتي‌ قلمداد كرد؛ يكي‌ اروپاست‌ و ديگري‌ ژاپن. بنابراين، در اين‌ سه‌ نقطه‌ — امريكا، اروپا و ژاپن– است، كه‌ قدرت‌ صنعتي‌ مي‌تواند كاري‌ بكند و اگر اين‌ سه‌ با هم‌ متحد شوند؛ آن‌ وقت‌ مي‌توان‌ كار دنيا را يكسره‌ كرد. چنين‌ اتحادي‌ را از جانب‌ سه‌ قطب‌ اقتصادي‌ جهان‌ مي‌توان‌ با عنوان‌ كميسيون‌ سه‌ جانبه‌ مشخص‌ كرد.7

«هدف‌ كلي‌ اين‌ كميسيون، به‌ حداقل‌ رسانيدن‌ اصطكاك‌ و رقابت‌ در جهان‌ سه‌جانبه‌ و يكپارچگي‌ هر چه‌ بيشتر آن‌ مي‌باشد. در شرايط‌ كنوني، آشكارا مشتاق‌ هستند، كه‌ امتيازات‌ محدودي‌ به‌ جهان‌ سوم‌ بدهند.»8

رهبران‌ اين‌ نظام، در حال‌ برنامه‌ريزي‌ براي‌ يك‌ ساختار جهاني‌ نوين، ايجاد يك‌ اتفاق‌ نظر نوين‌ كه‌ ممكن‌ است، براي‌ ربع‌ قرن‌ ديگر ضامن‌ يك‌ ثبات‌ نسبي‌ باشد، گسترش‌ همكاري‌ ميان‌ قدرت‌هاي‌ پيشرفته‌ سرمايه‌داري‌ و تلاش‌ در جهت‌ جلوگيري‌ از تغيير انقلابي‌ در طول‌ عمر يك‌ نسل‌ ديگر مي‌باشند.9

«در هر حال‌ كميسيون، در پي‌ ايجاد جهاني‌ است، كه‌ در آن‌ حد و مرز كشورها، اختلاف‌ فرهنگ‌ها، سليقه‌ها، بينش‌ها، ارزشيابي‌هاي‌ متنوع‌ و متفاوت‌ و مراكز تصميم‌گيري‌ جداگانه‌ و مستقل‌ وجود نداشته‌ باشد و هر چه‌ هست، يك‌ جهان‌ باشد و يك‌ هيات‌ حاكمه‌ و يك‌ روال، يك‌ جهت‌ و يك‌ مسير و آن‌ هم‌ در راستاي‌ منافع‌ آنها. به‌ چنين‌ جهاني، دهكده‌ جهاني‌ مي‌گويند؛ يعني‌ به‌ اندازه‌ يك‌ دهكده‌ از نظر سرعت‌ و امكان‌ ارتباطات‌ و در اختياريك‌ كدخدا.»10

تئوري‌هاي‌ جهاني‌شدن‌

يك‌ دنياي‌ در حال‌ جهاني‌ شدن، دنياي‌ وعده‌هاي‌ بزرگ‌ همراه‌ با پيچيدگي‌ و دشواري‌ مي‌باشد.11

«بي‌ترديد، نظامي‌ كه‌ از جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ باقي‌ ماند و به‌ تدريج، سايه‌ خود را بر جهان‌ افكند، امروزه، براي‌ تنظيم‌ روابط‌ اقتصادي‌ سالم‌ و عادلانه‌ ميان‌ كشورهاي‌ جهان، به‌خصوص‌ براي‌ پركردن‌ شكاف‌ بين‌ شمال‌ و جنوب، نامناسب‌ و ناتوان‌ است. اگر قرار باشد؛ نظم‌ نوين‌ جهاني‌ نيز در راستاي‌ منافع‌ قدرت‌هاي‌ بزرگ‌ صنعتي‌ و اقتصادي‌ حركت‌ كند؛ هنوز زمينه‌ مناقشه‌ و بروز بحران‌ وجود خواهد داشت‌ و گروهي‌ كه‌ از وضع‌ موجود ناراضي‌ هستند، مي‌كوشند؛ اوضاع‌ را به‌ نفع‌ خود تغيير دهند.

كنت‌ گالبرايت‌ — اقتصاددان‌ امريكايي‌ — مي‌گويد؛ اگر قرار باشد؛ نظم‌ نوين‌ جهاني‌ مفهوم‌ و تاثير داشته‌ باشد؛ بايد از پرداختن‌ به‌ مناقشات، جنگ‌ و ستيز و قتل‌ عام، فراتر رفته‌ و پي‌جوي‌ ريشه‌هاي‌ اين‌ پديده‌ها بود. هر چيزي‌ كه‌ وانمود كند؛ يك‌ نظم‌ نوين‌ جهاني‌ ناميده‌ مي‌شود؛ بايد فقرا را به‌ عنوان‌ منابع‌ نخستين‌ بي‌نظمي‌ در نظر بگيرد. اين‌ هشدار، مورد قبول‌ بيشتر انديشمندان‌ است‌ و به‌ عقيده‌ آنها خطر و يا رويارويي‌ گرسنه‌ها در برابر سيرها كمتر از تقابل‌ اتمي‌ دو ابرقدرت‌ در دوران‌ جنگ‌ سرد نيست.»12

برخي‌ تئوري‌هاي‌ معاصر، وضعيت‌ فعلي‌ را انتقال‌ دردناك‌ از مدرنيسم‌ به‌ پست‌ مدرنيسم‌ مي‌دانند. طرح‌ مدرنيسم، براساس‌ تصور روشنفكرانه‌ از تاريخ‌ به‌ عنوان‌ روايتي‌ كلي‌ و پيش‌روي‌ به‌ سوي‌ يك‌ جامعه‌ خوب‌ مي‌باشد. در مقابل، پست‌ مدرنيسم‌ بر محور تصور تفكيك‌ سياست‌ها، فرهنگ‌ها و هويت‌ها استوار است. پست‌ مدرنيسم، ( با توجه‌ به‌ قانون‌ بدبيني‌ و نسبي‌ بودن)، روايت‌هاي‌ كلي‌ را رد مي‌كند، عقيده‌ دارد؛ هيچ‌ راه‌ مشترك‌ بشري‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ يك‌ زندگي‌ بهتر وجود ندارد. با اين‌ حال، چنين‌ ديدگاهي‌ از وضعيت‌ فعلي، به‌ نظر مشكل‌ساز مي‌آيد. مي‌توان‌ ادعا كرد؛ كه‌ (اكنون)روايت‌ كلي‌ قدرتمندتر از هميشه‌ مي‌باشد. جهاني‌شدن‌ بازارها هر چند تنها يك‌ جنبه‌ از طرح‌ را نشان‌ مي‌دهد؛ اما آن‌ را به‌ طور كامل، محقق‌ نساخته‌ است. فن‌آوري‌هاي‌ مربوط‌ به‌ توليد، كنترل‌ و ارتباطات، همگي‌ جهاني‌ مي‌باشند. به‌ علاوه، تغييرات‌ اقتصادي‌ و فن‌آوري‌ با انتقال‌ جهاني‌ ارزش‌ها بر اساس‌ ايده‌هاي‌ غربي‌ صورت‌ مي‌گيرند. آنچه‌ در اين‌ ميان‌ وجود ندارد و برخي‌ از پست‌ مدرنيسم‌ها درباره‌ آن‌ محق‌ مي‌باشند؛ طرح‌ سياسي‌ و اجتماعي‌ مدرنيسم‌ است. يعني‌ اين‌ عقيده‌ كه‌ يك‌ دولت‌ مقتدر و دمكرات‌ در حيطه‌ اجتماعي، بايد دخيل‌ باشد تا بتواند به‌ حقوق‌ مساوي‌ و يك‌ زندگي‌ خوب‌ براي‌ همه‌ دست‌ يابد.13

«از نظر گيدنز، مساله‌ مهم‌ در جهاني‌ شدن، تقويت‌ ارتباطات‌ اقتصادي‌ در جهان‌ مي‌باشد؛ كه‌ باعث‌ متصل‌شدن‌ مناطق‌ جدا از يكديگر مي‌شود، به‌ شكلي‌ كه‌ رخدادهاي‌ مهمي‌ توسط‌ اتفاقاتي‌ كه‌ كيلومترها آن‌ طرف‌تر به‌ وقوع‌ پيوسته، شكل‌ گيرند.

در حالي‌ كه‌ اين‌ نظريه، جهاني‌شدن‌ را به‌ عنوان‌ پي‌آمد مدرنيسم‌ به‌ حساب‌ مي‌آورد، آلبرو (1998) عقيده‌ دارد، كه‌ در واقع، (عصرجهاني) دوره‌ جديدي‌ از پيشرفت‌ بشري‌ مي‌باشد؛ كه‌ درست‌ بعد از مدرنيسم‌ بوده‌ و صنعتي‌ است، كه‌ ديگران‌ به‌ ندرت‌ آن‌ را اتخاذ نموده‌اند.

نظريه‌ مك‌ گرو، اين‌ است‌ كه‌ جهاني‌شدن‌ روندي‌ را مشخص‌ مي‌كند؛ كه‌ در آن‌ حوادث، تصميمات‌ و عملكردها در يك‌ بخش‌ جهان‌ مي‌تواند پيامدهاي‌ مهمي‌ را براي‌ اشخاص‌ و جوامع‌ در طرف‌ ديگر جهان‌ به‌ همراه‌ داشته‌ باشد.

آپادوراي‌ (1990) تاثيرات‌ دوسويه‌ جهاني‌شدن‌ را از پنج‌ ديدگاه‌ ترسيم‌ مي‌كند:

الف) ديدگاه‌ نژادي‌ جمعيت‌هاي‌ غيرساكن‌ شامل‌ پناهندگان‌ و جوامع‌ پراكنده، كارگران، دانشجويان، و تجار مهاجر ب) ديدگاه‌ فن‌آوري، شامل‌ انتشار و انطباق‌ فن‌آوري‌هاي‌ مكانيكي‌ و اطلاعاتي‌ ج) ديدگاه‌ مالي‌ درباره‌ سرمايه‌ جهاني‌ د) ديدگاه‌ رسانه‌اي، كه‌ نه‌ تنها شامل‌ گسترش‌ جهاني‌ كانال‌هاي‌ رسانه‌اي، بلكه‌ پيامدهاي‌ مراسلاتي‌ آنها نيز مي‌شود ه) ديدگاه‌ ايدئولوژيكي، درباره‌ مباحث‌ سياسي‌ مثل‌ دمكراسي‌ و حقوق‌ بشر. از نظر آپادوراي‌ هيچ‌ يك‌ از موارد فوق‌ به‌ تنهايي‌ به‌ موارد ديگر غالب‌ نبوده‌ و شكل‌ اساسي‌ تاثيرات‌ جهان‌ معاصر، تنش‌ بين‌ دو فشار مي‌باشد؛ كه‌ اولي‌ گرايش‌ به‌ هماهنگ‌سازي‌ داشته‌ و ديگري‌ حامي‌ تنوع‌ فرهنگي‌ است.

رابرتسون‌ (1992) معتقد است، بيشتر بايد آگاهي‌سازي‌ عمومي‌ در تبادل‌ روند جهاني‌سازي‌ انجام‌ شود. جنبه‌هاي‌ اصلي‌ اين‌ آگاه‌سازي‌ از نظر او عبارتند از: «عقيده‌ مشترك‌ و تجربه‌ زنده‌ جهان‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مكان‌ واحد، تقويت‌ درك‌ از جهان‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مجموعه‌ و گسترش‌ ايدئولوژي‌هاي‌ جهان‌گرا مي‌باشد.»14

«توماس‌ هابس‌ انگليسي‌ (–1679 1588) در اشاره‌ به‌ وضع‌ طبيعي‌ انسان‌ها در مرحله‌ پيش‌ از تشكيل‌ اجتماع، خودخواهي، نفع‌طلبي، رقابت‌ و خصومت‌ را محور روابط‌ تصوير كرده‌ و معتقد است، كه‌ انسان‌هاي‌ گرگ‌صفت‌ در اين‌ شرايط، پيوسته‌ در جنگ‌ و ستيز هستند. از نظر وي‌ در وضع‌ طبيعي، چون‌ قانون‌ وجود ندارد، به‌ ناچار صفت‌ها و پديده‌هايي‌ مانند ظلم‌ و عدل‌ و خوب‌ و بد مفهوم‌ پيدا نمي‌كند و همان‌گونه‌ كه‌ در دنياي‌ حيوانات‌ و در جنگل‌ مرسوم‌ است، تنها غريزه‌ و ميل‌ به‌ بقا، انسان‌ها را وادار مي‌كند؛ كه‌ از وضع‌ طبيعي‌ بيرون‌ آيند و در راه‌ تامين‌ صلح‌ و امنيت‌ با هم‌پيمان‌ ببندند و اجتماع‌ و دولت‌ را تشكيل‌ دهند. او و هم‌فكرانش‌ معتقدند تنها راه‌ نجات‌ از ناامني‌ و جنگ‌ و ستيز و دستيابي‌ به‌ صلح‌ جهاني، برخورد قاطع‌ با وضع‌ طبيعي‌ و عقد و پيمان‌ بين‌ دولت‌هاي‌ حاكم‌ و تشكيل‌ يك‌ قدرت‌ واحد جهاني‌ و فراملي‌ و همچنين، تفويض‌ اختيار حكومتي‌ به‌ آن‌ براي‌ صلح‌ و صلاح‌ بشريت‌ است. در نظام‌ فكري‌ هابس، حكومت‌ فراملي، بايد داراي‌ چنان‌ نيرو و قدرتي‌ باشد؛ كه‌ كسي‌ جرات‌ سرپيچي‌ و نافرماني‌ نكند.»15

با توجه‌ به‌ ديدگاه‌هاي‌ مختلف‌ نسبت‌ به‌ نهضت‌ جهاني‌شدن، مي‌توان‌ نتيجه‌ گرفت؛ كه‌ اين‌ فرآيند، بيانگر روش‌ جديد اجرايي‌ در دنياي‌ امروز مي‌باشد. جهاني‌شدن، اصول‌ و شيوه‌هايي‌ را در بردارد، كه‌ زماني‌ محلي‌ و ملي‌ بودند، ولي‌ اكنون، فراتر از مرزهاي‌ ملي، جغرافيايي‌ و گروهي‌ مي‌باشند. جهاني‌شدن، هم‌ ديدگاه‌هاي‌ مثبت‌ و هم‌ منفي‌ را ارائه‌ مي‌كند. مي‌توان‌ آن‌ را به‌ صورت‌ نظامي‌ ديد؛ كه‌ براساس‌ آن، افراد گرچه‌ تاثيرپذير هستند، اما از قدرت‌ كنترل‌ پاييني‌ برخوردارند. جهاني‌شدن‌ را همچنين‌ مي‌توان‌ به‌ صورت‌ نظامي‌ تعبير كرد؛ كه‌ با استفاده‌ از روش‌هاي‌ جديد ارتباطي، باعث‌ تشكيل‌ انجمن‌هاي‌ دمكراتيك‌ و قدرت‌ بخشيدن‌ به‌ سازمان‌هاي‌ غيردولتي‌ مانند تشكل‌هاي‌ جديد زنان‌ مي‌باشد. البته، مشكلاتي‌ همچون‌ بيكاري، استثمار انسان‌ها و منابع‌ و زوال‌ عيني‌ هويت‌ ملي‌ ممكن‌ است، خواه‌ناخواه‌ افزايش‌ يابد. در اين‌ ميان، رسانه‌هاي‌ گروهي، نقش‌ مهم‌ ولي‌ تعريف‌ نشده‌اي‌ را به‌ عهده‌ دارند، كه‌ مستلزم‌ بررسي‌هاي‌ دقيق‌ مي‌باشد. در برخي‌ از تئوري‌ها به‌ اين‌ مساله‌ اشاره‌ شده‌ كه‌ بايد سعي‌ شود؛ توانمندي‌هاي‌ فرهنگي‌ محلي‌ و رسوم‌ اخلاقي‌ حفظ‌ شود و جهاني‌شدن‌ منجر به‌ حاكميت‌ يا اشكال‌ جديدي‌ از امپرياليسم‌ توسط‌ فرهنگ‌ها و نظام‌هاي‌ ارزشي‌ حاكم‌ نشود.16

ابعاد جهاني‌شدن‌

حيطه‌ اقتصادي‌

جهاني‌شدن‌ اقتصاد سرمايه‌داري‌ و به‌ ويژه‌ امور مالي، نمودهاي‌ خود را از قبل، يعني‌ از آغاز قرن‌ بيستم، با بحث‌هاي‌ ولاديمير لنين، رودلف‌ هيلفردينگ‌ و برخي‌ ديگر از ماركسيست‌هاي‌ دوران‌ معاصر، نشان‌ داده‌ بود و در دهه‌هاي‌ شصت‌ و هفتاد تحليل‌هاي‌ بسياري‌ در مورد شاخص‌هاي‌ آن‌ درباره‌ توسعه‌ مفهوم‌ اقتصاد جهاني‌ صورت‌ گرفت. در واقع‌ پديده‌ مزبور جديد نيست. آنچه‌ جديد است، شتاب‌ مشخص‌ آن‌ در دهه‌هاي‌ هفتاد و به‌ ويژه‌ هشتاد است.17

چنانچه‌ در سال‌هاي‌ اخير، افزايش‌ تبادل‌ كالا، خدمات، سرمايه‌ و فن‌آوري‌ به‌ حدي‌ بود، كه‌ منجر به‌ تغييرات‌ وسيعي‌ در نحوه‌ توزيع‌ قدرت‌ تصميم‌گيري‌ در اقتصاد جهاني‌ شده‌ است. واضح‌ است، نقش‌ بازيگران‌ ملي‌ نيز در برخي‌ حالات، تغيير شكل‌ يافته‌ است. در ارتباطات‌ جديد قدرت، الگوهاي‌ ملي‌ ناگزير از تطبيق‌ خود با نيازهاي‌ جديد جهاني‌شدن‌ مي‌باشند.

جهاني‌ براي‌ بيماري‌هاي‌ اقتصادي‌ جهان‌ تجويز مي‌گردد و چنين‌ ادعا مي‌شود؛ كه‌ جريان‌ آزاد سرمايه، نيروي‌ كار، كالا و اطلاعات‌ بدون‌ دخالت‌ دولت‌ و ديگر شكل‌هاي‌ مداخله، تنها راه‌ رسيدن‌ به‌ سعادت‌ جهاني‌ مي‌باشد. ليبراليسم‌ اقتصادي‌ كه‌ توسط‌ سازمان‌هاي‌ مختلف‌ منطقه‌اي‌ مانند اتحاديه‌ اروپا، منطقه‌ آزاد و تجاري‌ امريكاي‌ شمالي‌ NAFTA))، همكاري‌ اقتصادي‌ آسيا — اقيانوسيه‌(APEC) و سازمان‌هاي‌ جهاني‌ همچون‌ GATT))، سازمان‌ تجارت‌ جهاني، كمك‌هاي‌ مالي‌ بانك‌ جهاني‌ و صندوق‌ بين‌المللي‌ پول‌ تقويت‌ شده‌ است، چنان‌ در حال‌ جارو كردن‌ جهان‌ مي‌باشد؛ كه‌ در نهايت‌ ميليون‌ها اسكلت‌ را بر جا مي‌گذارد.18

در دوران‌ كاپيتاليسم، بازرگانان‌ ناچار بودند، كه‌ كل‌ سرمايه‌ تجاري‌ خود را به‌ دور و نزديك‌ ببرند؛ زيرا بدون‌ وسعت‌ دادن‌ به‌ حوزه‌ فعاليتشان، در رقابت‌ نابود مي‌شدند. يك‌ شكل‌ ابتدايي‌ جهاني‌شدن‌ كه‌ امپرياليسم‌ بازرگاني‌ ناميده‌ مي‌شد؛ شروع‌ به‌ پيوند اقتصاد بخش‌هاي‌ مختلف‌ جهان‌ به‌ يكديگر كرد.19

امروزه، كشورهاي‌ قدرتمند با بهره‌گيري‌ از ثروت‌ و اسلحه‌ براي‌ جذب‌ نفرات‌ بيشتري‌ از مردم‌ و نيز گسترش‌ حوزه‌ فعاليتشان‌ در محيط، در موقعيت‌ بهتري‌ قرار مي‌گيرند. پس‌ طرف‌ ديگر جهاني‌ شدن، فرامنطقه‌اي‌ شدن‌ اين‌ اكثريت‌ وسيع‌ مردم‌ مي‌باشد. در دوران‌ خروج‌ كشورهاي‌ جهان‌ سوم‌ از استعمار و وابستگي‌ سياسي، به‌ ويژه‌ پس‌ از جنگ‌ جهاني‌ دوم، ارتباطات‌ بين‌ كشورها در سطح‌ دو جانبه‌ و چند جانبه‌ اهميت‌ بسياري‌ پيدا كرد و به‌ نظر، سودمند مي‌رسيد.20

«در مجموع‌ روشن‌ است، كه‌ جهاني‌ شدن، بيشتر توسط‌ مقاصد اقتصادي‌ هدايت‌ شده‌ است. اما تاثير آن‌ فراتر از اقتصاد بوده‌ و مردم، دولت‌ها، جوامع، فرهنگ‌ها و تمدن‌ها را نيز تغيير شكل‌ داده‌ است. ديگر امكان‌ ندارد، صحبت‌ از پيشرفت‌ يك‌ منطقه‌ بشود؛ بدون‌ اين‌كه، خطرات‌ و امكاناتي‌ را كه‌ همراه‌ خود متوجه‌ جهاني‌شدن‌ مي‌سازد؛ به‌ حساب‌ آورند.

بايستي‌ پا را فراتر بگذاريم، ما ابهاماتي‌ را كه‌ مفهوم‌ پيشرفت‌ را در برگرفته‌ و همين‌طور، اهداف‌ احتمالي‌ و مختلف‌ آن‌ را مي‌شناسيم؛ كه‌ شامل‌ اين‌ موارد مي‌باشند:

امكانات‌ بيشتري‌ كه‌ شانس‌ فراهم‌شدنشان‌ براي‌ افراد وجود دارد، ارضاي‌ نيازهاي‌ نخستين، صنعتي‌شدن، قدرت‌ سياسي‌ و نظامي، خودمختاري‌ جوامع، كاهش‌ نابرابري‌ اجتماعي‌ و كم‌شدن‌ اشكال‌ غيرقابل‌ قبول‌ استثمار، نظام‌ جهاني‌ اكنون‌ به‌ قدري‌ قدرتمند و جابر شده‌ است؛ كه‌ ابهام‌ اين‌ مفهوم‌ را به‌ راي‌ خود پاسخ‌ مي‌دهد.

