تجربیاتی اززندگی و مهاجرت در خارج از کشور,هنرمندان و مسیقیدانان 9-

بدست

یادداشتی از «سید ابوالحسن مختاباد»، پایانی بر پرونده مهاجرت اهالی موسیقی

اول: از همان بدو تاریخ که مهاجرت های گوناگونی اتفاق افتاده است، مهم ترین پرسش این بود که دلیل این هجران و دوری‌ها چیست؟ چه عاملی سبب می‌شود تا آدمی‌ جایگاهی را که به آن خو کرده و بر پای نهال زندگی اش آب افشانده، رها کرده و به دیاری دیگر کوچ کند

اگر بخواهیم از زاویه لذت‌گرایان به این پدیده نگاه کنیم، ماجرا اندکی ساده می‌شود. این گروه از فیلسوفان معتقدند که آدمی به دنبال لذت و فرار از رنج است و سعی می‌کند در فضایی زندگی و زیست کند که بتواند بیشترین لذت را از زندگی ببرد. اما وقتی فضا و زندگی به گونه‌ای شد که نتواند آن لذت مورد نیاز خود را از زندگی به دست آورد، در پی جایگزینی برای آن فضاست و این گونه است که مهاجرت از شهری به شهری دیگر‌‌‌‌ و از کشوری به کشوری دیگر، اتفاق می‌افتد.

دوم: به رغم آنکه در ایران نزدیک به 7 میلیون تن به شکل مستقیم با موسیقی سرو‌‌‌‌‌کار دارند و نهادی همانند «خانه موسیقی» مرز اعضای خود را به 8 هزار نفر رسانده است؛ اما هنوز موسیقی به عنوان شغل و پیشه، چندان مورد اعتنای دولت نیست. این در حالی است که مشغولان به موسیقی فراوانند و بسیاری از این طریق ارتزاق می‌کنند و حرفه آن ها موسیقی‌گری است. موسیقی چه در طرب و چه در سوگ، کاربرد دارد و به دلیل نیازی که به این هنر متعالی در تمامی ‌شقوق زندگی حس می‌شود، و به رغم مخالفت هایی که با آن از سوی برخی منتقدان صورت می‌گیرد، موسیقی خود را اندک اندک تحمیل کرده و خود اسباب اثبات خویش شده است. امروزه چه در مراسم سوگ و چه در مراسم سرور، نمی‌توان از وجود موسیقی صرف نظر کرد و این نکته نشان می‌دهد که آن هایی که از حذف موسیقی سخن می‌گفتند، از اقتضائات طبیعی طبع آدمی ‌چندان آگاهی نداشته‌اند. آن ها به قول فیلسوفان انگلوساکسون‌، هواداران بایدی هستند که دیوار ستبر واقعیت، هستی و وجود را در برابرشان می‌نشاند و وادار به عقب‌نشینی‌شان می‌کند. این عقب‌نشینی البته برای برخی از منتقدان به گونه‌ای است که این بار به قدری عقب‌عقب رفتند که از آن طرف بام افتادند!

سوم: اهالی موسیقی، به خصوص بزرگان این هنر فخیم، از سال های اولیه انقلاب خاطراتی دارند که بسیار دردآور است. از جمله زنده‌یاد «علی تجویدی»، آهنگساز و نوازنده نامی ‌ویلن؛ که تعریف می‌کرد وقتی به خانه‌اش ریختند، سازی را بر سرش خرد کردند… اما به فاصله 20 سال بعد، علی تجویدی مورد احترام قرار گرفت و جایزه «چهره ماندگار سال در عرصه موسیقی» را از آن خود کرد. و این احترام البته به یکی- دو برنامه محدود نشد و اتفاقاً آقای تجویدی این خاطره را در پشت صحنه یکی از همین مراسم تعریف می‌کرد و گله‌مند بود که: چرا باید این برخورد‌های دوگانه در یک ساختار سیاسی صورت بگیرد؟

همین برخورد البته با «لوریس چکناواریان» هم صورت گرفت. سال های ابتدایی که چکناواریان به ایران آمده بود و به اجرای برنامه می‌پرداخت، یکی از روزنامه‌های منتقد سیاست های دولت آقای خاتمی ‌در حوزه فرهنگ، با نام آوردن از چکناواریان و طاغوتی خواندن او (!)، خواستار تسویه و اخراجش شد. چند سال بعد، دست‌اندرکاران همان روزنامه خود عهده‌دار امور فرهنگی در دولت شده و البته این بار با واقعیت کار یک موسیقی‌دان حرفه‌ای بیشتر آشنا شدند و در نهایت کار به جایی کشیده است که در اجرای سمفونی «رسول عشق و امید» وزیر و رئیس دولت هم از کار چکناواریان تقدیر به عمل آوردند!

چهارم: یکی از پرسش های مهمی ‌که همیشه در ذهنم وجود داشت، از هم پاشیده شدن «کانون فرهنگی و هنری چاووش» بود. این کانون به همت «محمدرضا لطفی» و «هوشنگ ابتهاج (سایه)» پا گرفت و در نهایت به جریانی مبتکر و خلاق در موسیقی ایرانی تبدیل شد و به نوعی هویت بخش موسیقایی انقلاب سال 57 را با این گونه موسیقی و هواداران و اجرا کنندگان آن، تعریف می‌کنند. این گروه همان هایی بودند که در اعتراض به کشتار 17 شهریور، همگی از رادیو استعفا دادند و بیرون زدند. همان هایی که در شور و شوق ابتدای انقلاب، کارهایی را تصنیف کردند که همچنان به عنوان هویت موسیقایی آن دوران به کار می‌رود.

اما وقتی سال های اولیه دهه شصت رسید، کانون فرهنگی و هنری چاووش به یکباره تعطیل شد. لطفی به دیار فرنگ رفت و علیزاده نیز چندی بعد ترک دیار کرد. برخی دلیل چنین فروپاشی در جاندارترین موسیقی آن دوران را به اختلافات میان خود آن ها تعبیر می