اين‌ امر، منجر به‌ يك‌ بيان‌ ايدئولوژيكي‌ مي‌شود. از آنجا كه، پيشرفت‌ به‌ طور دقيق‌ همان‌ چيزي‌ است، كه‌ نظام‌ جهاني‌ به‌ وجود مي‌آورد؛ بنابراين، پيشرفت، مستلزم‌ نظام‌ جهاني‌ است. پس‌ اين‌ امر، يك‌ پيمان‌ اوليه‌ و همچنين‌ نتيجه‌ عملكرد آن‌ نيز مي‌باشد. يعني‌ مواردي‌ چون‌ پيشرفت‌ فن‌آوري، بازدهي‌ بيشتر، مصرف، منافع، جمع‌آوري‌ (ذخيره‌سازي) و نيز نيروي‌ كار حقوق‌بگير، مدني‌شدن‌ و تقاضا براي‌ دمكراسي‌ بيشتر را به‌ دنبال‌ دارد.»21

يكي‌ از مهمترين‌ كانال‌هاي‌ جهاني‌شدن، پيشرفت‌ در فرآيند، بين‌المللي‌ شدن‌ اطلاعات‌ است.22

فن‌آوري‌هاي‌ جديد، مخصوص‌ محيط‌هاي‌ علمي‌ — فرهنگي‌ نيست. در حقيقت‌ بسياري‌ از مردم‌ كشورها در زمينه‌ روش‌هاي‌ ارتباطي‌ با استفاده‌ از فن‌آوري‌هاي‌ جديد، قادر به‌ حضور گسترده‌تر جهاني‌ مي‌باشند.23

حيطه‌ اجتماعي‌

«سرانجام، جهاني‌شدن‌ به‌ ظهور دو پديده‌ مهم‌ انجاميده‌ است، جهاني‌شدن‌ به‌ نوعي‌ تجانس‌ در جهان، منجر شده‌ است؛ كه‌ مك‌ لوهان‌ (1968) از آن‌ به‌ عنوان‌ «دهكده‌ جهاني» ياد مي‌كند و تحقق‌ آن‌ از طريق‌ ارتباطات‌ و نيز مصرف‌ انبوه‌ سير شده‌ است.»24 ما براي‌ درك‌ جنبه‌هاي‌ متمايز جهان‌ غرب، نياز به‌ ديدگاه‌هاي‌ جامعي‌ داريم، كه‌ بيانگر ارتباطات‌ باشد. اين‌ امر، بستگي‌ به‌ توان‌ مردم‌ همه‌ مناطق‌ و اصلاح‌ ابزارهاي‌ تحليلي‌ دارد كه‌ توسط‌ علوم‌ اجتماعي‌ فراهم‌ مي‌آيد.25

«قوانين‌ حكومتي‌ نه‌ تنها در ارگان‌هاي‌ دولتي‌ بلكه‌ در همه‌ جا مورد اجرا قرار مي‌گيرند. تاثيرگذاري‌ روي‌ تصميماتي‌ كه‌ بر زندگي‌ مردم‌ جامعه‌ موثر است‌ (چه‌ به‌ طور مستقيم‌ و چه‌ غيرمستقيم) مستلزم‌ درك‌ ماهيت‌ قدرت، به‌ دست‌ آوردن‌ آن‌ و استفاده‌ از آن‌ در راه‌ ارتقاي‌ زندگي‌ همگاني‌ مي‌باشد. درك‌ چگونگي‌ عملكرد نظام‌ها (بر هر دو شكل‌ رسمي‌ و غير رسمي) و چگونگي‌ تاثيرپذيري‌ اين‌ نظام‌ها از داخل‌ و خارج‌ بسيار مهم‌ است.»26 علاوه‌ بر اين، ما در جهاني‌ زندگي‌ مي‌كنيم؛ كه‌ شاخصه‌ اساسي‌ آن، حركت‌ چيزهاست. اين‌ چيزها شامل‌ عقايد و ايدئولوژي‌ها، مردم‌ و كالاها، تصاوير و پيام‌ها، روش‌ها و فن‌آوري‌ها مي‌باشند؛ اما ثابت‌هاي‌ مشخصي‌ نيز دارند، بزرگ‌ترين‌ اين‌ چيزهاي‌ ثابت، دولت‌ها مي‌باشند؛ كه‌ امروزه، همه‌ جا به‌ وسيله‌ تغييرات‌ جمعيتي، تدابير فراملي‌ در بين‌ مرزهاي‌ ملي‌ و شكل‌هاي‌ غيرثابت‌ فن‌آوري‌ و تخصص، مشخص‌ مي‌شوند.

اما اين‌كه‌ بگوييم؛ جهاني‌شدن‌ يعني‌ جهاني‌ از چيزها كه‌ در حال‌ حركت‌ مي‌باشند؛ اصل‌ موضوع‌ را بيان‌ نكرده‌ايم، اين‌ جريان‌هاي‌ متفاوت‌ (اشيا، اشخاص، تصاوير و بيان‌ها) هم‌زمان، همگرا، هم‌ شكل‌ و يا هم‌ مكان‌ نمي‌باشند؛ بلكه‌ آنها توسط‌ اتصال‌هايي‌ به‌ هم‌ مربوط‌ مي‌شوند، منظور اين‌ است‌ كه‌ مسيرها يا بردارهاي‌ اين‌ چيزهاي‌ مختلف، سرعت‌ها، محورها، مبداها و خروجي‌هاي‌ متفاوتي‌ داشته‌ و با ساختارهاي‌ سازماني‌ مناطق، مليت‌ها يا جوامع‌ مختلف، ارتباط‌هاي‌ متفاوتي‌ دارند. علاوه‌ بر آن، خود اين‌ اتصال‌ها هم‌ انواع‌ مختلف‌ مشكلات‌ و برخوردها را در شرايط‌ مختلف‌ محلي، از خود به‌ جا مي‌گذارند. در حقيقت‌ اتصال‌ ميان‌ بردارهاست، كه‌ اين‌ دنياي‌ متحرك‌ را كه‌ مسائل‌ مهمي‌ چون‌ تامين‌ معاش، مساوات، مشقت، عدالت‌ و حاكميت‌ را به‌ وجود آورده، متمايز مي‌كند. آنچه‌ بين‌ همه‌ مسائل‌ مشترك‌ است، اين‌ حقيقت‌ مي‌باشد؛ كه‌ جهاني‌شدن، مشكلاتي‌ را به‌ وجود مي‌آورد؛ كه‌ به‌ صورت‌هاي‌ منطقه‌اي‌ جلوه‌گر مي‌شود، براي‌ مثال‌ مي‌توان‌ اين‌ موارد را برشمرد: عبور جريان‌ رسانه‌ها از ميان‌ مرزهاي‌ ملي‌ كه‌ پيام‌هايي‌ چون‌ ثروت‌ و رفاه‌ را در بردارند؛ ولي‌ توسط‌ استاندارهاي‌ ملي‌ زندگي‌ مردم‌ و قدرت‌ خريد آنها برآورده‌ نمي‌شود؛ اين‌ مثال‌ها مي‌توانند به‌ صورت‌ مضاعف‌ نيز عمل‌ كنند؛ اما اساس‌ اين‌ مشكلات، به‌ هيچ‌ وجه‌ محلي‌ نمي‌باشد. بلكه‌ آنچه‌ موثر است، نقش‌ تخيل‌ و تصويرسازي‌ زندگي‌ اجتماعي‌ مي‌باشد، تفكري‌ خاص‌ از كاركرد جهاني‌ رسانه‌ها، گواه‌ بر اين‌ مي‌باشد؛ كه‌ هم‌اكنون، تصويرسازي‌ بخش‌ مهمي‌ از زندگي‌ جمعي‌ و اجتماعي‌ روزمره‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد و يك‌ نوع‌ فعاليت‌ كاري‌ مي‌باشد؛ يعني‌ زندگي‌ اجتماعي‌ روزمره‌ در جوامع‌ جهان‌ براي‌ كاركردهاي‌ تصور و تخيل‌ در تمام‌ سطوح‌ طبقات‌ اجتماعي، منابع‌ جديدي‌ را به‌ وجود آورده‌ است. تصويرسازي‌ به‌ شدت‌ در الگوهاي‌ مصرف‌ ظاهر مي‌شود، ديگر ارتباطي‌ با طبقه‌ فرد، خلاص‌ از زندگي‌ عادي‌ و يكنواخت‌ و تنها بُعدي‌ از زيبايي‌شناسي‌ ندارد. تصور يك‌ قوه‌ ذهني‌ است، كه‌ بر زندگي‌ روزمره‌ مردم‌ عادي‌ به‌ هزار شكل‌ سايه‌ انداخته‌ است. قوه‌ ذهني‌ كه‌ بيشتر درون‌ مرزهاي‌ ملي‌ به‌ مردم‌ اجازه‌ مي‌دهد تا درباره‌ مهاجرت‌ بيانديشند و شكل‌هاي‌ جديد همكاري‌ و تشريك‌ مساعي‌ را طرح‌ريزي‌ كنند. اين‌ تحليل‌ از نقش‌ تصويرسازي‌ ذهني‌ به‌ عنوان‌ يك‌ حقيقت‌ جامع‌ و آشناي‌ جامعه، باعث‌ شناخت‌ ماهيت‌ دو جانبه‌ آن‌ مي‌گردد، از يك‌ طرف‌ به‌ كمك‌ آن‌ است، كه‌ شهروندان‌ امروزي‌ از طريق‌ دولت‌ها، بازارها (يا ديگر منافع‌ صاحب‌ قدرت) منظم‌ شده‌ و كنترل‌ مي‌گردند؛ از طرف‌ ديگر، با وجود همين‌ قوه‌ ذهني‌ مي‌باشد؛ كه‌ الگوهاي‌ جامع‌ مخالفت‌ و طرح‌هاي‌ جديد زندگي‌ گروهي‌ به‌ وجود مي‌آيد.

ارتباط‌ بين‌ اين‌ مباحث‌ مختلف‌ نشان‌ مي‌دهد؛ كه‌ اگر شاخصه‌ جهاني‌ شدن، جريان‌هاي‌ اتصال‌ دهنده‌اي‌ باشند؛ كه‌ مسائل‌ حاد رفاه‌ اجتماعي‌ را به‌ وجود مي‌آورند؛ نيرويي‌ كه‌ باعث‌ ترغيب‌ سياست‌هاي‌ جهاني‌ مي‌شود؛ همان‌ نقش‌ تصويرسازي‌ ذهني‌ در زندگي‌ اجتماعي‌ است. به‌خصوص، وقتي‌ اين‌ تصويرسازي، خود به‌ عنوان‌ يك‌ نيروي‌ اجتماعي‌ در خطوط‌ ملي‌ عمل‌ كرده‌ تا محلي‌ و بومي‌ بودن‌ را به‌ عنوان‌ يك‌ واقعيت‌ مكاني‌ و نوعي‌ حساسيت‌ به‌ وجود آورد، درمي‌يابيم؛ كه‌ اشكال‌ اجتماعي، در ابتدا هم، فاقد تحرك‌ مخرب‌ سرمايه‌ نامنظم‌ بوده‌ و هم، فاقد ثبات‌ناپذيري‌ مخرب‌ بسياري‌ از دولت‌ها بوده‌اند.27 نظام‌ جهاني، تنها محيطي‌ نيست، كه‌ در آن‌ جوامع‌ خاصي‌ توسعه‌ و تحول‌ پيدا كنند. ارتباطات‌ اجتماعي، سياسي‌ و اقتصادي‌ كه‌ مرزهاي‌ بين‌ كشورها را درمي‌نوردد؛ به‌ يقين، سرنوشت‌ كساني‌ را كه‌ در هر يك‌ از آنها زندگي‌ مي‌كنند؛ مشروط‌ مي‌سازد.

اگرچه‌ امروز جهاني‌شدن؛ به‌ سرعت‌ گسترش‌ مي‌يابد؛ ولي‌ روابط‌ اجتماعي‌ در آن‌ به‌ طور هماهنگ‌ و برابر پيش‌ نرفته‌ و از آغاز، در ارتباط‌ با نابرابري‌ ميان‌ مناطق‌ مختلف‌ جهان‌ بوده‌ است.28

حيطه‌ فرهنگي‌

«در دهه‌هاي‌ 80 و 90 مفاهيمي‌ جديد از فرهنگ‌ و توسعه‌ مطرح‌ شد؛ كه‌ در آنها توسعه، تنها سنجش‌ مادي‌ درآمد، بي‌كاري‌ و نابرابري‌ نيست، بلكه‌ توسعه‌ فرآيندي‌ چند بُعدي‌ است، كه‌ تغييرات‌ عمده‌ در ساختارهاي‌ اجتماعي، گرايش‌هاي‌ مردم‌ و نهادهاي‌ ملي، تسريع‌ رشد اقتصادي، كاهش‌ نابرابري‌ و محو فقر را در بردارد. توسعه‌ حقيقي، بر رفاه‌ انسان‌ متمركز مي‌شود؛ نه‌ بر سنجش‌ ضريب‌ سرمايه‌گذاري‌ و نسبت‌ سرمايه‌ بر توليد. تمركز بر رفاه‌ انسان، نيازمند مطالعه‌ او در يك‌ منظر خاص‌ اجتماعي‌ است. از آنجا كه، هر جامعه، فرهنگ‌ ويژه‌ خود را دارد، توسعه‌ نيز بايد براساس‌ آن‌ ويژگي‌ها استوار باشد و تحقق‌ يابد. توجه‌ به‌ فرهنگ، به‌ عنوان‌ نقطه‌ شروع‌ تغيير در جامعه‌ به‌ معناي‌ توسعه‌ هويت‌ و ارزش‌هاي‌ اخلاقي‌ و معنوي‌ ملت‌ها و ارتباط‌ آن‌ با محيط‌ زيست‌ طبيعي‌ و انساني‌ است. هر چند امروز، فرهنگ‌ و توسعه، دو عنصر جدايي‌ناپذير بوده‌ و رسانه‌ها به‌ طور مرتب‌ به‌ آن‌ مي‌پردازند، دولت‌ها نيز بر ارتباط‌ آن‌ دو تاكيد دارند.

به‌ گفته‌ انگلس: «ما تصديق‌ مي‌كنيم؛ كه‌ تحقيق‌ ما شواهد و مدارك‌ فراواني‌ عرضه‌ مي‌دارد، مبني‌ بر اين‌كه‌ تغييرات‌ در ارزشي‌ كه‌ معرف‌ تجدد فردي‌ هستند، با تغييرات‌ در رفتار هماهنگ‌ و همسويند. آن‌ هم‌ رفتاري‌ از آن‌ نوع‌ كه‌ به‌ باور ما، به‌ تغييراتي‌ در نهادهاي‌ سياسي‌ و اقتصادي‌ معني‌ مي‌دهد و حمايت‌ مي‌كند؛ كه‌ به‌ نوسازي‌ كشورها مي‌انجامد.»

از طرف‌ ديگر، در اهميت‌ ارتباط‌ فرهنگ‌ ملي‌ با علوم‌ تكنولوژي، يونسكو به‌ سال‌ 1977 در كنفرانس‌ امريكاي‌ لاتين‌ به‌ توسعه‌ درونزا و هم‌بسته‌ فرهنگي‌ و رابطه‌ فرهنگ‌ ملي‌ با علوم‌ و تكنولوژي‌ امروزي‌ توجه‌ كرد و گفت: «فرهنگ، بعدي‌ از توسعه‌ ملي‌ هم‌بسته‌ است، كه‌ هدف‌ آن‌ ارتقاي‌ منزلت‌ و طبيعت‌ انسان‌ در تامين‌ نيازهاي‌ مادي‌ اوست، نقش‌ فرهنگ‌ در توسعه‌ يا بعد فرهنگي‌ توسعه، اينك، به‌ توسعه‌ عمومي، جهت‌ و معني‌ كامل‌ بخشيده‌ است‌ و توسعه‌ بدون‌ آنها تحقق‌پذير نيست‌ و از توسعه‌ فرهنگي‌ به‌ عنوان‌ ابزار تغيير اجتماعي‌ ياد شد.29

جهاني‌سازي‌ يا جهان‌شمولي، يك‌ جريان‌ طبيعي‌ بشري‌ كه‌ حاصل‌ ارتباطات‌ دوسويه‌ افراد، گروه‌ها و دولت‌ها باشد؛ نيست، بلكه‌ يك‌ كوشش‌ و نقشه‌ حساب‌ شده‌ از طرف‌ بازيگران‌ اقتصادي‌ و مالي‌ دنياست، كه‌ منظور اصلي‌ آنها سوداگري‌ جهاني‌ و يكنواخت‌ كردن‌ جريان‌ توزيع‌ و توليد و همچنين‌ استقرار يك‌ نظام‌ واحد با ارزش‌هاي‌ مشخص‌ است. اين‌ جريان‌ جهاني‌سازي‌ در فرهنگ‌هاي‌ ملي‌ و بومي، تاثير فوق‌العاده‌اي‌ دارد و اين‌ خود، مساله‌ جهاني‌ سازي‌ فرهنگي‌ را مطرح‌ مي‌كند.

نظام‌ سرمايه‌داري‌ غرب، به‌ طور كلي‌ و جريان‌ جهاني‌سازي‌ چند دهه‌ اخير، جهاني‌ سازي‌ فرهنگي‌ را تابع‌ مقررات‌ خريد و فروش‌ كالاهاي‌ تجارتي‌ كرده‌ است‌ و اين‌ خود مشكلاتي‌ را براي‌ نظام‌هاي‌ ملي‌ و بين‌المللي‌ ايجاد نموده‌ است. فرهنگ، راه‌ زندگي‌ است‌ و با آداب‌ و رسوم‌ يك‌ جامعه‌ رابطه‌ مستقيم‌ دارد. تهيه‌ و نوع‌ غذا يك‌ چالش‌ فرهنگي‌ است، همان‌طور كه‌ زبان‌ و ادبيات‌ يك‌ بعد مهم‌ فرهنگ‌ به‌ شمار مي‌روند. جهان‌بيني، ارزش‌ها و ديدگاه‌هاي‌ ديني‌ و مذهبي، فرهنگ‌ يك‌ جامعه‌ را تشكيل‌ مي‌دهد، همان‌طوري‌ كه‌ رابطه‌ افراد با جامعه‌ و ماوراي‌ طبيعت‌ و هستي‌ و نيستي، راه‌ زندگي‌ آنان‌ را تعيين‌ مي‌كند.30

در واقع، هويت، معناي‌ تشخيص‌ را دارد و هويت‌ فرهنگي‌ با همه‌ معناي‌ آن‌ از جمله‌ عادات، رفتارها، اميال، ارزش‌ها و نوع‌ نگرش‌ نسبت‌ به‌ جهان‌ و زندگي‌ است. اما آيا تكنولوژي، وسيله‌اي‌ براي‌ تحقق‌ هويت‌ و راهي‌ براي‌ بيان‌ وجودي‌ انسان‌ است؟

در اين‌ خصوص‌ كه‌ آيا تحول‌ تكنولوژيك، حاوي‌ يك‌ نوع‌ امكان‌ سلطه‌ نيز مي‌باشد؟ نقل‌هاي‌ بسياري‌ وجود دارد. براي‌ نمونه‌ همان‌ حرف‌ لوئيس‌ ممفورد Lewis Mumford) ) كه‌ انسان‌ پيوسته‌ آروزيي‌ داشته‌ و آن‌ را عملي‌ ساخته‌ است، اما هيچ‌ قانوني‌ وجود ندارد، كه‌ تحولات‌ تكنولوژيك‌ را منطبق‌ بر طبيعت‌ انسان‌ قرار دهد و نگذارد از آن‌ فراتر رود. يعني‌ هيچ‌ ضمانتي‌ وجود ندارد، كه‌ به‌ وسيله‌ آن، انسان‌ را از ساخت‌ وسايل‌ توليد يا مصرفي‌ كه‌ فراتر از توان‌ بيولوژيك‌ يا رواني‌ اوست، باز دارد. انسان‌ به‌ چيزي‌ احتياج‌ دارد، كه‌ تفوق‌ او را بر ديگري‌ به‌ اثبات‌ رساند. تكنولوژي‌ جديد به‌ خصوص‌ در نيم‌ قرن‌ گذشته، اين‌ خطر را همراه‌ خود داشته‌ است؛ كه‌ انسان‌ را تسليم‌ خود كند؛ يعني‌ بيش‌ از آنچه‌ در تاريخ‌ بشر اتفاق‌ افتاده؛ بتواند هويت‌ آدمي‌ را در معرض‌ تهديد قرار دهد؛ كه‌ افزايش‌ وسايل‌ ارتباط‌ جمعي‌ و نيز انتقال‌ اطلاعات‌ و انديشه‌ از جمله‌ كانال‌هاي‌ اين‌ تهديد مي‌باشد. جهان‌گرايي‌ پيوسته، توام‌ با نوعي‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ و يا به‌ تعبيري‌ همراه‌ با نوعي‌ سلطه‌ فرهنگي‌ از سوي‌ قدرتمندان‌ بر ضعفا بوده‌ است. اگر با ديد اقتصادي‌ به‌ آن‌ بنگريم؛ مي‌توان‌ تهاجم‌ فرهنگي‌ را نوعي‌ تجاوز سرمايه‌داري‌ به‌ فرهنگ‌ ملت‌هاي‌ ديگر براي‌ بهره‌برداري‌ از آنها تعبير كرد. مي‌توان‌ آن‌ را به‌ نوعي، تهاجم‌ يك‌ دين‌ به‌ دين‌ يا اديان‌ ديگر دانست، يا آن‌ را واسطه‌ يك‌ فرهنگ‌ به‌ فرهنگ‌هاي‌ ديگر تعبير كرد. اما عليه‌ اين‌ تهاجمات‌ نيز مقاومت‌هايي‌ با عنوان‌ دين‌ و ملي‌گرايي‌ به‌ عمل‌ آمده‌ است.

از بين‌ همه‌ عواملي‌ كه‌ جهان‌گرايي‌ را ايجاد يا با آن‌ همراهي‌ مي‌كند؛ تحول‌ تكنولوژيك، بيش‌ از عوامل‌ ديگر، داراي‌ يك‌ هويت‌ مستقل‌ است، زيرا اين‌ عامل، ريشه‌ در ميل‌ طبيعي‌ انسان‌ دارد، كه‌ در پرتو آن‌ مي‌خواهد از رنج‌ها و سختي‌هاي‌ زندگي‌ رهايي‌ يابد تا نيازهايش‌ را با كمترين‌ تلاش‌ ممكن‌ بر آورده‌ سازد. از خلال‌ همين‌ تحول‌ تكنولوژيك‌ است، كه‌ به‌ طور نامرئي‌ و پنهاني‌ به‌ اين‌ روند، كمك‌ مي‌رساند و روزبه‌روز، به‌ سمت‌ جهان‌گرايي‌ بيشتر پيش‌ مي‌رود؛ بدون‌ اين‌كه، چنين‌ اقدامي، بخشي‌ از يك‌ برنامه‌ريزي‌ آگاهانه‌ و مدبرانه‌ باشد. از همين‌ جا مي‌توان‌ دريافت؛ كه‌ چرا جهان‌گرايي‌ پيوسته، توام‌ با درجاتي‌ از تهاجم‌ فرهنگي‌ نيز هست.31

در اين‌ فرآيند، از جمله‌ عوامل‌ موثر بر هويت‌ فرهنگي‌ يك‌ جامعه، شبيه‌سازي‌ است. منظور از شبيه‌سازي‌ سياستي‌ است، كه‌ كليه‌ گروه‌هاي‌ فرهنگي‌ را وادار مي‌سازد تا فرهنگ‌ اصلي‌ را اتخاذ كنند؛ اما يكپارچگي‌ به‌ معناي‌ الگويي‌ است، كه‌ اهداف‌ همه‌ گروه‌هاي‌ فرهنگي‌ را هماهنگ‌ نموده؛ اما به‌ هر گروه‌ اجازه‌ مي‌دهد تا در فرهنگ‌ خود باقي‌ بماند. در اين‌ رابطه، مداركي‌ دال‌ بر اين‌كه‌ سياست‌ يكپارچگي‌ ارجحيت‌ دارد، موجود است.

براساس‌ گزارش‌ مورفي‌(1961-1951 (Murphy) ( شمار از هم‌ گسيختگي‌هاي‌ روحي‌ و بستري‌ در آسايشگاه‌هاي‌ رواني‌ در كشورهايي‌ (مانند كانادا) كه‌ سياست‌ يكپارچگي‌ را اتخاذ نمودند؛ كمتر از كشورهايي‌ (مانند امريكا) است، كه‌ سياست‌ شبيه‌سازي‌ را پيش‌ گرفته‌اند. شواهد به‌ خوبي‌ نشان‌ مي‌دهد؛ كه‌ هماهنگ‌سازي‌ عقايد باعث‌ مي‌شود تا هم‌ در قضاوت‌ و هم‌ در رفتار، خطاهاي‌ فاحشي‌ به‌ وجود آيد. البته‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ تنوع‌ هم‌ بايد بهايي‌ پرداخت؛ كه‌ آن‌ هم‌ برخورد بين‌ اشخاص‌ مي‌باشد. البته، راههايي‌ وجود دارد، كه‌ مردم‌ بتوانند با آن‌ مقابله‌ كنند و در اين‌ صورت‌ فرد، داراي‌ جامعه‌اي‌ سرزنده‌ و خلاق‌ مي‌شود؛ كه‌ به‌ خوبي‌ با محيط‌ تطبيق‌ يافته‌ است‌ و برخوردهاي‌ سازنده‌اي‌ در آن‌ وجود دارد.32

«شكل‌ جهاني‌ شدن، با توجه‌ به‌ تحول‌ جامعه‌ مصرفي، اين‌ است، كه‌ در مشابه‌سازي‌ و استاندارد نمودن‌ آن، نياز بيشتري‌ به‌ تمايز و تشخيص‌ دقيق‌ به‌ وجود مي‌آيد. درحقيقت، هر چه‌ اين‌ تفاوت‌ها كوچك‌تر باشند؛ اهميت‌ آنها بيشتر مورد مبالغه‌ قرار مي‌گيرد.»33 با توجه‌ به‌ اين‌ مطلب‌ مي‌توان‌ دريافت؛ كه‌ اجراي‌ هر الگوي‌ جهاني، احتياج‌ به‌ آگاهي‌ بيشتر از گرايش‌ به‌ تفاوت‌هاي‌ فرهنگي‌ بين‌ اشخاص‌ مي‌باشد.

از جمله‌ عواملي‌ كه‌ در جهت‌ مشابه‌سازي‌ الگوهاي‌ جهاني‌شدن‌ مي‌باشد؛ «زبان‌ انگليسي‌ است، كه‌ در ارتباط‌ با تكنولوژي، تجارت، علوم‌ رايانه، علوم‌ ارتباطات، گردشگري‌ و نيز تكنولوژي‌ رايانه‌ و يگانه‌سازي‌ نرم‌افزاري‌ از طريق‌ كاربرد نرم‌افزارهايي‌ كه‌ الگوي‌ مشترك‌ و جهان‌ گسترش‌ از سازماندهي‌ و عمل‌آوري‌ داده‌ها و اطلاعات‌ را ميسر مي‌سازند، اينها جلوه‌هاي‌ محدودي‌ از تحولات‌ وسيعي‌ است، كه‌ تجسم‌ اين‌ جهاني‌شدن‌ جامعه‌ بشري‌ و گرايش‌ به‌ مثبت‌ ارزيابي‌ كردن‌ اين‌ فرآيند را امكان‌پذير ساخته‌اند.

به‌ اين‌ ترتيب‌ به‌ نظر مي‌رسد؛ كه‌ همگام‌ با فروكش‌ كردن‌ و افول‌ سنت‌هاي‌ فرهنگ‌هاي‌ بومي‌ و محلي، فرهنگ‌ مصرفي‌ نوع‌ غربي‌ به‌ ويژگي‌ كلي‌ فرهنگي‌cultural universal) )حاكم‌ بر كره‌ زمين‌ بدل‌ مي‌شود. نكته‌ مهم‌ اين‌ است، كه‌ اين‌ فرآيند نه‌ تنها از سوي‌ پيشگامان‌ نوآوري‌ و نوجويي‌ و روشنفكران‌ سرتاسر جهان‌ مثبت‌ ارزيابي‌ شده؛ بلكه‌ به‌ نحو حيرت‌آوري‌ حتي‌ در قلمرو سنت‌گرايي‌ نظام‌هاي‌ سياسي‌ نيز مورد استقبال‌ مهارناپذير توده‌هاي‌ مردم‌ قرار گرفته‌ است.»34

آنچه‌ بر ضد هويت‌ انساني‌ افراد، اعمال‌ مي‌شود؛ با عنوان‌ شعار افزايش‌ رفاه‌ اقتصادي‌ صورت‌ مي‌گيرد. گويي‌ رفاه‌ انساني‌ مي‌تواند به‌ دو بخش‌ اقتصادي‌ و غيراقتصادي‌ تقسيم‌ و تجزيه‌ شود و نيز آنچه‌ بر ضد فرهنگ‌هاي‌ ملل‌ ديگر، اعمال‌ مي‌شود، با عنوان‌ توسعه‌ اقتصادي‌ معرفي‌ مي‌گردد. گويا رشد و پيشرفت‌ ملت‌ها جز براساس‌ ميزان‌ متوسط‌ درآمد هر فرد از كالاها و خدمات‌ با هيچ‌ مقياس‌ ديگري‌ قابل‌ اندازه‌گيري‌ نيست.»35

«پديده‌ فرهنگ‌ جهاني‌ در ارتباط‌ با پديده‌ ديگري‌ قرار دارد، كه‌ آن‌ را بازار جهاني‌ كالاهاي‌ فرهنگي‌ مي‌نامند. در اين‌ معنا، پديده‌هاي‌ فرهنگي‌ تبديل‌ به‌ كالاهاي‌ فرهنگي‌ جهاني‌ مي‌شوند و در مقياس‌ جهاني‌ در معرض‌ خريد و فروش‌ قرار مي‌گيرند. هنگامي‌ كه‌ بازار فرهنگي‌ يعني‌ بازار كالاهاي‌ فرهنگي، محدوديت‌هاي‌ ملي‌ و بومي‌ را پشت‌ سر مي‌گذارد و به‌ هر دليل، در مقياس‌ جهاني‌ عمل‌ مي‌كند؛ تجاري‌سازي‌ معنويات‌ و ماديات، جسم‌ و روان، طبيعت‌ و فرهنگ‌ به‌ نابرابري‌هاي‌ اجتماعي‌ حاكم‌ شدت‌ مي‌بخشد.

به‌ قول‌ وارنيه‌ — محقق‌ فرانسوي‌ — فرهنگ‌ در اين‌ معنا، قطب‌نماي‌ هر جامعه‌ است، كه‌ اعضاي‌ جامعه‌ بدون‌ آن‌ نمي‌دانند از كجا آمده‌اند و چگونه‌ بايد رفتار خود را تنظيم‌ كنند.»36

آنتوني‌ گيدنز در پيامدهاي‌ مدرنيته‌ وصف‌ مي‌كند؛ كه‌ در جهان‌ مدرن، هويت‌ از آن‌ جايي‌ كسب‌ مي‌شود؛ كه‌ تامين‌ كننده‌ كالاي‌ فرهنگي‌ است‌ و هر فرد، كالاي‌ فرهنگي‌ خود را از آنجا كسب‌ مي‌كند.

اين‌ سخن‌ به‌ عنوان‌ چكيده‌ هويت‌ در نظام‌ جهاني، دو چشم‌انداز بر ما مي‌گشايد؛ نخست‌ آن‌ كه، چون‌ با گرايش‌ به‌ سمت‌ يكي‌ شدن‌ فرهنگ‌ها و نه‌ تبادل‌ آنها روبه‌رو هستيم‌ و ابزاري‌ بسيار كارآ و كارآمد — ارتباطات‌ — نيز در اختيار اين‌ گرايش‌ است، پس‌ چاره‌اي‌ جز پذيرش‌ ويژگي‌هاي‌ مزبور نخواهد بود و فرآيند دير يا زود فرا مي‌رسد. علاوه‌ بر آن‌كه‌ دو عامل‌ ديگر، يعني‌ افزايش‌ ظرفيت‌ زمان‌ و تعارض‌ و بيگانگي‌ با فرآيند تحول‌ نيز چه‌ در جوامع‌ خواستگاه‌ و چه‌ در جوامع‌ ميزبان، وقوع‌ بحران‌ را اجتناب‌ناپذير مي‌سازند.

اما چشم‌انداز دوم، به‌ طور كامل‌ متفاوت‌ است، بدين‌ معني‌ كه‌ اگر آن‌ سخن‌ گيدنز به‌ معناي‌ وقوع‌ تكثر در توليدكنندگان‌ و توليدات‌ فرهنگي‌ قلمداد شود؛ شاهد كاهش‌ شدت‌ گرايش‌ به‌ فرهنگ‌ غرب‌ و تشكيل‌ يك‌ مجموعه‌ مشترك‌ فرهنگي‌ در سطح‌ جهان‌ خواهيم‌ بود. در آن‌ صورت، هر چند كه‌ از جمله‌ شركاي‌ اين‌ مجموعه‌ فرهنگي، فرهنگ‌ غرب‌ خواهد بود؛ اما نظام‌ هويت‌بخش‌ جهاني، از رنگ‌هاي‌ متنوعي‌ تشكيل‌ مي‌شود و طبيعي‌ است، كه‌ هويت‌هاي‌ چند رنگي‌ نيز شكل‌ مي‌گيرد. اين، شايد بهترين‌ حالت‌ قابل‌ پيش‌بيني‌ باشد.37

جهاني‌شدن‌ به‌ طرق‌ مختلف‌ بر كاركرد دولت‌ها، اعمال‌ فشار كرده‌ و يا آن‌ را محدود مي‌كند. يكي‌ از اين‌ روش‌ها، گسترش‌ قوانين‌ بين‌المللي‌ مي‌باشد، نخست، از طريق‌ سازمان‌ ملل‌ و يا تعهدات‌ و دستورهاي‌ منطقه‌اي، اين‌ امر منشور حقوق‌ بشر و نيز تعاريف‌ ميراث‌ مشترك‌ بشري‌ را شامل‌ شده‌ و مي‌تواند از نقطه‌نظر بهره‌برداري‌ از منابع، سياست‌هاي‌ ملي‌ را محدود كند. روش‌ ديگر، برقراري‌ كامل‌ رژيم‌هاي‌ بين‌المللي‌ و سازمان‌هاي‌ قانون‌گذاري‌ بين‌المللي‌ مي‌باشد؛ كه‌ هر دو، بين‌ كشورها اجرا مي‌شود (نظام‌ سازمان‌ ملل، سازمان‌ اقتصاد جهاني، توافق‌ عمومي‌ بر سر عوارض‌ و تجارت) و شامل‌ ساختارهاي‌ امنيتي‌ بين‌المللي‌ (ناتو) و همين‌طور فعاليت‌هاي‌ اقتصادي‌ ملي‌ و سازمان‌هاي‌ مردمي‌ است. سومين‌ روش‌ يا فشار، مسائل‌ مربوط‌ به‌ جهاني‌شدن‌ فرهنگ‌ و تاثير آن‌ بر فرهنگ‌ ملي‌ و هويت‌ مي‌باشد. در اين‌ بين، امريكايي‌ شدن‌ يا «مك‌ دونالدي‌ شدن» از سراب‌هاي‌ اصلي‌ به‌ حساب‌ مي‌آيد؛ كه‌ بر توجه‌ به‌ اقشار فرهنگ‌ مردمي، مصرف‌گرايي‌ و مقابله‌ با الگوها و هنجارهاي‌ فرهنگي‌ سنتي‌ سايه‌ مي‌اندازد. آخرين‌ روش‌ كه‌ باز هم‌ بسيار مهم‌ است، تاثير اقتصاد جهان‌ و بازارهاي‌ جهاني‌ بر اقتصادهاي‌ ملي‌ مي‌باشد؛ كه‌ شامل‌ نحوه‌ و ميزان‌ بيكاري، مبادله، سوددهي، فشارهاي‌ تورمي‌ و پسروي‌ است.38

تعليم‌ و تربيت:

جهان‌ انسان، جهان‌ ارزشهاست، تربيت، چون‌ روندي‌ است، كه‌ آدمي‌ را به‌ مقام‌ برخورداري‌ از فرهنگ‌ مي‌رساند. راهي‌ است، براي‌ گذر از قلمرو زيست‌ حيواني‌ به‌ سپهر زندگاني‌ انساني. در واقع، همانست، كه‌ انسان‌ را از ديگر مخلوقات‌ متمايز و ممتاز مي‌كند، در مدت‌ زمان‌ محدود حيات‌ او امكان‌ دستيابي‌ به‌ فرهنگ‌ را برايش‌ مقدر مي‌سازد و فرهنگ، مجموعه‌ ارزش‌هاي‌ پذيرفته‌ شده‌ و به‌ كار بسته‌ شده‌اي‌ است؛ كه‌ در جلوه‌هايي‌ چون‌ دين، عرفان، ادب، هنر، آداب، اخلاق، علم‌ و فلسفه‌ نمايان‌ شده‌ و در حوزه‌هاي‌ گوناگون‌ زندگاني‌ فردي‌ و اجتماعي‌ به‌ فعل‌ مي‌رسد. اما آنچه‌ به‌ اين‌ ارزش‌هاي‌ شناخته‌ شده، واقعيت‌ مي‌بخشد؛ تربيت‌ است، كه‌ همچون‌ كيمياگر، باعث‌ سوق‌ آدمي‌ به‌ سوي‌ ارزش‌هاي‌ والاي‌ انساني‌ مي‌شود. در صورتي‌ كه، بنا به‌ فرمايش‌ مولايمان، علي(ع) آدمي‌ بايستي‌ آن‌ ارزش‌ را كه‌ همچون‌ يافتن‌ گنجي‌ كه‌ پنهان‌ در ميان‌ خروارها بي‌ارزشي‌ است، بفهمد؛ بپذيرد؛ دوست‌ بدارد و به‌ كار بندد.

علاوه‌ بر آن‌كه‌ تربيت‌ همراه‌ با تعاليم، لازمه‌ رسيدن‌ آدمي‌ به‌ مرحله‌ كمال‌ و سعادت‌ است، عامل‌ ديگري‌ نيز در انسان‌ ديده‌ مي‌شود؛ كه‌ لزوم‌ تعليم‌ و تربيت‌ را در او قوت‌ مي‌بخشد و آن‌ ويژگي‌ تاثيرپذيري‌ انسان‌ از عقايد، آداب‌ و رسوم‌ و فرهنگ‌ جوامع‌ ديگر است، كه‌ در نهايت‌ به‌ معاصران‌ و نسل‌هاي‌ آينده‌ سرايت‌ مي‌كند.

در عصر جهاني‌سازي، تنها راه، تعليم‌ و تربيت‌ صحيح‌ در جهت‌ شفاف‌ كردن‌ ارزش‌ها مي‌باشد.

بدين‌سان، تحول‌ انسان‌ كه‌ به‌ دنبال‌ سرايت‌ فرهنگ‌ جوامع‌ به‌ يكديگر و متاثر از پيامد نهضت‌هاي‌ آنها مي‌باشد؛ به‌ سوي‌ انساني‌ با كمالات، در گرو تربيت‌ صحيح‌ يعني‌ رويكرد به‌ ارزش‌هاي‌ حقيقي‌ است‌ و اين‌ چگونگي‌ نه‌ تنها درباره‌ فرد، بلكه‌ درباره‌ جامعه‌ و تكامل‌ يا انحطاط‌ آن‌ نيز درست‌ است، زيرا جامعه‌ آنگاه، رو به‌ تكامل‌ خواهد بود؛ كه‌ به‌ ارزش‌هاي‌ حقيقي‌ رو آورده‌ باشد و هر گاه‌ همتش‌ به‌ سستي‌ گرايد و از ارزش‌هاي‌ راستين‌ روي‌ برتابد و دلبسته‌ ارزش‌هاي‌ دروغين‌ شود؛ به‌ انحطاط‌ و افول‌ خواهد گراييد.

پي‌نوشت‌ها

1- مازندراني، محمدجواد، جهاني‌شدن‌ از منظر جامعه‌شناسي، مجله‌ انديشه‌ جامعه، شماره‌ 9، ص‌ 9.

2- همان، ص‌ 19.

3- همان.

4- همان، ص‌ 21.

5- 30 omeliau,ch, The chanlenges of Globlization, prospects, Volxxvii, No. I, March 7991, p:

6- رحماني، شمس‌الدين، نظام‌ نوين‌ جهاني، (تهران، پيام‌ آزادي، چ‌ 2، 1373) ص‌ 108.

7- همان، صص‌ 110و 111.

8- همان، ص‌ 127.

9- همان، ص‌ 127.

10- همان‌ منبع، ص‌ 126.

11- smeels,M, Globalization: Threat or Promise?, Global Dialogue, sumer 9991. p: 17

12-كاظمي، علي‌اصغر، روابط‌ بين‌الملل، (تهران، توس، چ‌ 2، 1373) ص‌ 523.

13-156 -31999- Gastles, S, Globalization and migration, International Social science Journal jume, .18-1p:

14- گيدنز، آنتوني، جامعه‌شناسي، ترجمه‌ منوچهر صبوري، (تهران، نشر ني، 1373) صص‌ —288 290.

15- كاظمي، علي‌اصغر، روابط‌ بين‌الملل، (تهران، توس، ج‌ 2، 1373) ص‌ 496.

16- Srud and Acion ptograme, Glovalization: Commection Through Education, IFUW study

Action programme(1998),p:3.

17- ويويوركا، ميشل، چالش‌هاي‌ جامعه‌شناسي‌ در دوران‌ معاصر، ترجمه‌ هوشنگ‌ فرخجسته، مجله‌ سياسي‌ اقتصادي، شماره‌ –150 149، ص‌ 83.

18- cheng, i, Globalizationand womens paid labour in Asia Internationa socialscience jouroal jumc .061999225, P:1

19-pepoles Tribume, Globaliztion, http. iiwww, applicom. com/pmews/global/htm, 01.4.99, p:1

20-kocherry. th, Globalization Needs A Deeper undrstanding, http://www.pnews.org/art/ global..9991. P:1html.july

21-30 comelian, ch The chalenges of Globalization, prospects, Vol xxvii, No.1,march 7991, p:

22- petit, p Soete.l, Globalization in Sezrch of Furure, International Socia Science Journal, .1999

23- ويووركا، ميشل، چالش‌هاي‌ جامعه‌شناسي‌ در دوران‌ معاصر، مترجم‌ هوشنگ‌ فرخجسته، مجله‌ سياسي‌اقتصادي، شماره‌ –149 150، ص‌ 83.

24–4289 Sreberny, A, Globalization and the nation, World social science, 9991,

25- p: Srudy And Action programme, Glovalization: Connction Through Education , IFUW study 2 .8996, P:1Action programme

26- Appadurai, A, Globalization and The Resezrch Imagination, International Social Jouranl, .231,999230June- 061, pp:1

27- گيدنز، آنتوني، جامعه‌شناسي، ترجمه‌ منوچهر صبوري، (تهران، نشرني، 1373) صص‌ 558 — 560.

28- مرعشي، سيدجعفر، توسعه‌ اجتماعي، (تهران، سازمان‌ مديريت‌ صنعتي، ج‌ 1، 1377) صص‌ 25و 26.

29- پروفسور مولانا، حميد جهاني‌سازي‌ فرهنگي، روزنامه‌ كيهان، 18/7/79، ص‌ 7.

30- جلال، امين، هويت‌هاي‌ فرهنگي‌ در دهكده‌ جهاني، محمدعلي‌

31- 78 Rriandis H.G, Toward Pluralism in Educatio, Journal of Social Issues, 1976, P:

32- Mitri, T, Intercligious and intercuirural Dialouge In The Mediterranan Arca During a period

of globalization, , prospects lol, Vol xxvll, No. l, 1997. p: .124

33- مازندراني، زاهدي، جهاني‌شدن‌ از منظر جامعه‌شناسي، مجله‌ انديشه‌ جامعه، شماره‌ 9، ص‌ 24.

34- امين، جلال، جهان‌گرايي‌ معضلي‌ براي‌ تمام‌ فرهنگ‌ها، ترجمه‌ محمدعلي‌ عسگري، روزنامه‌ فتح،4/10/74،شماره‌ 13، ص‌ 8.

35- پهلوان، چنگيز، جهاني‌شدن‌ فرهنگ، مجله‌ انديشه‌ جامعه، شماره‌ 9، ص‌ 11.

36- خليلي، اسماعيل، هويت‌ در نظام‌ يك‌ جهاني، مجله‌ انديشه‌ جامعه، شماره‌ 9، ص‌ 41.

جهاني شدن و تأثير آن بر فرهنگ، دين واخلاق

مقدمه
جاي بسي تأسف است كه بسياري بر روي برخي از پديده هاي عصر حاضر بر سر نزاع با يكديگر افتاده اند، بدون اين كه شناختي ولو نسبي از اين پديده هاي نوظهور داشته باشند. جهاني شدن يكي از اين پديده هاست. جهاني شدن نه چنان كه طرفداران پر و پا قرص آن مطرح مي كنند، نوشداروي همه دردهاي قرن حاضر است و نه چنان كه هواداران نظامهاي شكسته خورده باور دارند، توطئه و فاجعه نظامهاي مبتني بر دموكراسي. آنها غافل از آن اند كه جهاني شدن حتي بدون اظهارنظر آنان، به عنوان واقعيتي انكارناپذير وجود و حضور دارد. نه تنها با نگاه به دور و ور خود بسياري از نشانه هاي آن را مي يابيم، بلكه حتي هنگامي كه با جهاني شدن مخالفت مي ورزيم، اين اظهارنظر خود را به كمك نشانه هاي بارز جهاني شدن انعكاس مي دهيم ! هنگامي كه نظرات خود را در مورد جهاني شدن از طريق رسانه هاي جمعي انعكاس مي دهيم، به كمك تربيوني به نكات مثبت يا منفي آن مي پردازيم، با وسايلي كه مقالات كنوني خود را تايپ مي كنيم، تأخير خود را در رسيدن به سخنراني به كمك موبايل اطلاع مي دهيم (حتي اگر سخنراني ما بر عليه جهاني شدن باشد)، جملگي نشان دهنده غوطه ور بودن در دنيايي جهاني شده است. آري، جهاني شدن با ماست، چه باور كنيم، چه نكنيم، چه بپذيريم و چه نپذيريم و چه بپسنديم يا نپسنديم!؟ تنها با ماست كه با شناخت فرصت ها و تهديدهاي آن، از فرصت هايش استفاده كرده و تا حد ممكن از تاوان هايش بكاهيم. نقطه آغازين اين راه، شناخت جهاني شدن است. شناخت بي غرض آن به شكل يك پديده نوظهور. بايد بدانيم كه برچسب هايي كه پيش از شناخت جهاني شدن بدان مي زنيم، تغييري در تحقق آن به وجود نمي آورد، تنها ما را ناتوان تر مي سازد، چرا كه بدون شناخت اش، توان مواجه و واکنش نسبت به آن را نيز از دست داده ايم.
تعريف جهاني شدن
جهاني شدن از واژه هايي است كه ظاهراَ هر نظريه پردازی آن را به معناي خاصي به كار مي برد. اما با گذري اجمالي بر نظريات مختلف در خصوص جهاني شدن مي توان آن را اين گونه جمع بندي و خلاصه نمود: 1ـ افزايش بي سابقه ميزان سرمايه گذاري خارجي و افزايش جريان سرمايه بين المللي. 2ـ گسترش حجم تجارت و تنوع معاملات بين المللي. 3 ـ انتقال سريع و رو به گسترش تكنولوژي 4- شکل گيری شرکت های بزرگ چندمليتی 5 - مهاجرت نيروي كار بين المللي. 6ـ گسترش حمل و نقل بين المللي و شبكه هاي راه هاي زميني، دريايي و هوايي در سطح جهان. 7- ارتباطات و رسانه ها و اينترنت و فرآيندهاي تبادل اطلاعات در اقصاء نقاط جهان و پديد آمدن دنياي مجازي ارتباطات و اطلاعات.
امواج ادوار مختلف جهاني شدن
تاكنون جهان چندين موج از فرآيند جهاني شدن را پشت سر گذاشته است كه نخستين آن ها به دوران پس از اسکندر و کم و بيش يونانی شدن شرق و غرب برمي گردد و آخرين شان به انقلابي که رسانه ها، رايانه ها و اينترنت و ارتباطات حاصل از آن ها در سراسر جهان به وجود آوردند.
در پايان قرن نوزدهم، دنيا تا حدود زيادي، جهاني شده بود. كاهش چشمگير هزينه حمل و نقل، موجب رونق سريع تجارت شد و نرخ تجارت جهاني در سال 1913 به نقطه اي رسيد كه تا پيش از آن سابقه نداشت. رشد تجارت با جابجايي بي سابقه سرمايه در سطح جهان (حدود 10درصد توليد ناخالص داخلي در برخي از كشورها) همراه شد و مهاجرت گسترده به ويژه به امريكا صورت گرفت. (نرخ مهاجرت براي برخي از كشورها به 0/5 تا يك درصد جمعيت آن ها رسيد). پس از دو جنگ جهاني و بروز ركود بزرگ، موج جديد جهاني شدن آغاز شد كه ويژگي بارز آن كاهش باز هم بيشتر هزينه حمل و نقل بود كه از سال 1940 تا 1960 به بيش از نصف كاهش يافت. توسعه شركت هاي چندمليتي، از ديگر خصايص اين دوره از جهاني شدن بود. اين شركت ها قادر بودند فراتر از موانعي چون سياست گذاري هاي ملي و عوامل ديگري از اين دست، عمل كرده و حتي به دورافتاده ترين نقاط جهان نيز نفوذ كنند. نتيجه اين عوامل، رشد غيرمنتظره توليد و ارتقاي سريع سطح زندگي مردم بود.
اما موج جديد جهاني شدن چيز ديگري است. موج اخير مديون تسهيل روند تبادل اطلاعات و رشد بي سابقه كامپيوتر، تكنولوژي هاي مخابراتي، رايانه ها و به خصوص اينترنت است كه مهم تر از کاهش چشمگير هزينه ها (از دهه 1970 تاكنون هزينه حسابرسي و ارتباطات تا 99 درصد كاهش يافته است) تحولاتي جديد و کيفي را در همه عرصه های زندگي انسان پديد آورده است. اين پيشرفت ها حتي در سطح اقتصادي و فني (که بيشترين انتقادها به جهاني شدن از همين بعد اقتصادی است) به تدريج كيفيت و دامنه خدمات قابل مبادله را گسترش داده و اقتصاد جهاني را بيش از پيش به سوي هم پيوندي سوق داده است. آيا اين تحولي مثبت است؟
دستاوردهاي جهاني شدن
اكنون از پس تمامي تحولات به وقوع پيوسته در جهان، آميختگي اي از نظم و بي نظمي برخاسته است كه مي توان به تماشا و تحليل اش نشست. نظم هاي به بارنشسته آن را در مشتركات، و بي نظمي هاي تحقق يافته را مي بايست در تفاوت هايي دانست كه در نظريات تبيين كننده “جهاني شدن ” سوسو مي زنند(Breziniski. Z, 1970؛Macluhan.M,1970؛ Seyf. A, 1997). نظريه پردازاني كه به جهاني شدن و دستاوردهاي آن مي بالند بر اين باورند كه، اگر بخواهيم تنها با نگاهي خرده گيرانه، صرفاً جنبه هاي منفي آن را به حساب آوريم، گزينش اكثر جوامع در راه جهاني شدن را ناديده گرفته ايم. آن دستاوردهاي مختلفي داشته است كه همگون سازي تنها يكي از آن هاست. اما حتي همگون سازي نيز تا حد زيادي، اوضاع مادي و رفاهي مردم در اقصي نقاط جهان را بهبود بخشيده است و همان انگيزه اصلي در پيش گرفتن راه توسعه جوامع مختلف بوده است. همگون سازي ميليون ها فرصت شغلي ايجاد كرده و باعث شده كه حدود دو تريليون دلار سرمايه از كشورهاي ثروتمند از طريق سهام، سرمايه گذاري در اوراق قرضه و وام هاي تجاري، به كشورهاي فقير و در حال توسعه منتقل شود. اينك اينترنت باعث شده است تا شكاف ميان كشورهاي غني و فقير كمتر شود و اين روند در دهه هاي جاري تسريع مي شود. البته آن به اقتصاد محدود نمي شود و در حوزه هاي اجتماعي و فرهنگ نيز نتايجي به بار آورده است كه در هيچ كجاي تاريخ تاكنون سابقه نداشته است. سلسله مراتب اقتدار و لايه لايه شدن جامعه بر اثر آن كه از عوامل اصلي تبعيض ها و توزيع نامتناسب دانش و معلومات و تشريك مساعي در تصميمات (از طريق شكستن محدوديت هاي جغرافيايي ) به شمار مي رفت، اكنون از طريق رسانه هاي جهاني و اينترنت شكسته شده است و انساني كه تاكنون در كشور و پايتخت خود بيگانه و ناديده گرفته شده بود با شبكه هاي اطلاعاتي وسيع در دورافتاده ترين نقاط جهان مي تواند از اطلاعات هر كجاي جهان آگاه شده و در بسياري از مراكز مردمي و جامعه مدني مشاركت كند. جهاني شدن حتي عميق ترين تحولات اجتماعي و سياسي را موجب شده است. به طوري كه آن روند، همگام با اطلاع رساني به مردم، در جوامعي كه زماني محدود و بسته بودند، باعث سرنگوني ديكتاتوري هاي بسياري شده است.
دموكراسي كه همواره از اين محدوديت رنج مي برد كه آرزوي هميشگي خود، يعني مشاركت مستقيم و بي واسطه مردم را دور از دسترس و غيرعملي مي ديد و ناگزير آن هميشه از طريق باواسطه (نمايندگان ) و رأي غيرمستقيم شهروندان تحقق مي يابد و از اين روي اصل تعيين كننده دموكراسي (مشاركت ) هنگام تجلي در جوامع با محدوديت هاي جدي روبرو مي شد، اكنون با دنياي اطلاعاتي و ارتباطي جهاني، چشم انداز تحقق واقعي تشريك مساعي و مشاركت مستقيم هر انساني را در هركجاي دنيا نشان مي دهد و اين آرزو هميشگي را به واقعيت نزديك ساخته است ! اما همزمان عواقب منفي و تاوان هايي نيز به بار آورده است كه از جمله بايد به اضمحلال برخي فرهنگ هاي بومي و گوناگوني هاي آن ها، آسيب پذيري بيشتر جوامع فقير و كمتر توسعه يافته در مقابل بحران هاي آن و نبردهاي جديد فرهنگي اشاره كرد. اماپرسش اساسي اين است: آيا آن ها چيز تازه اي هستند!؟ فرهنگ هاي بومي و محلي پيش از جهاني شدن نيز در معرض تهاجم فرهنگ هاي سلطه جو و انحصارطلب بوده اند، و اتفاقاً جهاني شدن موجب شده است كه آن ها در مقابل فرهنگ هاي ملي و سلطه جو از امكانات نويني براي بروز و تجلي خود استفاده كنند و خطر اضمحلال يا بازآفريني آن ها تا حد زيادي به توان زايش خودشان منوط مي شود. جهاني شدن باعث شده تا در عرصه هاي جهاني، فرهنگ هايي با “ريشه هاي كاملاً متفاوت ” و فرهنگ هاي “چندريشه اي ” پديد آيند كه پيش از آن سابقه نداشته است. حتي آنچه كه فرهنگ غرب ناميده مي شود، به شكلي مستقيم يا غيرمستقيم از آميختگي مسالمت آميز فرهنگ ها و تمدن هاي مختلف هويت يافته و جهان را تحت تأثير قرار مي دهد. نبرد تمدن ها نيز كه پيش از اين چندجانبه و چندقطبي بود، تنها به نبردي دوقطبي تقليل يافته و در ساير ابعاد، بيشتر با تعامل (تأثيرات غيرآگاهانه و غيرمحسوس ) و تبادل (تأثيرات آگاهانه و محسوس ) فرهنگي روبرو هستيم تا تخاصم و تقابل فرهنگي.
اما شايد بتوان گفت خطرناكترين دستاوردهاي جهاني شدن، تصورات يك سويه اي است كه در مورد پيامدهاي مثبت و منفي جهاني شدن وجود دارد. از نظرياتي كه بدون در نظر گرفتن اوضاع پيشين و كنوني جهان، تحولات رو به رشد جهاني شدن را ناديده مي گيرند گرفته تا تئوريسين هاي مأيوس نظام هاي شكست خورده پيشين در جهان كه در هر دستاورد جوامع نسبتاً موفق تنها فاجعه مي بينند. از تئوري هايي كه نظريه پردازانش در اتاق كار خود نشسته و منكر آن اند كه تحولي در زندگي واقعي جوامع محروم پديد آمده است، تا نظرياتي كه جهاني شدن را به معناي تحقق مدينه فاضله و مساوي با نابودي بسياري از الگوها و روابط پيشين خانوادگي، اجتماعي و فرهنگي پنداشته و يا بر اين تصور است كه جهاني شدن به شكلي قاطع و يك سويه، كفه ترازو را به سمت افراد يا نهادهايي تغيير مي دهد كه منافع شان در تقابل با يكديگر قرار دارد. شايد مناسب تر آن باشد تا علاوه بر بهره بردن از دستاوردهاي اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي جهاني شدن در دنياي امروز براي از ميان برداشتن برخي عواقب منفي آن گام برداشته و راه حل هايي را جستجو كرده و به آزمون بگذاريم، همان گونه كه تاكنون تحولاتي كه بوسيله بشر رقم زده شده نشان مي دهد كه واقعيت ها توسط آن هايي محقق گرديده و منشاء تأثير بوده است كه خود را به چنان نگاه و كنش دوگانه و متناقضي تجهيز كرده باشند.
فرهنگ جهاني و فرهنگ بومي
فرهنگ تمامي دنياي دور و بر ما را در ذهن مان تعريف مي كند؛ به آن ها شكل مي بخشد، طبقه بندي شان مي كند و معناي شان مي بخشد (تري يانديس. هري. س، 1378: 48). فرهنگ در حقيقت بخش انسان ساختهء محيط است؛، حال آن، چه ذهني باشد و چه عيني. فرهنگ است كه تعيين مي كند اعضاي آن فرهنگ رابطه شان را با محيط، ماوراء طبيعه و مردم درون و بيرون فرهنگ شان چگونه تنظيم كنند (بورن. اد، 1379: 120). ما جهان را كمتر آن گونه كه هست، و بيشتر آن طور كه ما هستيم، درك مي كنيم ؛ چرا كه فرهنگ است كه تعيين مي كند ما چگونه اطلاعات دريافتي از محيط، روش تفسير و روش مورد استفاده آن ها را درك كرده و به كار مي بخشد (تري يانديس. هري. س، 1378: 44 و 47). به بياني ديگر، فرهنگ است كه واقعيات را برايمان مي سازد! آن، هم ظرف و هم مظروف انديشه تا رفتار ماست. فرهنگ به گروه و اعضاي آن كمك مي كند تا از عهده مشكلات زندگي در محيطي خاص و در زماني معين برآيند. شايد بهتر باشد فرهنگ را شيوه با هم زيستن در دنيايي بدانيم كه “نفوس انسان ها با تمامي گوناگوني هايشان” يك بعد، محيط بعدي ديگر و نوع تعاملات آن دو، بعد ديگر و مكمل آنها به شمار مي روند.
فرهنگ ها از فصول مشتركي برخوردار هستند، همان گونه كه تمايزاتي با يكديگر دارند. فصول مشترك فرهنگ هاي مختلف كه به اصيل ترين و انساني ترين وجوه فرهنگ مربوط مي شود، فرهنگ جهاني را مي سازد. مخاطبان چنين فرهنگي نيز جهاني خواهند بود و آن به بخش بزرگي از نيازها و تقاضاهاي فرهنگي موجود در مردم و جوامع مختلف پاسخ خواهد گفت. اكنون در سطح جهان، تلاش هاي مستمر و بعضاً سازمان يافته اي براي تأكيد بر اين وجوه مشترك و انساني فرهنگ انجام مي شود و سازمان يونسكو آن را يكي از اصلي ترين وظايف خود به حساب مي آورد (دكوئيار، خاوير پرز، شماره 316: 5 ـ 7؛ بهجت انادي و عادل رفعت، شماره 316: 8 ـ 9). اما آن به معناي ناديده گرفتن فرهنگ هاي بومي و گوناگوني هاي زيست بومي شان نيست. فرهنگ هاي بومي بدون آن كه حذف شوند، مي توانند در روح تكثر فرهنگي نقشي بزرگ ايفاء كنند و اكنون سازمان هاي انسان دوستانه جهاني، از جمله يونسكو حفظ و تقويت فرهنگ هاي بومي و زيست بوم هاي آن را از مسئوليت هاي خود مي دانند. منظور از زيست بوم، شرايط فيزيكي و محلي، جغرافيايي، آب و هوا و تمامي گياهان و جانوران يك اقليم است كه از عوامل مهم و تعيين كننده فرهنگ يك منطقه ي جامعه است و فرهنگ هر ناحيه و جامعه از بستر تعامل انسان با آن برمي خيزد (تري يانديس. هري. س، 1378: 46 و 57). اما رابطه فرهنگ و زيست بوم يك طرفه نيست و در فرهنگ هايي پويا، همان گونه كه زيست بوم، فرهنگ انساني را مي آفريند، فرهنگ شكل گرفته در بستر آن نيز خود خالق شرايطي جديد بر زيست بوم مي گردد كه در آن شكل گرفته است و تعامل آن ها مداوم ادامه خواهد داشت. همين نكته است كه مطالعات فرهنگ هاي محلي و جوامع منطقه اي را ضروري مي سازد.
اما نبايد به فرهنگ ها به شكل پديده هاي ايستا نگاه كنيم. فرهنگ ها مدام دست خوش تغيير هستند، آن ها از درون يا بيرون در معرض تحول قرار مي گيرند. گاه به وسيله فرآيندهاي خودجوش و درون زا، به خلاقيت و نوآوري دست زده و گاه از طريق تعامل فرهنگي از فرهنگ هاي ديگر اقتباس كرده و متأثر مي شوند. تفاوت هاي فرهنگي هميشه بوده و خواهند بود و بسياري از وجوه اين تفاوت ها، بيش از اين كه از اختلافات برخيزد از گوناگوني ها و تنوعات روح انساني حكايت دارند كه خود مي تواند به موضوعي براي شناسايي بهتر انسان هاي جوامع مختلف از يكديگر تبديل شده و تكامل شان را مقدور سازند. در گذشته به اختلافات فرهنگي به عنوان بهانه اي براي درگيري هاي قومي، ملي و… نگاه مي كردند، اما در دنياي امروز فرهنگ هاي پويا به اختلافات فرهنگي به مثابه پديده هايي كه انعكاس دهنده گوناگوني هاي انديشه و تجارب روح انسان هاي مختلفند، مي نگرند و از آن به عنوان دستاويزي براي شناخت هر بيشتر و بهتر يكديگر بهره مي برند.
تحولات فرهنگي با رهيافتي انساني
اما بايد توجه داشت كه فرهنگ ها، به خصوص فرهنگ هاي بومي و محلي، با وجود برخورداري از تمام غناي انساني و ارزشي، از خرافات و تعصبات و عادات ضد انساني و ضد ارزشي نيز مبرا نيستند. از اين روي ضروري است تا فرهنگ جهاني با زدودن خرافات و تعصبات ضد انساني و ارزشي، بر گوناگوني ها و خلاقيت هاي خودجوش و زاينده فرهنگ هاي مختلف تأكيد كرده و با بروز آزادانه خويش، جايگاهي براي هر فرهنگ بومي پديد آورد. به بيان ديگر، فرهنگ جهاني از چنان جايگاهي برخوردارست كه تعصبات و خرافات فرهنگ هاي بومي را زدوده و بر تنوعات موجود در فرهنگ هاي محلي و بومي تأكيد ورزد و اين به معناي تحقق فرآيندي است كه تعامل فرهنگ جهاني و بومي را در بردارد و به آن ها اين امكان را مي بخشد تا نقشي مكمل براي هم بازي كنند و هر چه بيشتر به يكديگر غنا بخشند. فرهنگي كه فاقد توانايي لازم جهت روي آوردن به خلاقيت هاي جديد و استفاده همزمان از دستاوردهاي نو در هر دوران و تفسير تازه از تجارب گذشته از يك سوي و بهره مندي از تجارب ساير فرهنگ ها، بينش ها و تجارب جهاني از ديگر سوي باشد، از باروري و شكوفايي باز خواهد ماند و ركود و رخوت برسرنوشت آن حاكم خواهد شد. بنابراين به نظر مي رسد يكي از اولويت ها را بايد توجه توامان به فرهنگ جهاني و فرهنگ هاي بومي با رويكردي “انساني و معنوي” به آن ها تشكيل دهد.
نسبيت فرهنگي
فرهنگ جهاني اعلام مي كند، فرهنگ ها با تمامي گوناگوني شان قادر به ظهور خواهند بود و نسبيت فرهنگي مي تواند معياري براي تجليات و تعاملات فرهنگ هاي مختلف باشد. چون برتري فرهنگي بر فرهنگ ديگر نوعي تبعيض به شمار مي رود. اما اگر فرهنگي به نسبيت فرهنگي باور نداشته باشد و بخواهد ساير صور فرهنگي را حذف يا نابود سازد، آيا باز مي توان جملگي فرهنگ ها را كاملا در يك سطح نسبي ديد؟ اينجاست كه چالش اساسي نه تنها تبعيض باوران كه حتي نسبي باوران شكل مي گيرد. نحوه پاسخ دهي به تناقض فوق است كه نبرد فرهنگ ها را در ابعادي اجتناب ناپذير مي سازد. زيرا باور به نسبيت فرهنگ ها، دستاوردي است كه خود در دوره اي از تحول فرهنگ ها و تمدن ها به دست مي آيد وگرنه فرهنگ هايي كه در عهد بدويت به “جاهليت” و در عصر مدرن به” فاشيست” تعبير شده اند، “قوميت” را معياري براي اصالت بخشيدن به “فرهنگ خودي” و “غيريت” را بهانه اي براي تبعيض نسبت به سايرين، بخصوص فرهنگ هاي گوناگون “غيرخودي” مي سازد. از اين روي است كه “نبرد فرهنگ ها” گريزناپذير خواهد بود.
نبردها و تهاجمات جديد فرهنگي
امروز تهاجمات فرهنگي با هويتي جديد شروع به زايش و بازآفريني كرده اند. اينك از پس بي نظمي هاي جديد فرهنگي، اشكال جديدي از مقابله فرهنگ ها صورت بسته اند. اشتباه نكنيد؛ نبرد كنوني فرهنگ ها هرگز با برچسب ها، شعارها، تبليغات و ابعاد صوري فرهنگ كه اينك به عنوان نوعي “توطئه” مورد توجه اند، به وقوع نمي پيوندد. اين مبارزه اي است، بطني، آرام و خزنده كه نه تنها بستر، كه كل جوهره تحولات آتي دنيا ما را در برگرفته و رقم خواهد زد. اما همزمان نبايد ناديده گرفت كه اكنون بخش مهم و عظيمي از تحولات فرهنگي بدون نبرد و از طريق “تبادل و تعامل” تحقق مي يابد كه امروز به نوعي “رقابت” بدل شده است و نگاه به تحولات فرهنگي صرفا از روزنه “تهاجم يا نبرد”، بيش از آن كه از واقعيتي بيروني ناشي شود، يا از عينك اين ناظران انعكاس مي يابد و يا حاصل تعميمي از فضاي تنگ فرهنگي اي كه تنفس مي كنند به عرصه هاي فرهنگي ديگري است كه كمتر با آنها آشنايي دارند.
اما از سويي ديگر، ابعادي از فرهنگ ها همچنان به نبرد با يكديگر ادامه مي دهند. نبرد عظيم امروز بين “فرهنگ تكثرطلب و تعامل خواه”، كه همه فرهنگ ها، اديان و آرا را محترم مي شمرد از يك سو و “فرهنگ هايي كه اعتقادات انحصارجويانه” را تحميل مي كند، از سويي ديگر آغاز شده و جريان دارد. فرهنگ تكثرطلب در پي راه حل ها و رويكردهايي براي تحقق و عينيت يافتن حقوق انساني، ملي، زيستي، اخلاقي، جنسي، قومي، اجتماعي و ديني است (پيام يونسكو، 316: 14 ـ 15) كه منش نويني از همزيستي را مي طلبد كه خود به توافق هاي جديدي مي انجامد و فرهنگ هاي موجود را دوباره سامان داده و در برخي موارد حتي فرهنگ هاي تازه اي به وجود مي آورد. در حالي كه فرهنگ هاي انحصارطلب با تقليد از انواع خاصي از وجوه فرهنگي انسان، ساير اشكال تجلي روح انساني را محروم و حذف مي سازند. فرهنگ تعامل خواه، حامي الگوهاي چند لايه اي از انواع هويت ها است كه به هر شخصي امكان آن را مي دهد تا به عنوان يك انسان يا شهروند، آزادانه برگزيند كه دلبسته به فرهنگي خاص يا چندين فرهنگ و صاحب هر نوع اعتقاداتي در اين جهان باشد. در حالي كه فرهنگ انحصارطلب درصدد يكرنگ ساختن و از ميان برداشتن گوناگوني ها است و هويت هاي ديگر انساني را قرباني مي سازد. محور فرهنگ تعاملي بر مشروعيت تكثرها و گوناگوني هايي است كه ابعاد وجودي روح و جسم انسان را قرباني نمي سازند، در حالي كه فرهنگ انحصارجو به دنبال ابعادي سليقه اي و بعضا تعصب آميز است تا تكثرها را به يكرنگي بدل ساخته و اشكالي خاص از الگوهاي فرهنگي را كه خود تجويز مي كند، به عنوان تنها الگوهاي موجود القا كند. هر تفكر، جريان و سياست فرهنگي، نه با شعارها و تبليغات، بلكه با ماهيت كنش ها و در پيش گرفتن عملي هر يك از دو راه فوق هويت و جايگاه خويش را در نبرد فرهنگ ها مشخص خواهد ساخت (احمدي علي آبادي، 1384: 75- 76).
هويت فرهنگي و ملي
هويت به معني “چه كسي بودن ” است و از نياز طبيعي انسان به شناخته شدن و شناسانده شدن به چيزي يا جايي برمي آيد. اين حسن تعلق، بنيادي ذاتي در وجود انسان دارد. برآورد شدن اين نياز، “خودآگاهي ” فردي را در انسان سبب مي شود و ارضاي حسن تعلق ميان يك گروه انساني، خودآگاهي جمعي و مشترك يا هويت بومي يا ملي آن گروه انساني را تعيين مي كند. اگر مردم يك كشور را به عنوان سلول هاي وجودي آن در نظر گيريم، بي ترديد تركيبات اجتماعي و اداري، اركان حيات آن كشور است و آنچه از هويت و مليت مي شناسيم، به منزله روح اين پيكر خواهد بود (ساختار فرهنگي هويت ملي، 1378: 34- 35).
اگر نيازمندي ها معنوي و حس تعلق انسان به چيزي يا جايي ارضاء نگردد و انسان از هويت خودآگاهي نيابد، موجود سرگرداني بيش نيست كه هرگز نخواهد توانست از كلاف سردرگم بي سر و ساماني و بي هدفي رهايي يابد (همانجا، 32 ـ 33). اين، پديده ها و نهادهاي معنوي و فرهنگي هستند كه فضاي انساني را به گونه ء محيطي مشخص و مستقل از ديگر محيط هاي انساني، جدا و متمايز مي كند و افراد آن فضاي انسانيِ ويژه را از روح و سربلندي هويتي و از حس همدلي و همراهي برخوردار مي سازد. هويت ملي از وجوهي برخوردار است كه به قرار زير است: 1- خانواده 2- زبان 3- دين و آئين 4- زادگاه و سرزمين 5- تاريخ – 6 ايدئولوژي، سنت ها و ارزش ها 7- باورها و رفتارها 8- دانش و فنون 9- خودآگاهي و خوديابي كه از نحوه تركيب مولفه هاي پيشين پديد مي آيد.
با نظري بر تاريخ گذشته سرزمين ايران و نگاهي به مولفه هاي هويتي در جامعه كنوني آن در خواهيم يافت كه هويت ايراني، هويتي چند پايه است و بر عواملي چون سرزمين مشترك، تاريخ مشترك، ادبيات مشترك، دين مشترك، آداب و منش مشترك استوار است. هر ايراني كه در يك عامل از عوامل بالا با ايراني ديگر شريك نباشد، در ديگر عوامل با او و ديگر ايرانيان شريك است. اگر چه هويت فرهنگي يك جامعه مديون تمامي اجزاء و عناصر موجود در فرهنگ آن جامعه است. اما نمي توان انكار كرد كه اين هويت بخشي در برخي از عناصر يك فرهنگ حضور قوي تري دارند. در واقع عناصري از فرهنگ در سطح مقطعي از زمان به عنوان نمادهاي نهادهاي هويت يك ملت متجلي شده و خود را عيان مي سازد (طرح تدوين برنامه ايران 1400، 1375: 3).
هويت يابي فرهنگي در عصر جهاني شدن
فرهنگ شبكه اي زنده، پويا و زاينده است كه طي سده ها پيوسته در حال تغيير، تكامل، پالايش و باززايي بوده است. بسياري بر اين تصورند كه فرهنگ و به تبع آن، هويت فرهنگي صرفاً گنجينه هايي هستند كه به ما به ارث رسيده و وظيفه ما نگهداري و پاسداري از آن هاست. در حالي كه با ابراز احترام به انديشمندان و به خصوص بزرگان و دست اندركاران عرصه فرهنگ و هنر كه از چنين ديدگاهي برخوردارند، بايد اذعان كرد كه فرهنگ حاصل جوشش نيروهاي خلاق انساني و اجتماعي است كه با تقديس و تكريم از زايش باز مي ايستد، حتي اگر پرستندگانش هدفي غير از آن در سر داشته باشند! چرا كه فرهنگ نه تنها حاصل و نتيجه پيشرفت انساني و اجتماعي، بلكه عامل هر نوع پيشرفت انساني به شمار مي رود. پس اگر فرهنگ و هويت هاي فرهنگي از چنين جايگاه ارزشمندي برخوردارند، نبايد آن ها را چون سنتي ثابت و تغييرناپذير تقديس كرد، بلكه مي بايست آن ها را فرآيندي شكل پذير دانست كه نه تنها مي توانند خود را با وضعيت هاي نوين تطبيق دهند، بلكه در عين حال اين شرايط نوين را خلق نموده و اهداف و غايت آن را بازتعريف نمايند و در عين انعطاف پذيري، انسجام و تكثر خود را حفظ كنند. بايد بتوانند از يك سوي خرافات، تعصبات، تمايلات و تبعيض هاي غيرانساني را از خود بزدايند و از سويي ديگر وجوه انساني شان را در كثرت هر چه بيشتر بيافرينند و با تعامل از جوامع، فرهنگ ها و تمدن هاي ديگر، معيارها، عناصر و چه بسا فرآيندهايي را مبادله كنند كه ارزش انساني، اجتماعي و فرهنگي خود را به ثبوت رسانده باشند. اما حتي بايد گامي نيز از آن پيشتر رود و بايدها و نبايدهاي فرهنگي را خود تعريف كنند.
اما آيا در عصر جهاني شدن، آن رازدار پيامي جديد در هويت يابي فرهنگي است؟ آيا فرهنگ هاي زنده و زاياي امروزي همان هايي نيستند كه از جمود در گذشته خود اجتناب كرده و به جاي متوقف كردن خود در زمان، كوشيده اند تا همراه با آن، افكار و كالبد خود را در آن تزريق كنند، توان باروري بيابند و از اين راه، مدام زنده و پويا در اذهان بازآفريده شوند؟
هويت يابي ملي در دنياي امروز
هويت هر ملتي بي شك در ريشه هاي اجتماعي و فرهنگي تاريخ آن مردم نهفته است، ولي آن هرگز در حد گذشته محدود نمي شود، بلكه به ماهياتي مربوط مي شود كه از خصايص كنوني اجتماعي و فرهنگي جامعه نشأت مي گيرد كه كاملاً تازگي داشته و به دنياي امروز تعلق دارند. حتي خصايص تاريخي ـ هويتي يك ملت نيز به تمامي وقايع و مولفه هاي گذشته شان مربوط نمي شود، بلكه از ميان شان، آن ويژگي هايي ماندگار بوده و هنوز در روح جمعي آن ملت موج مي زند، كه با يافتن پيام و مخاطبي براي نسل امروز از فسيل شدن خود جلوگيري كرده و امكان بازتوليد خويش را فراهم آورده باشند( احمدي علي آبادي، 1381- 1382: 30- 31).
در دنياي امروز، هويت فرهنگي و ملي را ديگر نمي توان مثل برخي از هويت هاي موروثي در نظر گرفت، حتي اگر پذيرفته شود كه همواره از طريق اين ميراث، انطباق فرد با جامعه خويش صورت مي گيرد. به عبارتي ديگر، اكنون همچون ساير زمينه هاي اجتماعي، معيار موروثي بودن، ديگر در دنياي امروز مشروعيت بخش و معتبر نيست و هويت ملي نيز همچون ساير زمينه ها به وجوهي عطف مي كند كه اكتسابي بوده و نسل ها در طي تجربه كنوني شان به آفرينش و بازآفريني آن مبادرت مي ورزند.
سير هويت يابي فرهنگي، ديني و اخلاقي
در اين چشم انداز، هويت به مثابه يك مسير هويت يابي همواره مورد پرسش و بازتعريف و بازآفريني واقع مي شود كه خود را در طي مسيري طولاني تحقق بخشيده و تحليل مي كند. اين مسيرها تنها مسير عقايد نيستند، بلكه به طور يكسان متضمن كل جوهره اعتقادورزي نيز هستند كه شامل هنجارها، رفتارها، الگوها، حس زنده تعلق، شيوه هاي درك جهان و شركت فعالانه، نه در قلمروهاي صوري، بلكه در كنش هاي معنا آفرين هستند كه خود پديد آورنده آن به شمار مي روند. جهت گيري اين مسير به يك معنا در علايق، خواسته ها و گزينش هاي افراد متبلور مي شود. همچنين اين جهت گيري وابسته به شرايط عيني اجتماعي، فرهنگي و نهادي است كه در درون آن ها اين روند باورها و رفتارها آشكار مي شوند و هويت هاي فرهنگي، ديني و اخلاقي خود را تجسم عيني مي بخشند.
ساختار، روابط و ابعاد هويتي
بحث در خصوص محيط هاي اجتماعي ـ فرهنگي كه در آن انتقال هويت رخ مي دهد، محوري را براي تحليل كنش كارگزاران اجتماعي و نهادهايي كه انتقال هويتي را به عهده دارند، پديد مي آورد. ساختاري كه به شبكه اي از روابط و مناسبات برمي گردد: اول مناسبات ميان پوياييِ دروني اعتقادورزي، كه رشد تجربه هويتي فردي يا جمعي جديد را مقدور مي سازد. دوم نقش دخالت هاي بيروني، كه از طريق اجتماعي شدن، نهادهاي ديني، خانواده، مدرسه و… به بسط و سازگار نمودن اشخاص براي انتقال هويتي اقدام مي ورزند. سوم عوامل مربوط با محيط در حال تغيير كه اين فرآيند بر بستر آن شكل مي گيرد. براي اين كه ساختار اين هويت يابي را تبيين كنيم مي بايست ابعاد و تنوع مشخص كننده هويت يابي را كه موكول به گزينش اشخاص و نسل هاست، معين سازيم و به تركيبات گوناگون آن دست يازيم. از بعد هويت تاريخي آن، مي بايست باور يا كنشي را شناسايي كنيم كه در هويت يابي و آفرينش آن دخيل بوده است. از بعد كاركردي بررسي كنيم تا تداوم و بازآفريني آن را در مرحله كنوني مشخص شود. از بعد معناشناختي مورد ارزيابي قرار دهيم تا ابعاد آفرينش، بازآفريني يا مسخ آن ر اشناسايي كرده و جايگاه تقليد تا بازآفريني معنوي آن را دريابيم. البته هر يك از آن ها خود تقسيمات ديگر نيز خواهند داشت. فرضاً بعد كاركردي آن را مي توان از نقطه نظر عاطفي، اخلاقي و اجتماعي مورد بررسي قرار گيرد ( همانجا، 31- 32).
جهاني شدن و هويت يابي ديني در جريان زمان
در دنياي امروز اديان نيز به مانند تمامي نهادهاي اجتماعي با گسيختگي فرهنگي مواجه اند. اين موضوع هنگامي مهمتر جلوه مي كند كه دريابيم، انتقال دين به نسل هاي جوان تر، همان فرآيندي است كه دين از آن طريق، خود را به مثابه “دين در جريان زمان ” شكل مي دهد؛ اين همان چيزي است كه موجب پويايي دين مي شود و دين را براي انتقال خود در جريان زمان توانا مي سازد. مسيرهاي گوناگوني كه مستلزم ابعاد متفاوت و تركيب هايي از هويت يابي ديني در ابعاد جماعتي، اخلاقي، عاطفي و فرهنگي هستند كه در دنياي امروز ممكن است در تقابل با الگوهاي سنتي آن قرار گيرند. بنابراين مسئله انتقال در كانون توجه جامعه شناسي ديني قرار مي گيرد.
اگر آرمان انتقال اين باشد كه فرزندان بايد تصاوير كاملي از والدين شان باشند، آشكار است كه هيچ جامعه اي به اين آرمان نايل نمي شود، چون در عصر جهاني شدن تغيير فرهنگي حتي در جوامعي كه تحت حاكميت سنت قرار دارند، تداوم دارد. پس به اين معنا، هيچ گونه انتقالي خالي از بحران انتقال، موجوديت نخواهد يافت (دانيل هروي، 1380: 287- 288). در گذشته اين انتقال با شكيل و قاعده مند نمودن ارزش ها، نگرش ها و رفتارها صورت مي گرفت، ولي اكنون ماهيت اين انتقال از اساس دگرگون شده و هر جامعه اي اگر درصدد است تا انتقال را با بينش كافي و به عنوان انتخابي براي نسل جديد ارايه دهد، ناگزير است كه معيارهاي جديدِ هويت يابي ديني را شناخته و خود را با آن همراه سازد. چنين شرايطي تمامي نهادهاي پرورشي (خانه، مدرسه و مراكز آموزشي و ديني ) را وادار مي سازد تا رسالت شان را بازتعريف كنند.
چنين پديده اي مشخصاً در انقلاب اسلامي اتفاق افتاد و امام خميني يكي از اصلي ترين شخصيت هايي بود كه چنان بازتعريفي از رسالت ديني را در سال هاي پيش از انقلاب در نسلي دروني ساخت. تا پيش از آن، مراجع و مراكز ديني عمدتاً انسان ديني را شخصي مي دانستند كه در ايام خاصي از سال در مراسمي شركت كند و به تجديد خاطره برخي از وقايع ديني ـ تاريخي بپردازد. اما دكتر شريعتي، استاد مطهري، آيت الله طالقاني، امام خميني و برخي ديگر، از رهبراني بودند كه شخصيت ديني را كسي دانسته و معرفي مي كردند كه وقايع ديروز ديني را در مسايل امروز جامعه كشف كرده و با بازتعريف آن، الگو و هنجار جديدي را معرفي كنند. از اين روي آن ها برخلاف تفكرات قالب سنتي ديني در دوره پهلوي تنها درصدد تنفر و انزجار از يزيد و شمري كه امام حسين را به شهادت رسانند، نبودند، بلكه علاوه بر آن در جستجوي يافتن يزيديان و شمرهاي روز دوره خود برآمدند كه حسين هاي جامعه آن روز را قرباني مي سازند و آن را به عنوان رسالتي براي مبارزه و رفتار به نسل خود ارايه كردند. دقيقاً آن ها نيز در دوره خود توسط اكثريت متعصبان سنتي مورد انتقاد قرار گرفته و با بازتعريف آن ها از الگوهاي ديني حتي طرد شدند. هنوز نيز برخي از متعصبين مذهبي بازآفريني الگوهاي جديد ديني آن ها را به عنوان بخشي از پيكره ديني قبول ندارند!
در دنياي امروز نيز ما به چنين بازتعريفي در قالب الگوهاي جديد هويت يابي ديني نياز داريم، تا نسل جديد را در شرايط اجتماعي و فرهنگي جديد دريافته و امكان زايش جديد را در نگرش ها، افكار و رفتارها به او دهد. توجه به اين نكته بسيار ضروري است، زيرا بسياري هنوز بازتعريف دهه هاي گذشته را به عنوان الگوي نسل امروز معرفي مي كنند. اگر بر اين باوريم كه انسان رو به كمال است و هدف از خلقت را در جهان بيني ديني همين رسيدن به كمال مي دانيم، پس اين به معناي آن است كه دنياي امروز، باورها، نگرش ها، رفتارها و الگوهاي نسل امروز و متعاقب آن، بازتعريف ديني و اخلاقي امروز را خواهد داشت، كه مشخصاً برخي از وجوه اش در نگرش ها، باورها و الگوها و بازتعريف ديروز يافت نمي شود. مگر اين كه نسبت به معناي واژه كمال، شناخت دقيقي نداشته باشيم. بنابراين، بازتعريف ديني كه خود را طي فرآيند تكويني اش در طي جهاني شدن متجلي مي سازد، بايد عملاً در دستور كار قرار گيرد.
تعاملات جهاني اخلاقيات در اديان مختلف
اخلاقيات و اديان از ارزش هاي والاي انساني و معنوي اند كه وراي نژادها، فرهنگ ها و مليت ها رسالت شان را تعريف كرده اند. به خصوص اديان بزرگ و توحيدي كه رسالت اخلاقي شان را فراتر از محدوديت هاي جغرافيايي و قومي پيش برده اند. اما امروزه جهاني شدن، اين ايده را هر چه بيشتر به واقعيت نزديك تر ساخته است. جهاني شدن امكان عملي تعاملات و تبادلات پيام هاي اخلاقي و ديني را بين مردم اقصاء نقاط دنيا فراهم آورده است. در گذشته چه بسا درگيري هاي بسياري در مي گرفت تا پيام يك دين و اصول اخلاقي آن، به گوش مردمي در محدودهء جغرافيايي ديگر مي رسيد و چه بسا كه طي جنگ هايي خونين، بخشي از همان اصول اخلاقي اي كه ديني مبلغ اش بود، زير پا گذاشته شده و نقض مي شد. اما اينك جهاني شدن حذف اديان را تقريباً غيرممكن ساخته است و آن را به رقابتي بين شان بدل ساخته است كه امكان آن را فراهم مي آورد كه طي آن، اديان مختلف از يكديگر بياموزند و بر غناي شان بيافزايند.
از ديگر سوي، مبالغان و انسان هايي معنوي و اخلاقي پيدا شده اند كه امتزاجي از اديان مختلف و روح اخلاقيات شان را جذب كرده و آن را چون پيامي به ديگران انتقال مي دهند. در توصيه هاي اخلاقي اينان، هر ديني مي تواند بخشي از پيام خود را بيابد، در عين حالي كه روح حاكم بر پشت فصل مشترك بسياري از اخلاقياتِ اديان زميني و آسماني هضم شده اند. ديني كه خود را وراي تعصبات قومي و مناسكي اش، پيش برده باشد، آن را به فال نيك خواهد گرفت؛ چرا كه اينك همان پيام اش طنيني جديد يافته است كه دل هاي مشتاق را با زباني جديد به سوي خود جلب مي كند. مگر براي ديني كه مدعي رسالتي جهاني است، اين انعكاس، چيزي به جز تحقق عيني آن است؟ مگر اين كه خود به درستي به مفهوم جهاني رسالت اش واقف نباشد! بنابراين، عصر جهاني شدن بهترين دوره براي اديان جهاني خواهد بود، چرا كه آن ها در نقطه عطف شان به هم مي رسد كه چيزي نيست جز “رسالتي جهاني”.
نتيجه گيري
جهاني شدن پديده اي است كه با افزايش بي سابقه سرمايه گذاري خارجي و سرمايه بين المللي، گسترش حجم تجارت و تنوع معاملات بين المللي، انتقال سريع و رو به گسترش تكنولوژي و نيروي كار بين المللي و گسترش حمل و نقل بين المللي و ارتباطات و رسانه ها و فرآيندهاي تبادل اطلاعات در اقصاء نقاط جهان و پديد آمدن دنياي مجازي ارتباطات و اطلاعات شكل گرفته است و با امواج مختلفي ظهور يافته است كه آخرين آن به گسترش اطلاعات و شبكه اينترنت مربوط مي شود.
جهاني شدن در حوزه هاي اقتصادي، اجتماعي، فرهنگي و سياسي نتايجي به بار آورده است كه در هيچ كجاي تاريخ تاكنون سابقه نداشته است. سلسله مراتب اقتدار و لايه لايه شدن جامعه بر اثر آن كه از عوامل اصلي تبعيض ها و توزيع نامتناسب دانش و معلومات و تشريك مساعي در تصميمات (از طريق شكستن محدوديت هاي جغرافيايي ) به شمار مي رفت، اكنون از طريق رسانه هاي جهاني و اينترنت شكسته شده است و انساني كه تاكنون در كشور و پايتخت خود بيگانه و ناديده گرفته شده بود، با شبكه هاي اطلاعاتي وسيع در دورافتاده ترين نقاط جهان مي تواند از اطلاعات هر كجاي جهان آگاه شده و در بسياري از مراكز مردمي و مدني مشاركت كند. جهاني شدن حتي عميق ترين تحولات اجتماعي و سياسي را موجب شده است. به طوري كه آن روند، همگام با اطلاع رساني به مردم، در جوامعي كه زماني محدود و بسته بودند، باعث سرنگوني ديكتاتوري هاي بسياري شده است. دموكراسي كه همواره از اين محدوديت رنج مي برد كه آرزوي هميشگي خود، يعني مشاركت مستقيم و بي واسطه مردم را دور از دسترس و غيرعملي مي ديد و ناگزير آن هميشه از طريق باواسطه (نمايندگان ) و رأي غيرمستقيم شهروندان تحقق مي يابد و از اين روي اصل تعيين كننده دموكراسي (مشاركت ) هنگام تجلي در جوامع با محدوديت هاي جدي روبرو مي شد، اكنون با دنياي اطلاعاتي و ارتباطي جهاني، چشم انداز تحقق واقعي تشريك مساعي و مشاركت مستقيم هر انساني را در هر كجاي دنيا نشان مي دهد و اين آرزو هميشگي را به واقعيت نزديك ساخته است ! اينك اينترنت باعث شده است تا شكاف ميان كشورهاي غني و فقير كمتر شود و اين روند در دهه هاي جاري تسريع مي شود. اما همزمان جهاني شدن عواقب منفي و تاوان هايي نيز به بار آورده است كه از جمله بايد به اضمحلال برخي فرهنگ هاي بومي و گوناگوني هاي آن ها، آسيب پذيري بيشتر جوامع فقير و كمتر توسعه يافته در مقابل بحران هاي آن و نبردهاي جديد فرهنگي اشاره كرد.
بايد توجه داشت كه جداي از جهاني شدن، فرهنگ شبكه اي زنده و زاينده است كه مدام در حال تطور است و مرگ آن هنگامی رقم خواهد خورد، که به تقليد مسخ گردد. چرا که فرهنگ حاصل آفرينش نيروهای انسانی و اجتماعی است که ظرف و مظروف آن را تعيين می کند. از اين روي فرهنگ بيش از هر بخش ديگري با جهاني شدن در ارتباط است. هويت های فرهنگی، ملی، ديني و اخلاقي بر بستر جهاني شدن شکل خواهند گرفت. پس نبايد آن ها را چون سنتي ثابت و تغييرناپذير تقديس كرد، بلكه مي بايست آن ها را فرآيندي شكل پذير دانست كه نه تنها مي توانند خود را با وضعيت هاي نوين تطبيق دهند، بلكه در عين حال، اهداف و غايت آن را بازتعريف نمايند و در عين انعطاف پذيري، انسجام و تكثر خود را در عصر جهاني شدن حفظ كنند. اين به معناي آن خواهد بود كه نهادهاي پرورشي در خانه، مدرسه و مراكز ديني مي بايست رسالت شان را بازنگري و بازتعريف كنند.
فهرست منابع فارسي
- آريسپه، اوردس. در جستجوي هويت، پيام يونسكو، شماره 316.
- احمدي علي آبادي، كاوه (1381- 1382) برنامه ريزي بلندمدت بخش اجتماعي و فرهنگي؛ نمونه موردي جامعه ايران، دفتر آمايش سرزمين سازمان مديريت و برنامه ريزي، تهران.
- احمدي علي آبادي، كاوه(1384) تبيين چشم انداز توسعه فرهنگي در ايران، جلد چهارم، فرهنگ و توسعه؛ مجموعه مقالات همايش سياست ها و مديريت برنامه هاي رشد و توسعه در ايران، موسسه عالي آموزش و پژوهش مديريت و برنامه ريزي، تهران.
- بورن، اد(1379) بعد فرهنگي ارتباطات براي توسعه، ترجمه مهرسيما فلسفي، مركز تحقيقات، مطالعات و سنجش صدا و سيما، تهران.
- بهجت انادي و عادل رفعت. توسعه چيست؟، پيام يونسكو، شماره 316.
- تري يانديس، هري، س (1378) فرهنگ و رفتار اجتماعي، ترجمه نصرت فتي، انتشارات رسانش، تهران.
- دانيل، هروي- لژه (1380) انتقال و شكل گيري هويت اجتماعي- ديني در مدرنيته، ترجمه محمود نجاتي حسيني، نامه پژوهش، شماره هاي 20 و 21.
- دكوئيار، خاوير پرز. تنوع خلاق ما، پيام يونسكو، شماره 316.
- ساختار فرهنگي هويت ملي (1378) مطالعات طرح پايه آمايش، سازمان مديريت و برنامه ريزي، جلد پنجم، تهران.
ـ طرح تدوين برنامه ايران 1400 (1375) گروه فرهنگي، سازمان مديريت و برنامه ريزي، تهران.
فهرست منابع لاتين
- Breziniski. Z, La Revolotion Technetronigu, Calmann- Levy, Paris, 1970.
- Macluhan.M, Guerre et paix dans le Village global,laffont, Paris,1970.

Seyf. A,Globalization and the Crisis in the International Economy, in GlobalSociety, Vol.11, no.3, 1997

کاوه احمدی علی آبادی

باشگاه اندیشه

ارتباطات‌ ميان‌ فرهنگي‌ در جامعه‌ ايران‌

مهدي محسنيان رادسایت – ایران و جامعه اطلاعاتی

ارتباطات‌ ميان‌ فرهنگي‌ هنگامي‌ ظهور مي‌كند كه‌ مردماني‌ با فرهنگ‌ يا پاره‌فرهنگ‌هاي‌ هويتي‌ متفاوت‌ به‌ ارتباط ميان‌ خود بپردازند. ( Jandt, 1995,P408) در اين‌ ميان‌، فرد هنگامي‌نيازمند آگاهي‌ از راز و رمزهاي‌ ارتباطات‌ ميان‌ فرهنگي‌ مي‌شود كه‌ در يك‌ حس ‌فرهنگي‌(Cultural Sense) خود را متمايز از ديگران‌ ببيند. (Jandt, 1995,P7) و ضمنا در تلاش‌ باشد كه‌ به‌ مشابهت‌ معني‌ درفراگرد ارتباط دست‌ يابد. ارتباط ميان‌ قوم‌ها، نمونه‌اي‌ از چنين‌ ارتباطي‌ است‌. ايران‌ ازكشورهايي‌ است‌ كه‌ تنوع‌ اقوام‌ در آن‌ مشهود و بارز است‌. اصولا اين‌ ديدگاه‌ مطرح‌ است‌كه‌ براساس‌ شواهد تاريخي‌، در طول‌ پنج‌ هزار سال‌ گذشته‌، ايران‌ هيچ‌گاه‌ مسكن‌ قوم‌واحدي‌ نبوده‌ است‌، بلكه‌ هميشه‌ اقوام‌ گوناگوني‌ در كنار هم‌ در اين‌ سرزمين‌ زندگي‌مي‌كرده‌اند.

قوم‌(Ethnic) يكي‌ از انواع‌ اساسي‌ پاره‌ فرهنگ‌ها(Sub Culture) محسوب‌ مي‌شود (كه‌ در ارتباطات‌ ميان‌فرهنگي‌ اصطلاح‌ پاره‌ فرهنگ‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ مناسب‌ نيست‌). قوم‌ مشابه‌ نژاد(race) است‌، با اين‌تفاوت‌ كه‌ قوم‌ در طي‌ زمان‌ تغيير مي‌كند، در حالي‌ كه‌ نژاد تقريبا ثابت‌ است‌.( Stavenhagen,1986) گروه‌هاي‌قومي‌ براساس‌ مشخصه‌ هايي‌ همچون‌ دين‌، زبان‌ و ويژگي‌هاي‌ جسمي(Physical Features) از يكديگر متمايزمي‌شوند.( Jandt, 1995, P12) بررسي‌ مشخصه‌هاي‌ اقوام‌ ايران‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ تقسيم‌ مردم‌ ايران‌ براساس‌زبان‌ و دين‌ صورت‌ گرفته‌ و نژاد نقش‌ چنداني‌ ندارد. اگر چه‌ ويژگي‌هاي‌ نژادي‌ در بعضي‌موارد چون‌ تركمن‌ها، هزاره‌ها يا بربرها چشم‌گير است‌، ولي‌ حتي‌ در اين‌ اقوام‌ نيز دين‌ وزبان‌ عامل‌ مهم‌تري‌ است‌ تا نژاد.

در برخي‌ از كشورها، از ميان‌ اقوام‌ مختلف‌، قومي‌ بيش‌ترين‌ خاك‌ سرزمين‌ را دراختيار دارد و بر بقيه‌ اقوام‌ مسلط است‌، در حالي‌ كه‌ اين‌ ديدگاه‌ مطرح‌ است‌ كه‌ در ايران‌،برخلاف‌ بعضي‌ از كشورهاي‌ چند قومي‌، نمي‌توان‌ از اكثريت‌ – اقليت‌ گفت‌ و گو كرد، زيراهيچ‌ گروهي‌ به‌ تنهايي‌ بر همه‌ گروه‌ها مسلط نيست‌ و بيش‌ترين‌ قسمت‌ خاك‌ را در اختيارندارد. با وجود تنوع‌ قومي‌ در ايران‌، مذهب‌ شيعه‌ و زبان‌ فارسي‌ به‌ عنوان‌ عامل‌ وحدت‌ملي‌ و همبستگي‌ ملي‌ شناخته‌ شده‌اند. در واقع‌، اين‌ نگاه‌ ديرينه‌ و جا افتاده‌ مبتني‌ برشناخت‌ مذهب‌ و زبان‌ به‌ عنوان‌ عامل‌ وحدت‌ ملي‌، مبحثي‌ است‌ كه‌ تاكنون‌ به‌ طور جدي‌مورد بحث‌ قرار نگرفته‌ است‌، در حالي‌ كه‌ تحولات‌ جهاني‌ شدن‌ به‌ ويژه‌ طي‌ 20 سال‌آينده‌، شرايطي‌ را فراهم‌ خواهد كرد كه‌ قطعا اين‌ ديدگاه‌ ديرينه‌ در ايران‌ را زير سؤال‌خواهد برد.

اگر به‌ پديده‌ اقوام‌ در ايران‌، نه‌ از پشت‌ پنجره‌ پايتخت‌ و مقر حكومتي‌، بلكه‌ از پشت‌شيشه‌ عينك‌ اقوام‌ نگاه‌ كنيم‌، موضوع‌ روشن‌تر خواهد شد. نخست‌ آن‌ كه‌، هريك‌ از اقوام‌ايراني‌ از هويت‌ فرهنگي‌ خاصي‌ برخوردارند. فرد اي‌. جاندت‌، در كتاب‌ «ارتباطات‌ ميان‌فرهنگي»‌، در مورد هويت‌ فرهنگي‌ مي‌نويسد: هرگاه‌ اعضاي‌ يك‌ جمعيت‌، به‌ طور آگاهانه‌خود را يك‌ گروه‌ بدانند كه‌ در سلوك‌ با يكديگر از يك‌ نظام‌ مشترك‌ نماد، معني‌ و هنجاربرخوردارند، داراي‌ هويت‌ فرهنگي‌ مشترك‌ هستند.

در واقع‌، احساس‌ هويت‌ تركيبي‌ است‌ از همساني‌ها و تمايزها.( Jandt, 1995, P8) يك‌ مسلمان‌ اهل‌سنت‌ بلوچ‌ يا يك‌ عرب‌ زبان‌ خوزستان‌ در مواجهه‌ با فارس‌ زبانان‌ شيعه‌ هموطن‌ خود،احساس‌ تمايز و درمواجهه‌ با اعضاي‌ قوم‌ خودي‌ احساس‌ همساني‌ مي‌كند و اين‌ همان‌احساس‌ قوميت‌ است‌.

به‌ ديدگاه‌ها و شيوه‌هاي‌ عمل‌ فرهنگي‌ كه‌ اجتماع‌ معيني‌ از مردم‌ را متمايز مي‌كنند،قوميت‌ مي‌گويند. اعضاي‌ گروه‌هاي‌ قومي‌، از نظر فرهنگي‌ خود را متمايز ازگروه‌بندي‌هاي‌ ديگر در جامعه‌ مي‌دانند وديگران‌ نيز آنان‌ را همين‌ گونه‌ در نظر مي‌گيرند.درجه‌ اين‌ احساس‌ همساني‌ و تفاوت‌، تحت‌ تأثير نوع‌ ديالكتيك‌ ميان‌ فرد و جامعه‌ اوست‌.هر چه‌ قدر قوم‌ مداري‌ ميان‌ اعضاي‌ اين‌ قوم‌ و يا در ميان‌ اعضاي‌ اقوام‌ ديگر، به‌ ويژه‌ اقوام‌مسلط، بيش‌تر باشد، احساس‌ تفاوت‌ بيش‌تر خواهد شد.

قوم‌مداري(ethnocentrism) قضاوت‌ منفي‌ نسبت‌ به‌ فرهنگ‌ و پاره‌فرهنگ‌هاي‌ ديگر براساس‌معيارهاي‌ فرهنگ‌ خودي‌ است‌. به‌ عبارت‌ ديگر، قوم‌ مداري‌ باور داشتن‌ برتري‌ فرهنگ‌خودي‌ است‌.( Jandt, 1995, P405) در ايران‌، مشكل‌ از آن‌جا آغاز مي‌شود كه‌ براي‌ پاسداري‌ از تعريفي‌خاص‌ از همبستگي‌ ملي‌، آگاهانه‌ يا ناآگاهانه‌ شرايطي‌ ايجاد شود كه‌ سهمي‌ از جمعيت‌ و ياحوزه‌هاي‌ قدرت‌، به‌ ويژه‌ قدرت‌ مركزي‌، به‌ نوعي‌ قوم‌ مداري‌ دست‌ زند. در اين‌ موردشواهدي‌ موجود است‌. اين‌ شواهد را مي‌توان‌ به‌ دو دسته‌ رويدادها و آمارها تقسيم‌ كرد:

در زمينه‌ رويدادها، نزديك‌ترين‌ مورد شكايت‌ 19 نماينده‌ اهل‌ سنت‌ مجلس‌، در آذر1381 به‌ كميسيون‌ اصل‌ 90 است‌ كه‌ شاكيان‌، معترض‌ برخوردهاي‌ گزينشي‌ با پذيرفته‌شدگان‌ آزمون‌هاي‌ استخدامي‌ و اخراج‌ روحانيون‌ اهل‌ سنت‌ از مساجد بوده‌اند، و ازرويدادهاي‌ دورتر، مي‌ توان‌ به‌ وقايع‌ پس‌ ازنمايش‌ آخرين‌ قسمت‌ سريال‌ تلويزيوني‌ امام‌علي‌(ع‌) در برخي‌ از مناطق‌ سني‌ نشين‌ – به‌ ويژه‌ كردستان‌ – اشاره‌ كرد. جايگزيني‌ اشعارخاص‌ روي‌ موسيقي‌ سنتي‌ سيستان‌ و بلوچستان‌ از سوي‌ راديو و تلويزيون‌، پخش‌ تفصيلي‌خبر نماز جماعت‌ اقليت‌ شيعه‌ زاهدان‌ در قبال‌ پخش‌ خلاصه‌ خبر نماز جمعه‌ اكثريت‌ اهل‌تسنن‌ در آن‌ شهر، نمونه‌ هايي‌ از رويدادهاي‌ قوم‌گرايانه‌ و يا عواقب‌ آن‌هاست‌.

در مورد آمارها، اصولا اين‌ ديدگاه‌ مطرح‌ است‌ كه‌ آگاهي‌ از وضعيت‌ اقوام‌ در ايران‌در هاله‌اي‌ از ابهام‌ قرار دارد. در هيچ‌ يك‌ از سرشماري‌هاي‌ كشور، تعداد اقوام‌ و يا متكلمان‌ به‌ زبان‌هاي‌ مختلف‌ مورد پرسش‌ قرار نگرفت‌، جز يك‌ بار، آن‌ هم‌ درپرسش‌هاي‌ سرشماري‌ 1365 كه‌ آن‌ هم‌ به‌ رغم‌ نهايي‌ شدن‌، به‌ دلايل‌ خاصي‌ كه‌ بيش‌تر ناشي‌ از شرايط اوايل‌ انقلاب‌ و اوضاع‌ و احوال‌ زمان‌ جنگ‌ تحميلي‌ بود، از جمع‌ آوري‌اطلاعات‌ مربوط به‌ آن‌ها خودداري‌ شد. به‌ همين‌ ترتيب‌، منابع‌ آمارهاي‌ رسمي‌ درباره‌توزيع‌ جمعيت‌ شيعه‌ و سني‌ نيز تقريبا ساكت‌ هستند. سرشماري‌ سال‌ 1375 مي‌گويد،99/56 درصد جمعيت‌ مسلمان‌ هستند; 0/13 درصد مسيحي‌ ; 0/05 درصد زرتشتي‌ ;0/02 درصد كليمي‌; و 0/09 درصد ساير اديان‌; اما سهم‌ پيروان‌ مذاهب‌ شيعه‌ وسني‌ مشخص‌ نيست‌.

در مورد جمعيت‌ اهل‌ سنت‌، در صورتي‌ كه‌ مذهب‌ جمعيت‌ ساكن‌ در استان‌هاي‌كردستان‌ و سيستان‌ و بلوچستان‌ را سني‌ فرض‌ كنيم‌، مي‌توان‌ برآوردي‌ كرد. بنا برمصاحبه‌با نخبگان‌ مناطق‌ مذكور، در برخي‌ از شهرها مانند چابهار، سراوان‌ و ايرانشهر، حدود 95درصد جمعيت‌ اهل‌ تسنن‌ هستند، در حالي‌ كه‌ اين‌ نسبت‌ در شهرهايي‌ مانند زاهدان‌ به‌مراتب‌ كم‌تر است‌. از آن‌ سو بخشي‌ از جمعيت‌ اهل‌ تسنن‌ در مناطق‌ ديگر مانند خوزستان‌و فارس‌ نيز پراكنده‌اند. به‌ عنوان‌ مثال‌ جدول‌ تركيب‌ قومي‌ و نژادهاي‌ جهان‌، 7 درصدجمعيت‌ ايران‌ را كرد مي‌داند.( ابوطالبي‌، 1378، ص‌ 143) تخمين‌ زده‌ مي‌شود كه‌ 47 درصد كردهاي‌ ايران‌ سني‌باشند.( احمدي‌، 1378، ص‌ 327) در اين‌ مورد محمد حكيم‌ پور در گزارشي‌ تحقيقي‌ مي‌گويد: «برخي‌ ازبرآوردهاي‌ منعكس‌ در منابع‌ رسمي‌ دولتي‌، سهم‌ اهل‌ تسنن‌ در ايران‌ را حدود 7 درصد ومنابع‌ غيررسمي‌ 15 تا 20 درصد برآورد كرده‌اند.»( حكيم‌ پور، 1377، ص‌ 18)

در مورد توزيع‌ زبان‌ در جمعيت‌ ايران‌، آمارها از شفافيت‌ بيش‌تري‌ برخوردارند. به‌عنوان‌ مثال‌، در مرداد 1370، هنگام‌ صدور شناسنامه‌ براي‌ نوزادان‌ درباره‌ زبان‌ 49 هزارو 558 مادر در سطح‌ كشور سئوال‌ مطرح‌ شد كه‌ نتيجه‌ حاكي‌ از سهم‌ حضور 53/8درصدي‌ زبان‌هاي‌ غيرفارسي‌ در ايران‌ بود. براساس‌ نمونه‌گيري‌ مذكور، توزيع‌ سهم‌هريك‌ از زبان‌ها (به‌ درصد) به‌ اين‌ شرح‌ بود: 46/2 فارسي‌; 20/6 آذري‌ ; 10 كردي‌;8/9 لري‌; 7/2 درصد گيلكي‌ و شمالي‌ ; 3/5 عربي‌ ; 2/7بلوچي‌; 0/6 تركمني‌; 0/1ارمني‌; و 0/2 ساير زبان‌ها.( زنجاني‌، 1379،ص‌ 53)

برخي‌ منابع‌ مكالمه‌ كنندگان‌ به‌ تركي‌ را 24 (ابوطالبي‌، 1377، ص‌ 31) و برخي‌ 25 درصد(ابوطالبي‌، 1377، ص‌ 31) ذكر كرده‌اند.برآورد مي‌شود كه‌ اين‌ نسبت‌ در آينده‌ به‌ دو علت‌ افزايش‌ يابد. نخست‌ آن‌ كه‌ رشد جمعيت ‌ناشي‌ از افزايش‌ زاد و ولد در استان‌هاي‌ آذري‌نشين‌ بيش‌تر از ديگر استان‌هاي‌ كشوراست‌ (حكيم‌ پور، 1377، 32); و دوم‌، كاهش‌ تمايل‌ به‌ سوادآموزي‌ فارسي‌ در ميان‌ آذري‌ زبان‌ هاست‌. براساس‌آمارها، در حالي‌ كه‌ سهم‌ باسوادان‌ آذربايجان‌ شرقي‌، در سرشماري‌ 1355، در رتبه‌ سوم‌استان‌هاي‌ كشور بود، در سرشماري‌ 1370، به‌ رتبه‌ بيست‌ و سوم‌ تنزل‌ يافت‌.( حكيم‌ پور، 1377، 32) برخي‌منابع‌ سهم‌ ايرانيان‌ عرب‌ زبان‌ را حدود 3 درصد، سهم‌ ساير زبان‌ها مانند لري‌، بلوچي‌،تركمني‌ و ارمني‌ را حدود 15 درصد، و سهم‌ جمعيت‌ فارسي‌ زبان‌ را 51 درصد برآوردكرده‌اند.( ابوطالبي‌، 1378، ص‌ 143) به‌ اين‌ ترتيب‌، اگر مجموع‌ برآوردها را با يكديگر مقايسه‌ كنيم‌، مي‌توانيم‌ ترك‌زبان‌ها را بين‌ 20 تا 25 درصد، كردزبان‌ها را بين‌ 6 تا 9 درصد و فارس‌ زبان‌ها را بين‌ 45تا 60 درصد بدانيم‌.

همچنين‌، آمارها نشان‌ مي‌دهند كه‌ توزيع‌ زبان‌ در برنامه‌هاي‌ درون‌ مرزي‌ راديو وتلويزيون‌ ايران‌ به‌ هيچ‌ وجه‌ متناسب‌ با توزيع‌ زبان‌ در ميان‌ جمعيت‌ نيست‌، براي‌ مثال‌، درسال‌ 1380، مجموع‌ فرستنده‌هاي‌ راديوهاي‌ درون‌ مرزي‌ در ايران‌، 193 هزار و 343ساعت‌ برنامه‌ پخش‌ كردند كه‌ 175 هزار و 288/1 ساعت‌ آن‌ برنامه‌ها (90/66 درصد) به‌زبان‌ فارسي‌ بود. فرستنده‌هاي‌ راديويي‌ آذربايجان‌ شرقي‌، آذربايجان‌ غربي‌، اردبيل‌،زنجان‌ و همدان‌ 9 هزار و 720/38 ساعت‌ برنامه‌ تركي‌، فرستنده‌ خوزستان‌ 1315ساعت‌ برنامه‌ عربي‌ و فرستنده‌هاي‌ آذربايجان‌ غربي‌، ايلام‌، كردستان‌، كرمانشاه‌، مهاباد وخراسان‌ 4 هزار و 843/08 ساعت‌ برنامه‌ كردي‌ پخش‌ كردند. سهم‌ برنامه‌ها به‌ سايرزبان‌ها 2 هزار و 176/5 ساعت‌ بود.( گزارش‌ عملكرد، 1380، صص‌ 78و72)

در همان‌ سال‌، مجموع‌ فرستنده‌هاي‌ درون‌ مرزي‌ تلويزيون‌ در ايران‌، 109 هزار و677/9 ساعت‌ برنامه‌ پخش‌ كردند كه‌ 104 هزار و 972/1 ساعت‌ آن‌ (95/86 درصد) به‌زبان‌ فارسي‌ بود. فرستنده‌هاي‌ آذربايجان‌ شرقي‌، آذربايجان‌ غربي‌، اردبيل‌ و زنجان‌ درمجموع‌ 3 هزار و 733/9 ساعت‌ برنامه‌ تركي‌، فرستنده‌هاي‌ ايلام‌، كردستان‌، مهاباد وآذربايجان‌ غربي‌ 573/2 ساعت‌ برنامه‌ كردي‌ و فرستنده‌ خوزستان‌ 183/5 ساعت‌ برنامه‌عربي‌ پخش‌ كردند. سهم‌ برنامه‌ها به‌ ساير زبان‌ها 165/2 ساعت‌ بود.

براساس‌ آمار سال 1380، در حالي‌ كه‌ 22/5 درصد جمعيت‌ ايران‌ ترك‌ زبان‌ هستند، سهم‌برنامه‌هاي‌ تركي‌ راديو و تلويزيون‌ فقط 4/45 درصد (5 برابر كم‌تر) است‌. اين‌ نسبت‌هابراي‌ كردي‌ 4 و براي‌ عربي‌ 7 برابر است‌.

در اين‌ مورد كه‌ چه‌ سهمي‌ از محتواي‌ سالانه‌ 303 هزار و 11 ساعت‌ برنامه‌ راديو وتلويزيون‌ در ايران‌ در تأييد يا عليه‌ ارزش‌هاي‌ اقوام‌ مذهبي‌ ايراني‌ است‌، اطلاعات‌ دقيقي‌در دست‌ نيست‌، ولي‌ شواهد حاكي‌ از آن‌ هستند كه‌ حداقل‌ در بيست‌ و يكم‌ رمضان‌ و سوم‌جمادي‌الثاني‌ هر سال‌ محتواي‌ برنامه‌ها موافق‌ ارزش‌هاي‌ مذهبي‌ اقوام‌ اهل‌ تسنن‌ ايران‌نيستند و مي‌توان‌ انتظار داشت‌ كه‌ سهم‌ عمده‌اي‌ از برنامه‌هاي‌ ديني‌ و مذهبي‌ راديو وتلويزيون‌ در ايران‌، چه‌ در برنامه‌هاي‌ آموزشي‌ و چه‌ در برنامه‌هاي‌ خبري‌ و يا سرگرمي‌،متمركز بر ارزش‌ها و اعتقادهاي‌ شيعه‌ است‌.

اين‌ وضعيت‌ شرايطي‌ را ايجاد كرده‌ كه‌ از نوع‌ ارتباطات‌ افقي‌ نيست‌ و تنها شباهت‌ آن‌با ارتباطات‌ افقي‌ همان‌ است‌ كه‌ دردهه‌ 1970 در ادبيات‌ مربوط به‌ جريان‌ يك‌ سويه‌برنامه‌هاي‌ تلويزيوني‌ كشورهاي‌ پيشرفته‌ به‌ سوي‌ كشورهاي‌ در حال‌ توسعه‌ با اصطلاح‌ خيابان‌ يك‌ طرفه‌ توصيف‌ مي‌شد. در حالي‌ كه‌ به‌ نظر مي‌رسد تاكنون‌ وضعيت‌ ارتباطات‌ميان‌ فرهنگي‌ در حوزه‌ مذكور، در ايران‌ از نوع‌ ارتباطات‌ افقي‌ نبوده‌ و بيش‌تر شكل‌ ارتباطات‌ عمودي‌ را داشته‌ است‌.

به‌ نظر مي‌رسد كه‌ تركيب‌ خيابان‌ يك‌ طرفه‌ و ارتباط عمودي‌، تركيب‌ نادري‌ است‌ كه‌مشابه‌ آن‌ را مي‌توان‌ فقط در جوامعي‌ يافت‌ كه‌ اقليت‌هاي‌ فرهنگي‌ – از جمله‌ زباني‌ ومذهبي‌ – در حصار چنين‌ خيابان‌ يك‌ طرفه‌ عمودي‌ قرار بگيرند. بدون‌ آن‌ كه‌ به‌ منابع‌جايگزين‌ دسترسي‌ داشته‌ باشند، به‌ اين‌ ترتيب‌، در چنين‌ شرايطي‌، آن‌ها را مي‌توان‌ مخاطبان‌ ناخشنود ناميد; مخاطباني‌ كه‌ هرگاه‌ قدرت‌ گزينشي‌ آنان‌ بالا برود، مي‌توان‌انتظار داشت‌ كه‌ به‌ طور ارادي‌ از مخاطب‌ بودن‌ خود كاملا اجتناب‌ كنند.

ادبيات‌ ارتباطات‌ ميان‌ فرهنگي‌ مي‌گويد، يكي‌ از موانع‌ بزرگ‌ اين‌گونه‌ ارتباطات‌وقتي‌ است‌ كه‌ گروهي‌ با قدرت‌ بيش‌تر، استفاده‌ از زبان‌ خود را بر ديگران‌ تحميل‌ كنند.( Jandt, 1995, P14)

تحميل‌ زبان‌ فارسي‌ بر ساير زبان‌هاي‌ اقوام‌ ايراني‌ و يا قوم‌ مداري‌ زباني‌ در راديو وتلويزيون‌ ايران‌ پيشينه‌اي‌ به‌ مراتب‌ بيش‌تر از دو دهه‌ مربوط به‌ دوران‌ انقلاب‌ اسلامي‌دارد. در واقع‌ منشاء آن‌، ترادف‌ يكساني‌ زبان‌ و مذهب‌ با همبستگي‌ ملي‌ است‌. اين‌ امر درهمه‌ كشورهاي‌ جهان‌ سوم‌ رايج‌ نيست‌. به‌ عنوان‌ مثال‌، هند كشوري‌ است‌ كه‌ مردم‌ آن‌ به‌ 20زبان‌ اصلي‌ سخن‌ مي‌گويند و از رسانه‌هاي‌ گوناگون‌ به‌ زبان‌ خود استفاده‌ مي‌كنند كه‌ در اين‌ميان‌ زبان‌هاي‌ هندي‌، اردو، بنگالي‌، ملايالامي‌، مراتي‌، گجراتي‌، كاندايي‌، تلوگو و تاميلي‌به‌ عنوان‌ زبان‌ رسمي‌ شناخته‌ شده‌(پارتا ساراتي‌، 1381، صص‌ 362و315) و طبق‌ مقررات‌ و قوانين‌ رسمي‌ كشور، هر فردي‌ درانتخاب‌ زبان‌ براي‌ فعاليت‌هاي‌ اداري‌ و آموزشي‌ خود، از ميان‌ هريك‌ از زبان‌هاي‌ رسمي‌آزاد است‌. به‌ عنوان‌ مثال‌، هر شهروند مجاز است‌ دادخواست‌ خود را به‌ مراجع‌ حقوقي‌ به‌هريك‌ از زبان‌هاي‌ مذكور ارائه‌ دهد.( Jandt, 1995, P12) در حالي‌ كه‌ اگر همبستگي‌ ملي‌ را برخورداري‌ ازاشتراك‌ هويت‌ ملي‌ بدانيم‌، خواهيم‌ ديد كه‌ چنين‌ هويتي‌ فراتر از زبان‌ و مذهب‌ است‌.

دكتر شاپور رواساني‌ در كتاب‌ زمينه‌هاي‌ اجتماعي‌ هويت‌ ملي‌ مي‌نويسد: در تعريف هويت‌ ملي‌ تكيه‌ بر زبان‌، دين‌ و تاريخ‌ مشترك‌، اتكاي‌ درستي‌ نيست‌ ، زيرا چنين‌اتكايي‌ دور شدن‌ از واقعيت‌هاي‌ تاريخي‌ و اجتماعي‌ است‌. در تعريف‌ هويت‌ ملي‌ بايد به‌مبارزات‌ حق‌ طلبانه‌ و عدالت‌ خواهانه‌ طبقات‌ محروم‌ در تمام‌ طول‌ تاريخ‌ توجه‌ كرد. به‌عبارت‌ ديگر، در جامعه‌اي‌ كه‌ عدالت‌ حاكم‌ نباشد، گروه‌ حاكم‌ از يك‌ سو بر حقوق‌ ديني‌،سياسي‌ و اقتصادي‌ گروه‌هاي‌ ديگر خدشه‌ وارد مي‌كند و از سوي‌ ديگر، در لباس‌نمايندگي‌ از سوي‌ اكثريت‌، چنين‌ خدشه‌اي‌ را – در ابعادي‌ گسترده‌تر – بر اقليت‌هاي‌قومي‌، زباني‌ و مذهبي‌ وارد مي‌كند. در آن‌ شرايط، هويت‌ ملي‌ در همه‌ اجزاي‌ ساختاري‌دچار بحران‌ و تزلزل‌ خواهد شد، زيرا تضاد در حرف‌ و عمل‌ به‌ اعتقادهاي‌ توده‌ لطمه‌مي‌زند. در واقع‌، هويت‌ ملي‌ براي‌ هر فرد، مواجه‌ شدن‌ او با سؤالاتي‌ اساسي‌ است‌ كه‌ دردل‌ آن‌ها مقوله‌ زبان‌ و مذهب‌ نيز جاي‌ مي‌گيرند. رواساني‌ بخشي‌ از اين‌ سؤال‌ها را اين‌گونه‌مطرح‌ كرده‌ است‌:

«هويت‌ ملي‌ براي‌ هر فرد، مواجهه‌ او با اين‌ سؤالات‌ است‌ كه‌ به‌ چه‌ جامعه‌اي‌ و با چه‌ساختار مادي‌ و معنوي‌ تعلق‌ دارد؟ چه‌ روابط معنوي‌ و مادي‌ او را به‌ اين‌ جامعه‌ و اين‌جامعه‌ را به‌ او پيوند مي‌دهد؟ و چرا او خود را بخشي‌ و جزئي‌ از اين‌ جامعه‌ احساس ‌مي‌كند؟ و اين‌ احساس‌ تعلق‌ چه‌ تعهداتي‌ براي‌ او و جامعه‌ ايجاد مي‌كند؟ و چه‌ روابطمادي‌ و معنوي‌ او را از جامعه‌ جدا و يا بيگانه‌ مي‌كند؟ و چه‌ روابطي‌ او را دور وجدا نگه‌مي‌دارد؟ گذشته‌ مشترك‌ او با اين‌ جامعه‌ چيست‌؟ آيا او با كل‌ اين‌ جامعه‌ گذشته‌ تاريخي ‌مشترك‌ دارد و يا با بخشي‌ از آن‌؟ در اين‌ صورت‌ كدام‌ بخش‌ وچرا؟ او به‌ كدام‌ بخش‌ ازگذشته‌ تاريخي‌ تعلق‌ دارد؟ و نسبت‌ به‌ كدام‌ بخش‌ احساس‌ جدائي‌ مي‌كند؟ و چرا؟ كدام‌ پيوند فرهنگ‌ معنوي‌ و يا مادي‌ او را به‌ كدام‌ بخش‌ از جامعه‌ پيوند مي‌دهد و از كدام‌ بخش‌جدا مي‌سازد؟ چه‌ بخشي‌ از فرهنگ‌ مادي‌ و يا معنوي‌ از اين‌ جامعه‌ او را مي‌پذيرد و چه‌بخشي‌ او را نفي‌ مي‌كند؟ او با چه‌ بخشي‌ از جامعه‌ احساس‌ تعلق‌ و بيگانگي‌ دارد؟ و با چه‌نقشي‌ خصومت‌ دارد؟ آيا او وظايف‌ و تعهدات‌ خود را در برابر جامعه‌ انجام‌ داده‌ است‌؟و آيا جامعه‌ حقوق‌ او را رعايت‌ كرده‌ و مي‌كند؟ آيا در روابط او با جامعه‌ مسأله‌ ظلم‌ وستم‌هاي‌ معنوي‌ و يا مادي‌ مطرح‌ بوده‌ و يا مطرح‌ هست‌؟ و او براي‌ جامعه‌ خود چه‌آينده‌اي‌ را مي‌خواهد؟» (رواساني‌، 1380، صص‌ 26و25)

اين‌ پرسش‌ها نشان‌ مي‌دهد كه‌ درجه‌ نابرابري‌ها و تمايزها يكي‌ از عوامل‌ اصلي‌ لطمه‌زدن‌ به‌ هويت‌ ملي‌ است‌. گفته‌ مي‌شود كه‌ مبادلات‌ فرهنگي‌ نابرابر ميان‌ مركز و اقوام‌،موجب‌ ايجاد تراز منفي‌ اقليت‌هاي‌ قومي‌ در اين‌ داد و ستد در يك‌ عرصه‌ نابرابر خواهدشد. اين‌ امر مشابه‌ وضعيتي‌ است‌ كه‌ ميان‌ شمال‌ و جنوب‌ توصيف‌ شده‌ است‌. تسري‌ اين‌ديدگاه‌ به‌ حوزه‌ مناسبات‌ قومي‌ ناشي‌ از اين‌ برداشت‌ است‌ كه‌ در برخي‌ از كشورهاي‌ چندقومي‌، گونه‌هاي‌ مشابهي‌ از ارزش‌ مازاد در مبادلات‌ فرهنگي‌ ميان‌ مراكز قدرت‌ و مناطق ‌پيرامون‌ وجود دارد. اين‌ تراز منفي‌ در دراز مدت‌ نتيجه‌اي‌ جز تعارض‌ و بحران‌ نخواهدداشت‌.

تراز منفي‌، در واقع‌ نمادي‌ از نابرابري‌ است‌، در حالي‌ كه‌ براساس‌ نظريه‌هاي‌ مربوط به‌ارتباطات‌ ميان‌ فرهنگي‌ اين‌ گونه‌ نابرابري‌ها، آن‌ چنان‌ بايد حذف‌ شوند كه‌ حتي‌ از به‌كارگيري‌ اصطلاح‌ جا افتاده‌ و قديمي‌ پاره‌ فرهنگ‌ (Subculture) نيز اجتناب‌ و به‌ جاي‌ آن‌ از اصطلاح‌هم‌ فرهنگي‌ (Co- Culture) استفاده‌ شود، زيرا اصطلاح‌ پاره‌ فرهنگ‌ در درون‌ خود حكايت‌ از وجود يك‌ كل‌ و يك‌ جزء، يك‌ اصل‌ و يك‌ فرع‌ و يك‌ مهم‌ و يك‌ كم‌ اهميت‌ دارد. گويي‌ پاره‌فرهنگ‌ يك‌ فرهنگ‌ فرعي‌ و ثانويه‌ است‌، در حالي‌ كه‌ به‌ كارگيري‌ سهم‌ فرهنگي‌ نماينده‌رابطه‌اي‌ دو جانبه‌ است‌.( Jandt, 1995, P13) اقوام‌ زباني‌ و مذهبي‌ ايران‌ را بايد به‌ مشاركت‌ فرهنگي‌ يعني‌شركت‌ داوطلبانه‌، ارادي‌ و آگاهانه‌ آنان‌ در ابعاد گوناگون‌ زندگي‌ فرهنگي‌ جامعه‌، به‌ منظورگسترش‌ توسعه‌ پايدار، متوازن‌ و همه‌ جانبه‌ زندگي‌ فرهنگي‌ دعوت‌ كرد و مراقب‌ بود كه‌مقصود از شركت‌ داوطلبانه‌، حضوري‌ است‌ فعال‌، با انگيزه‌، و از همه‌ مهم‌تر فارغ‌ ازالزام‌ها و تعيين‌هاي‌ تحميلي‌.( كوثري‌، 1379، صص‌ 23و22)

اين‌ دعوت‌ نيازمند آن‌ است‌ كه‌ حقوق‌ فرهنگي‌ از سوي‌ نظام‌ جمهوري‌ اسلامي‌كاملا پشتيباني‌ شود. حقوق‌ فرهنگي‌ عبارت‌ است‌ از دسترسي‌ همه‌ انسان‌ها به‌ حق‌استفاده‌ از فرآورده‌هاي‌ فرهنگي‌ و حق‌ مشاركت‌ در امر توليد فرهنگي‌).( اجلالي‌، 1379، ص‌ 29)

تراز منفي‌ نمادي‌ از نوعي‌ استثمار يعني‌ استثمار درون‌ كشوري‌ است‌. رواساني‌ چنين‌استثماري‌ را اين‌گونه‌ توصيف‌ مي‌كند كه‌ در برخي‌ از جوامع‌، اقليت‌ها به‌ ويژه‌ اقليت‌هاي‌ديني‌ و مذهبي‌ و مسلكي‌ دچار نوعي‌ استثمار درون‌ كشوري‌ هستند. در اين‌ جوامع‌ استثماركنندگان‌ با به‌ كار بردن‌ ترفندها و شيوه‌هاي‌ مختلف‌ فرهنگي‌، سياسي‌ و اقتصادي‌ و حتي‌توسل‌ به‌ زور، مانع‌ شكل‌گيري‌ و ارتقاي‌ آگاهي‌ طبقاتي‌ استثمار كنندگان‌ جامعه‌ مي‌شوند.

درواقع‌، منبع‌ قوم‌ مداري‌ منتج‌ به‌ استثمار درون‌ كشوري‌ قدرت‌ است‌ نه‌ فرهنگ‌ و اين‌همان‌ نكته‌اي‌ است‌ كه‌ مي‌گويد هرجا تفاوت‌ باشد، قدرت‌ وجود دارد و دارندگان‌ قدرت‌هستند كه‌ درباره‌ معناي‌ تفاوت‌ تصميم‌ مي‌گيرند.( . گل‌ محمدي‌، 1380، ص‌ 17) از آن‌ سو، هرگاه‌ قدرت‌ تنزل‌ كند،تمايل‌ به‌ طرد تمايزهاي‌ نابرابرانه‌ افزايش‌ مي‌يابد ; و اين‌ همان‌ سخن‌ است‌ كه‌ به‌ دنبال‌فروپاشي‌ هر امپراتوري‌ قوميت‌ها تجديد حيات‌ كرده‌اند.( ركس‌، 1380، ص‌ 164)

يكي‌ از ويژگي‌هاي‌ جامعه‌ اطلاعاتي‌ افزايش‌ روبه‌ رشد هشياري‌ اطلاعاتي‌ جهانيان‌خواهد بود. آگاهي‌هاي‌ قومي‌ – فرهنگي‌ بخشي‌ از هشياري‌ اطلاعاتي‌ خواهند بود كه‌موجب‌ تقويت‌ نيروهاي‌ گريز از مركز خواهند شد. گسترش‌ ارتباطات‌ سبب‌ افزايش‌آگاهي‌هاي‌ فرهنگي‌ گروه‌هاي‌ قومي‌ و آشنايي‌ با تفاوت‌ها و اختلاف‌هاي‌ ميان‌ قومي‌مي‌شود. هنگامي‌ كه‌ دولت‌ مركزي‌ مي‌خواهد نفوذ فرهنگي‌ خويش‌ را در مناطق‌ قومي‌بسط دهد، واكنش‌ خصمانه‌ اقليت‌هاي‌ قومي‌ شروع‌ مي‌شود.( سيد امامي‌، 1376، صص‌ 4و253)

تا دهه‌ 1970، تك‌ صدايي‌ عرف‌ متداول‌ و معمول‌ در عرصه‌ فرهنگ‌ و ارتباطات‌ بوده‌ است‌ و صحنه‌ گردان‌ اصلي‌ اين‌ عرصه‌ نيز اغلب‌ دولت‌ها بودند. آن‌ها در اجراي‌عمليات‌ مستمر و ديرينه‌ در زمينه‌ عميق‌ كردن‌ نفوذ و اقتدار خود در محدوده‌ مرزهاي‌ ملي‌به‌ طريق‌ پي‌گيري‌ الگوهاي‌ يكسان‌ فرهنگي‌ بودند. اجراي‌ نظام‌ واحد تعليم‌ و تربيت‌،يكسان‌ سازي‌ زباني‌، تاريخ‌ سازي‌هاي‌ غيرواقعي‌، بزرگ‌ نمايي‌هاي‌ تاريخي‌،اسطوره‌پردازي‌ و اسطوره‌يابي‌، تبارشناسي‌ ملي‌ با ريشه‌هاي‌ كهن‌ و با عظمت‌ نژادي‌،قومي‌ و تمدني‌ و به‌ انحصار گرفتن‌ رسانه‌ها، به‌ ويژه‌ راديو و تلويزيون‌، به‌ حذف‌ وحاشيه‌راني‌ هويت‌ خواهي‌هاي‌ خرد و تحميل‌ ارزش‌هاي‌ فرهنگي‌ نظام‌ سياسي‌ وايدئولوژيكي‌ حاكم‌ اقدام‌ مي‌كرده‌اند. فرايند جهاني‌ شدن‌ در اين‌ توانايي‌ و انحصارتغييرات‌ مهمي‌ ايجاد خواهد كرد كه‌ يكي‌ از پيامدهاي‌ آن‌ در آينده‌، هويت‌ خواهي‌هاي‌فرهنگي‌ در برابر ساز و كار سنتي‌ دولت‌ها است‌.( مقصودي‌، 1379، صص‌ 1و 190(

مي‌دانيم‌ جهاني‌ شدن‌ عبارت‌ است‌ از برقراري‌ پيوندها و ارتباطات‌ متقابل‌ ميان‌ جوامع ‌و بدون‌ ترديد، فرهنگ‌ مهم‌ترين‌ جزء جهاني‌ شدن‌ است‌. زيرا فرهنگ‌ محوري‌ترين ‌پيوند ميان‌ ملت‌ها و مكان‌هاست‌.(Held, 2000,P 48)

به‌ عبارت‌ ديگر، انتظار مي‌رود اقوام‌ مذهبي‌ و زباني‌ در ايران‌ طي‌ دو دهه‌ آينده‌ و درشرايط توسعه‌ جهاني‌ شدن‌ بتوانند از طريق‌ تحولات‌ فن‌آوري‌ كه‌ در پيش‌ است‌، دردستيابي‌ بر تفاهم‌ مشترك‌ و گريز از تمايزهاي‌ استثمارگرانه‌ به‌ پيوندهاي‌ فرامكاني‌ حاضردست‌ يابند. اين‌ پيوندها الزاما نياز به‌ جا به‌ جايي‌هاي‌ جغرافيايي‌ نخواهند داشت‌ و جوامع‌مجازي‌ قومي‌ نمونه‌هايي‌ از چنين‌ پيوندهايي‌ در آينده‌اند. در اين‌ مورد ديويد جي‌.الكينس‌ مي‌گويد: «جوامع‌ قومي‌ مجازي‌ (Virtual ethnic communities) جوامع‌ پراكنده‌ جغرافيايي‌ خواهند بود كه‌ به‌علت‌ داشتن‌ اشتراك‌هاي‌ فرهنگي‌ از طريق‌ فن‌آوري‌هاي‌ نوين‌ ارتباطي‌ نظير مجراهاي‌تلويزيون‌ ماهواره‌اي‌، اينترنت‌ و پست‌ الكتروني‌، به‌ يكديگر مرتبط خواهند شد. انتظار مي‌رود اين‌ ارتباط، با وجود داشتن‌ صفت‌ مجازي‌ آن‌، فعال‌، پويا و زنده‌ باشد و در صورت‌ لزوم‌، به‌ هماهنگي‌ حتي‌ در حد شكل‌گيري‌ گروه‌هاي‌ فشار براي‌ دفاع‌ از حقوق‌ يكديگر منتهي‌ شود. الكينس‌ تأكيد مي‌كند كه‌ در آينده‌، تشكيل‌ گروه‌هاي‌ قومي‌ مجازي ‌مي‌تواند حاكميت‌ و قدرت‌ دولت‌هاي‌ مسلط بر اقوام‌ مذكور را به‌ مقابله‌ بخواند.( Eikins, 1997, PP139.142)

هنگامي‌ كه‌ مي‌خواهيم‌ درباره‌ تحولات‌ 20 سال‌ آينده‌ در حوزه‌ سخت‌افزاري‌ جهاني‌شدن‌ بينديشم‌، شواهد حاكي‌ از وجود شرايطي‌ فراتر از حد مجراهاي‌ ماهواره‌اي‌ واينترنتي‌ هستند.

تا يك‌ دهه‌ پيش‌، پخش‌ مستقيم‌ برنامه‌هاي‌ تلويزيوني‌ از طريق‌ ماهواره‌(Direct Broadcasting systems – DBS) قادر بود 10تا 15 كانال‌ تلويزيوني‌ را پوشش‌ دهد، در حالي‌ كه‌ تبديل‌ شيوه‌ پخش(خطي‌) به‌ شمارشي‌اين‌ امكان‌ را فراهم‌ كرد كه‌ با همان‌ ماهواره‌ بتوان‌ تا 150 كانال‌ را پوشش‌ داد. ضمن‌ آن‌ كه ‌صدا و تصوير نيز به‌ مراتب‌ از كيفيت‌ بهتري‌ برخوردار شد.

تحولات‌ فن‌آوري‌، سواي‌ افزايش‌ سنگين‌ حجم‌ پيام‌ در دسترس‌، امكان‌ گزينش‌ را تاحد زمان‌ دريافت‌ نيز افزايش‌ داد. نمونه‌ اين‌ توانايي‌ را مي‌توان‌ در تلويزيون‌ تعاملي‌ (interactive TV )ديد. پيش‌ از اين‌ تلويزيون‌هاي‌ كابلي‌ امكان‌ گزينش‌گري‌ بيش‌تري‌ در مقايسه‌ باتلويزيون‌هاي‌ سنتي‌ در اختيار مخاطبان‌ قرار دادند، اما با به‌ كارگيري‌ كابل‌هاي‌ الياف ‌نوري‌ به‌ جاي‌ كابل‌هاي‌ سنتي‌ و استفاده‌ از شيوه‌ رقومي‌ با شمارشي‌ (ديجيتال‌) به‌ جاي‌خطي‌(آنالوگ‌) و تركيب‌ گيرنده‌، تلويزيون‌ با رايانه‌ شرايط ايجاد تلويزيون‌ تعاملي‌ فراهم‌شد.

در آينده‌اي‌ نه‌ چندان‌ دور، چنين‌ نظامي‌ وارد شبكه‌ جهاني‌ وب‌ (World Wide Web) خواهد شد. آن‌گاه ‌پديده‌اي‌ به‌ وجود مي‌آيد كه‌ آن‌ را تلويزيون‌ جهان‌گستر (T.V. web )ناميده‌اند. در آن‌ شرايط مجموعه‌ كم‌ نظيري‌ از ارتباطات‌ دو سويه‌ و افقي‌ فراهم‌ خواهد شد. هر فرد از ساكنان‌ كره‌زمين‌ با داشتن‌ يك‌ دوربين‌ كوچك‌ ديجيتال‌ خواهد توانست‌ صدا و تصوير متحرك‌ را به‌هر نقطه‌ جهان‌ برساند. در واقع‌، در آن‌ زمان‌ جهانيان‌ شاهد حضور ميليون‌ها فرستنده‌كوچك‌ تلويزيوني‌ خواهند بود.

در آن‌ زمان‌ جهانيان‌ از افزايش‌ پديده‌ رويت‌ پذيري‌ منابع‌ قدرت‌ نيز استفاده‌ خواهندكرد و شرايطي‌ فراهم‌ خواهد شد كه‌ ارتباطات‌ عمودي‌ و قيم‌ مابانه‌ مركز به‌ اطراف‌، دچاراختلال‌هاي‌ جدي‌ شود. مي‌دانيم‌ كه‌ قبل‌ از رسانه‌ها، دربارها، مجالس‌ و اندروني‌ها بسته‌ وغيرقابل‌ دسترس‌ عامه‌ بودند. اين‌كه‌ آنان‌ چگونه‌ و تا چه‌ حد در برابر رعاياي‌ خود ظاهرشوند، تابع‌ خواست‌ خودشان‌ بود. با ايجاد رسانه‌ها به‌ ويژه‌ تلويزيون‌ حد مذكور بسيارافزايش‌ يافت‌ و چگونگي‌ آن‌ نيز در اختيار مشاوران‌ روابط عمومي‌ منابع‌ قدرت‌ قرارگرفت‌، ليكن‌ به‌ تدريج‌ اولين‌ دسترسي‌هاي‌ ناخواسته‌ اما جدي‌ و گاهي‌ گسترده‌ آغاز شد.

پخش‌ مراسم‌ آخرين‌ ژانويه‌ قبل‌ از انقلاب‌ ايران‌ با حضور خانواده‌ سلطنتي‌ ايران‌ ورئيس‌ جمهوري‌ آمريكا در تهران‌ از تلويزيون‌ نمونه‌ «گاف‌ اطلاعات‌» و انتشار ماجراي ‌مونيكا لوئينسكي‌ نمونه‌ «درز اطلاعات‌» بودند. به‌ نظر مي‌رسد كه‌ ظرف‌ 20 سال‌ آينده‌امكانات‌ درز اطلاعات‌ بسيار گسترده‌تر از امروز باشد.

از آن‌ سو، حجم‌ ذخيره‌ سازي‌ اطلاعات‌ نيز به‌ طور فزاينده‌اي‌ در حال‌ افزايش‌ است‌.سال‌ 1979، مقدار اطلاعات‌ قابل‌ ذخيره‌ بر ديسكت‌ معادل‌ 1/2 مگابايت‌ mega bites – MB)) بود، در حالي‌كه‌ اكنون‌ مقدار ذخيره‌ اطلاعات‌ بر لوح‌ فشرده‌اي‌ Compact disk –CD)) با همان‌ ابعاد 700 برابر بيش‌تر شده‌است‌. بيست‌ سال‌ ديگر قطعا ظرفيت‌هاي‌ فوق‌ افزايش‌هاي‌ چشم‌گيري‌ خواهند داشت‌. درآن‌ شرايط، راه‌ براي‌ جست‌ وجوي‌ اطلاعات‌ نيز بسيار بيش‌تر خواهد بود، زيرا فن‌آوري‌ابرمتن‌(hyper text) اين‌ امكان‌ را فراهم‌ خواهد كرد كه‌ انسان‌ در ميان‌ كهكشاني‌ از اطلاعات‌، بدون‌مداخله‌ دولت‌ها، سير و سفر وگزينش‌ كند. در آن‌ شرايط قطعا اقوام‌ زباني‌ و اقوام‌ مذهبي‌از انزوا كاملا خارج‌ خواهند شد.

اما به‌ نظر مي‌رسد كه‌ تا سال‌ 1400 شمسي‌، عامل‌ زبان‌، به‌ عنوان‌ يكي‌ از سه‌ عامل‌اصلي‌ تفكيك‌ اقوام‌، اهميت‌ خود را از دست‌ خواهد داد، زيرا هم‌ اكنون‌ نيز دستگاه‌هاي‌اوليه‌ ساخته‌ شده‌ قادر به‌ ترجمه‌ همزمان‌ هستند. انتظار مي‌رود كه‌ رشد دانش‌ هوش‌مصنوعي‌ ظرف‌ 20 سال‌ آينده‌ امكان‌ استفاده‌ از توليدات‌ فرهنگي‌ همه‌ زبان‌ها را براي ‌گيرندگان‌ مختلف‌ فراهم‌ كند. از آن‌ سو، انتظار مي‌رود عامل‌ دين‌ و مذهب‌ در تفكيك‌اقوام‌ اهميت‌ بيش‌تري‌ يابد.

اصولا تا چند دهه‌ پيش‌، نظريه‌ پردازان‌ ماركسيست‌ و همچنين‌ نظريه‌ پردازان ‌نوسازي‌، پيش‌بيني‌ مي‌كردند كه‌ جوامع‌ جهان‌ سوم‌ به‌ طور فزاينده‌اي‌ در مسيرناديني‌گري‌(Secularism) قرار گرفته‌اند، در حالي‌ كه‌ اكنون‌ اهميت‌ مداوم‌ و حتي‌ روزافزون‌ دين‌ درعرصه‌ سياست‌ كشورهاي‌ جهان‌ سوم‌ به‌ خوبي‌ نمايان‌ است‌.( هنيس‌، 1381، ص‌ 93)

در واقع‌، توسعه‌ فن‌آوري‌ها باعث‌ خواهد شد كه‌ تمايزها و اشتراك‌ها در حوزه‌ اديان‌،مذاهب‌ و مسلك‌هاي‌ سياسي‌ بيش‌تر نمود كنند و در اين‌ ميان‌ انتظار مي‌رود ادامه‌ روندتك‌ صدايي‌، به‌ تبعيض‌ و تجاوز به‌ حريم‌ ارزش‌هاي‌ مذاهب‌ ديگر، بيش‌ترين‌ بحران‌ را دررابطه‌ ميان‌ اكثريت‌ و اقليت‌هاي‌ مذهبي‌ فراهم‌ كند.

متأسفانه‌ عداوت‌هاي‌ ديرينه‌ ميان‌ مذاهب‌ اسلام‌ به‌ ويژه‌ شيعه‌ و سني‌ يكي‌ ازاساسي‌ترين‌ علل‌ فراهم‌ شدن‌ شرايط سلطه‌ بر آن‌ها بوده‌ است‌. در اين‌ مورد جف‌ هنيس‌ دركتاب‌ «دين‌، جهاني‌ شدن‌ و فرهنگ‌ سياسي‌ در جهان‌ سوم‌» مي‌نويسد:

در جامعه‌ اسلامي‌ يا امت‌، اگر چه‌ عناصري‌ همچون‌ احساسات‌، هويت‌ و باورهاي‌مشترك‌، به‌ ويژه‌ در ارتباط با مقوله‌ فرهنگ‌، مسلمانان‌ را به‌ يكديگر پيوند مي‌زند، امااختلاف‌ها ميان‌ تفاسير سني‌ و شيعه‌ موجب‌ شده‌اند تا اساسا دو دستگي‌ وارد جوامع‌اسلامي‌ شود. با اين‌ كه‌ انقلاب‌ ايران‌ به‌ جريان‌ بيداري‌ اسلام‌ افراطي‌ سرعت‌ بخشيد، ليكن‌ چون‌ يك‌ انقلاب‌ شيعي‌ محسوب‌ مي‌شد، پيروي‌ از آن‌ براي‌ مسلمانان‌ سني‌ دشوار آمد. او تأكيد مي‌كند كه‌ به‌ هر حال‌ جامعه‌ اسلامي‌ در جهان‌ معاصر، يك‌ جامعه‌ فراملي‌ كهن‌ و پيش‌ از جهاني‌ شدن‌ است‌. اين‌ جامعه‌، نمونه‌اي‌ از يك‌ جامعه‌ مدني‌ فراملي‌ است‌ كه‌ با پروراندن ‌بذر سلطه‌ و اعتراض‌ در درون‌ خود، به‌ مقابله‌ با فشارهاي‌ دو موج‌ جهاني‌ شدن‌ و ملي‌ شدن ‌پرداخته‌ است‌.( هنيس‌، 1381، ص‌ 415(

به‌ هر حال‌، كارشناسان‌ بر اين‌ باورند كه‌ رسانه‌ها در آينده‌ سهم‌ به‌ سزايي‌ در خلق‌ وايجاد عرصه‌هاي‌ ويژه‌اي‌ دارند كه‌ هويت‌ها ومنازعات‌ مذهبي‌ و سياسي‌ حول‌ آن‌ها شكل‌مي‌گيرند.( رندال‌، 1381، ص‌ 130)

مذاهب‌ اسلامي‌ در شرايط جهاني‌ شدن‌، به‌ ويژه‌ در دهه‌هاي‌ آينده‌ بايد به‌ تفاهم‌،انكشاف‌ حقيقت‌، استغناي‌ حقايق‌ پيشين‌، ترويج‌ و بلوغ‌ فكري‌، شناخت‌ آراء و نظريه‌هاي ‌ديگران‌ و مواضع‌ آن‌ها، اطلاع‌ از تفكر، مشي‌ و منش‌ پيروان‌ مذاهب‌ غير خودي‌ و اصولا حذف‌ اصطلاح‌ خودي‌ و غيرخودي‌ از طرز تفكر و تلقي‌ خويش‌ اقدام‌ كنند. مسئله‌ اصلي‌آن‌ است‌ كه‌ شرايط سخت‌افزاري‌ چنين‌ تفاهمي‌ فراهم‌ شده‌، ولي‌ مشكل‌ نرم‌افزار است‌. به‌عنوان‌ مثال‌، هم‌ اكنون‌ حداقل‌ 197 پايگاه‌ درباره‌ اعتقادها و ارزش‌هاي‌ اسلامي‌ و مذاهب‌اسلامي‌، 34 پايگاه‌ براي‌ تعليم‌ و تربيت‌ اسلامي‌، 72 پايگاه‌ براي‌ منابع‌ اسلامي‌ و 32 پايگاه‌ درباره‌ سازمان‌هاي‌ اسلامي‌ در دسترس‌ هستند. ضمن‌ آن‌ كه‌ مي‌توان‌ پايگاه‌ هايي‌ رايافت‌ كه‌ به‌ روابط شيعه‌ و سني‌ و مقايسه‌ مذاهب‌ پرداخته‌اند.( غراب‌، 1379، صص‌ 89و49)

در سال‌هاي‌ آينده‌ بايد مراقب‌ بود كه‌ ساده‌ انگاري‌ها و عدم‌ درك‌ شرايط همراه‌ با پيش‌بيني‌هاي‌ شعار گونه‌ نادرست‌ كه‌ در حوزه‌ تحولات‌ رسانه‌اي‌ طي‌ دو دهه‌ گذشته‌ درايران‌ به‌ وقوع‌ پيوست‌، ديگر تكرار نشوند. به‌ عنوان‌ مثال‌، ارديبهشت‌ 1373 ،وزير وقت‌ارشاد اسلامي‌ در مصاحبه‌اي‌ گفت‌: ماهواره‌ در چنگ‌ ماست‌ و از اين‌ بابت‌ نگراني‌نداريم‌.( همشهري‌، 1373/2/14) اين‌ در حالي‌ بود كه‌ برآوردها حكايت‌ ازوجود بيش‌ از 250 هزار آنتن‌ گيرنده‌تلويزيون‌ ماهواره‌اي‌ در ايران‌ را داشت‌.( ارجمندي‌، 1378، ص‌ 74) دو سال‌ بعد از اين‌ مصاحبه‌، اولين‌ كانال‌ماهواره‌اي‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ امواج‌ خود را وارد ايران‌ كرد و اكنون‌ حداقل‌ 7 كانال‌ماهواره‌اي‌ فارسي‌ در حال‌ دريافت‌ به‌ وسيله‌ صدها هزار گيرنده‌ ماهواره‌اي‌ در كشوراست‌. از آن‌ سو، به‌ دليل‌ وضعيت‌ كوهستاني‌ ايران‌، ما هنوز نتوانستيم‌ پوشش‌ تلويزيوني‌داخل‌ كشور خود را كامل‌ كنيم‌ و هنوز بسياري‌ از مناطق‌ روستايي‌ پراكنده‌ و دور افتاده‌كشور، خارج‌ از پوشش‌ تلويزيون‌ داخلي‌ هستند.54 اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ به‌ زودي‌ گيرنده‌هاي‌ تلويزيوني‌ قوي‌ قادر خواهند بود كه‌ تا 300 فرستنده‌ ماهواره‌اي‌ را از فرازايران‌ دريافت‌ كنند. به‌ اين‌ ترتيب‌، مي‌توان‌ گفت‌ كه‌ تا سال‌ 1400 هجري‌ شمسي‌، توسعه‌فن‌آوري‌هاي‌ ارتباطات‌ همراه‌ با گسترش‌ توجه‌ به‌ ارتباطات‌ ميان‌ فرهنگي‌ در كشورهاي‌ديگر، باور بر رعايت‌ قواعد آن‌ درجهان‌، ضمن‌ شكل‌گيري‌ بازار بسيار متنوع‌ پيام‌، قدرت‌ گزينش‌ گري‌ مخاطبان‌ را بسيار افزايش‌ خواهد داد و قطعا اين‌ قدرت‌ سبب‌ خواهد شد كه‌مخاطبان‌ ناخشنود ناشي‌ از ارتباطات‌ عمودي‌ و يك‌ طرفه‌ درون‌ كشوري‌، خود را درمعرض‌ پيام‌ هايي‌ قرار دهند كه‌ علاوه‌ بر مشابهت‌ زباني‌، فاقد پروپاگانداي‌ مذهبي‌ ديگر وداراي‌ نگاه‌ ارزشي‌ به‌ مذهب‌ آنان‌ باشد. اگر در ايران‌، از هم‌ اكنون‌ توجه‌ به‌ رعايت‌ قواعدارتباطات‌ ميان‌ فرهنگي‌ توسعه‌ نيابد، در آينده‌، كشور با چالش‌ هايي‌ مواجه‌ خواهد شد كه‌متناسب‌ با همبستگي‌ ملي‌ نيستند.

فهرست‌ منابع‌

ابوطالبي‌، علي‌ ، حقوق‌ قومي‌، اقليت‌ها و همگرايي‌، ترجمه‌ علي‌ اكبر كريمي‌ مله‌، فصلنامه‌مطالعات‌ ملي‌، شماره‌ اول‌، پاييز 1378.

اجلالي‌، پرويز، سياست‌گذاري‌ و برنامه‌ ريزي‌ فرهنگي‌ در ايران‌، تهران‌: آن‌، 1379

احمدي‌، حميد، قوميت‌ و قوم‌ گرايي‌ در ايران‌، از افسانه‌ تا واقعيت‌. فصلنامه‌ مطالعات‌ملي‌، شماره‌ 2و 3 – زمستان‌ 1378.

ارجمندي‌، سيد مهدي‌ ، تأثير رسانه‌هاي‌ نوين‌ بر ارزش‌هاي‌ فرهنگي‌ در جهان‌ و ايران‌،تهران‌، مركز تحقيقات‌، مطالعات‌ و سنجش‌ برنامه‌اي‌ صدا و سيما، 1378.

امان‌ الهي‌ بهاروند، سكندر، بررسي‌ علل‌ گونه‌ گوني‌ قومي‌ در ايران‌ از ديدگاه‌انسان‌شناسي‌، فصلنامه‌ مطالعات‌ ملي‌، زمستان‌، 1379.

تامپسون‌، جان‌، رسانه‌ها و مدرنيته‌، نظريه‌ اجتماعي‌ رسانه‌ها، تهران‌: سروش‌،1380.

پارتا ساراتي‌، رانگا سوآمي‌ ، روزنامه‌ نگاري‌ در هندوستان‌، ترجمه‌ داود وحيدي‌، تهران‌:مركز مطالعات‌ و تحقيقات‌ رسانه‌ها، 1381.

حكيم‌ پور، محمد ، نقش‌ صدا و سيما در تحكيم‌ وحدت‌ ملي‌، تهران‌، مركز مطالعات‌ وسنجش‌ برنامه‌اي‌ صدا و سيما، (1377).

ركس‌، جا ، اقليت‌هاي‌ قومي‌ و دولت‌ ملي‌، جامعه‌شناسي‌ سياسي‌ جوامع‌ چند فرهنگي‌،ترجمه‌ سعيد ذكايي‌، فصلنامه‌ مطالعات‌ ملي‌، سال‌ دوم‌، شماره‌ 8، تابستان‌ 1380.

رواساني‌، شاپور، زمينه‌هاي‌ اجتماعي‌ هويت‌ ملي‌، تهران‌، مركز بازشناسي‌ اسلام‌ در ايران‌،(1380).

زنجاني‌، حبيب‌ الله‌، محمد ميرزايي‌، كامل‌ شاپور و امير هوشنگ‌ مهريار، جمعيت‌،توسعه‌، بهداشت‌ باروري‌، چاپ‌ دوم‌، تهران‌، نشر و تبليغ‌ بشري‌، 1379.

سيد امامي‌، كاووس‌، ملي‌ گرايي‌ قومي‌، در جستجوي‌ درك‌ بيشتر، فصلنامه‌ مطالعات‌ ملي‌،سال‌ سوم‌، شماره‌ 10، زمستان‌ 1380.

عيوضي‌، محمدرحيم‌، جهاني‌ شدن‌ و هويت‌هاي‌ قومي‌، فصلنامه‌ مطالعات‌ ملي‌، سال‌ سوم‌،شماره‌ 10، زمستان‌ 1380.

غراب‌، ناصرالدين‌ ، معرفي‌ پايگاه‌هاي‌ اطلاع‌ رساني‌ و اسلامي‌، تهران‌:خانه‌ كتاب‌، 1379.

كاظمي‌، سيد علي‌ اصغر، بحران‌ نوگرايي‌ و فرهنگ‌ سياسي‌ در ايران‌ معاصر، تهران‌،1376.

كوثر،مسعود و سيد محمد نجاتي‌ حسيني‌، (به‌ كوشش‌) مشاركت‌ فرهنگي‌، تهران‌: آن‌،1379.

گزارش‌ عملكرد فعاليت‌هاي‌ سازمان‌ صدا و سيما در سال‌ 1380، تهران‌: معاونت‌تحقيقات‌ و برنامه‌ ريزي‌ صدا و سيماي‌ جمهوري‌ اسلامي‌، مركز مطالعات‌ و ارزيابي‌،مديريت‌ اطلاعات‌ و آمار پايه‌اي‌ .

گل‌ محمدي‌، احمد، جهاني‌ شدن‌ و بحران‌ هويت‌، فصلنامه‌ مطالعات‌ ملي‌، سال‌ سوم‌،شماره‌ 10، زمستان‌ 1380.

محسني‌، منوچهر، جامعه‌شناسي‌ جامعه‌ اطلاعاتي‌، تهران‌: نشر ديدار، 1380.

محسنيان‌ راد، مهدي‌ ، ارتباطشناسي‌ (ارتباطات‌ انساني‌، ميان‌ فردي‌، گروهي‌ و جمعي‌)،تهران‌، سروش‌، 1369.

مقصودي‌، مجتبي‌ ، فرهنگ‌، ارتباطات‌ و تحولات‌ قومي‌، (بررسي‌ نظري‌)، فصلنامه‌مطالعات‌ ملي‌، سال‌ دوم‌، شماره‌ 6، زمستان‌ 1379.

همشهري‌ ، شكايت‌ نمايندگان‌ اهل‌ سنت‌ به‌ كميسيون‌ اصل‌ 90، شماره‌ 2925، 21 آذر1381.

همشهري‌، مصاحبه‌ با آقاي‌ ميرسليم‌، وزير ارشاد اسلامي‌، شماره‌14، ارديبهشت‌ 1373.

هينس‌، جف‌ دين‌، جهاني‌ شدن‌ و فرهنگ‌ سياسي‌ در جهان‌ سوم‌، مترجم‌ داودياني‌، تهران‌:پژوهشكده‌ مطالعات‌ راهبردي‌ ، 1381.

Elkins, David J. (1997).Globalization Teelecommunication and VirtualEthnic Communities. International Political Review , Vol.18.No2.

Held , D.A. (2000). Globalizing World. London; The Open University.

Jandt, Fred E. (1995). Intercultural Communication. London: Sage.

Jacobson, (1998). Islam in Transition. London: Routledge.

Jordon, J. (1994). Technical Diffeculties. Boston: Bacon Press.

رودر رویی فرهنکها :ادوارد سعید

لوموند دیپلماتیک سپتامبر 2004

هركس كمترين شناختي از عملكرد فرهنگ ها داشته باشد، مي داند كه امر(تعيين مشخصات) تعريف دادن از يك فرهنگ و گفتن اينكه اين فرهنگ ،از نظر اعضاي وابسته به آن، معرف چيست ، حتي در كشور هاي غير دمكراتيك ، مقابله و نبردي اساسي و دمكراتيك را به وجود مي آورد.

بايد قدرت هاي متعارف و مشروع را دست چين و مدام نقد كنيم، آن را مورد بحث قراردهيم و از نو تعيين و يا از دور خارجشان كنيم .

بايد مفهوم خوب يا بد، تعلق يا عدم تعلق ( همان يا غير از آن) طبقه بندي ارزش ها را مشخص و مدام مورد بحث و گفتگو قرار داد و بر سر اين مباحث ، بنا به مورد، به توافق رسيد يا نرسيد.

به علاوه هر فرهنگي ، دشمنان خود را مشخص مي كند؛ يعني هر آنچه بيرون از حوزه او وجود دارد و او را تهديد مي كند.

براي يوناني ها ، مثلا براي هرودت ، كسي كه به زبان يوناني صحبت نمي كرد ، خود به خود « بربر» بود .يعني « ديگري» ؛ مي بايستي مورد تحقير قرار مي گرفت و با آن مبارزه مي شد. « فرانسوا هارتوگ» ، كه متخصص ادبيات قديم است، در كتاب اخير خود به نام « آينه هرودت» (1) با وسواس بسياري ، نشان مي دهد كه چگونه « هرودوت » به عمد و به طور دقيقي تلاش مي كند تا در مورد « سيت » ها، حتي بيشتر از فارس ها، تصوير بربر « آن ديگري» را ترسيم كند.

فرهنگ رسمي، فرهنگ روحانيون، فرهنگستان ها ودولت هاست. اين فرهنگ، مفاهيمي مثل وطن پرستي، درست كاري ، مرز ها ، و آنچه من آن را تعلق مي نامم، را تعيين مي كند.

اين فرهنگ رسمي است كه به نام جمع سخن مي گويد وسعي مي كند تا اراده عام، فكر و اخلاق عمومي را بيان كند و تاريخ رسمي ، متون اساسي، پدران بنيان گذار وآرامگاه قهرمانان و خيانتكاران را در اختيار دارد . و اين گذشته را از هر آنچه خارجي، متفاوت و يا نا مطلوب است ، پالايش مي دهد. تعيين آنچه مي توان يا نمي توان گفت و همچنين ممنوعيت هايي كه براي هر فرهنگي كه مي خواهد معتبر باشد ضروري است ،از اينجا ناشي مي شود.

در عين حال، حقيقت دارد كه در حاشيه فرهنگ مسلط، رسمي و يا مشروع ، فرهنگ هاي مخالف و يا متفاوت، جزمي يا نا متعارفي نيز وجود دارند كه جريان هاي متعدد مخالف قدرت را در بر مي گيرند، كه با فرهنگ رسمي در تقابل قرار دارد.

مجموعه كنش ها ي مربوط به اين جريانات مختلف حاشيه اي مثل فقرا ، مهاجرين، قلندران، آنهايي كه در اضطراب به سر مي برند، سركشان و هنرمندان را مي توان ضد فرهنگ ناميد.

اين ضد فرهنگ ، مولد انتقاد از قدرت مسلط و حمله عليه هر چه رسمي و جزمي است .

شاعر بزرگ عرب معاصر ، « ادونيس » صفحات بسياري در باره رابطه ميان « جزمي گرايي » و « نامتعارف انديشي » در فرهنگ عرب ، تدوين كرده است و نشان مي دهد كه بين اين دو ، ديالكتيك وتنش مداومي وجود دارد. اگراز اين منبع محرك خلاقه هميشه حاضر ، كه رويارويي رسمي و غير رسمي است، فهمي، حتي اندك، نداشته باشيم ، هيچ فرهنگي را نمي توانيم به درستي درك كنيم .

بي اعتنا بودن به اين جنب و جوش ها كه در بطن هر فرهنگي وجود دارند ، و تصور اينكه بين فرهنگ و هويت ، هماهنگي كامل بر قرار است ، به معناي ناديده گرفتن هر آنچه خلاق و بارور است ، مي باشد.

در ايالات متحده آمريكا، بحث بر سر تعريف آمريكا، از تحولات بيشمار ي عبور كرده و حتي دچار تغييرات چشمگيري نيز شده است .

دوراني كه به بچگي من باز مي گردد ، در فيلم هاي وسترن ، بوميان قاره آمريكا را به عنوان شياطين تبهكار و شرور معرفي مي كردند كه مي بايستي نابود و يا سركوب و مهار شوند؛ آنها را سرخپوست مي ناميدند و چون عملكردي در مجموعه فرهنگي داشتند، براي جلوه دادن به ترقيات تمدن سفيد پوستان از حضورشان استفاده مي كردند. (و اين در مورد فيلم ها همانقدر صدق مي كند كه در مورد تاريخ رسمي) . امروز اوضاع به كلي تغيير كرده است. سرخپوستان آمريكا ديگر به عنوان تبهكار جاني تلقي نمي شوند بلكه آنها رابه مثابه قربانيان ترقيات تمدن غربي در كشور مي شناسند.

فرهنگ و ضد فرهنگ

حتي موقعيت كريستف كلمب تغيير كرده است .تحولات چشمگيري در مورد سياهان آمريكايي و يا زن ها به وجود آمده است .« توني موريسون » دلمشغولي ادبيات آمريكا را براي تعلقشان به نژاد سفيد پوست ، كه در موبي ديك نوشته « ملويل» و يا « آرتور گوردون پيم» اثر « ادگار پو» به طرز گويايي بيان مي شود ، مطرح مي كند وتوضيح مي دهد : اما نويسندگان مهم مرد و سفيد پوست قرن نوزدهم و بيستم يعني مرداني كه نمونه و الگوهاي تعيين كننده ادبيات آمريكايي را آنطور كه ما مي شناسيم به وجود آوردند، در آثار خود از تعلقشان به نژاد سفيد به عنوان وسيله اي براي امتناع و پوشاندن و نامرئي ساختن حضور آفريقائي ها در بطن جامعه استفاده كردند.

از دنياي « ملويل» و « همينگوي » به دنياي « دوبوا» ، « بالدوين»، « لانگستون هوگ » و « توني موريسون » رسيده ايم : تنها همين موضوع كه امروز ، رمان ها و نقد هاي ادبي « توني موريسون » با چنين استقبال پر شوري روبرو شده است ، مبين ابعاد اين تحولات است .

نگرش مااز آمريكاي واقعي چيست؟ چه كسي مي تواندادعا كند كه قادر است تصويرو تعريف درستي از آن بدهد؟ اين پرسش پيچيده، عميقا قابل توجه است ،اما جواب به آن، با تقليل آن به چند كليشه ، عملي نيست .

كتاب كوچك « آرتور شلزنگر » (2) به نام « تفرقه در آمريكا » نگرش جديدي ازمشكلاتي ارائه مي دهد كه توسط مبارزات فرهنگي مطرح شده است و موضوع آن،تعريف دادن از يك تمدن است .

« شلزينگر» به عنوان مورخي كه به جريان مسلط تعلق دارد ، نگران است و اين قابل فهم مي باشد؛ زيرا در ايالات متحده، گروه هاي مهاجر بالنده ، اسطوره مشترك رسمي آمريكا را آنطور كه مورخين قديم اين كشور مثل « بانكروفت» ، « هنري آدامز» و اخيرا « ريشارد هوفستارد » عادت به ارائه آن دارند ، را مورد اعتراض قرار داده اند.

اين گروه ها مي خواهند كه تدوين تاريخ تنها بيانگر آمزيكايي نباشد كه توسط قدرتمندان و ملاكين طرح ريزي و رهبري شده است؛ بلكه امريكايي كه در آن برده ها، خدمتكاران، كارگران و مهاجرين فقير، نقش مهمي بازي كرده اند كه هيچگاه به رسميت شناخته نشده است .

روايت هاي اين آدمها كه گفتمان هاي پر طمطراقي كه از واشنگتن و بانك هاي سرمايه گذاري نيويورك، دانشگاه هاي نيو انگلند،و ثروت هاي هنگفت صنايع ميدل وست، آنها را به سكوت وا داشته بود،اكنون پيشرفت آهسته وآرامش تزلزل ناپذير روايت رسمي را مغشوش مي كند.

اين قصه ها،سوال طرح مي كنند، تجربه هاي محرومين را نقل مي كنندومطالبات افراد زير دست ، زنها، آسيايي ها، افريقاييهاي امريكا و اقليت هاي قومي و جنسي را بيان مي كنند.

ما چه با فريادي كه از دل شليزينگربر مي آيد موافق باشيم يا نه ، نمي توانيم با فرضيه اي كه او در كتابش طرح مي كند، مخالف باشيم ؛ كه براساس آن، تدوين تاريخ مناسب ترين راه براي دادن تعريف از يك كشور است و هويت يك جامعه، اغلب، در رابطه با تعبير تاريخي ازآن معني مي شود؛ يعني حوزه اي كه در آنجا تاييدات اعتراض شده و نفي احكام با هم تقابل مي كنند. و امروز ايالات متحده آمريكا در چنين وضعيت رويارويي بسر مي برد.

پي‌نوشت

1_ آينه هرودوت ، نوشته فرانسوا هارتوگ ، پوش 2001

2_ آرتور م شليزينگر : تفرقه در امريكا، 1991


برچسب‌ها:

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

Gravatar
نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 86 مشترک دیگر بپیوندید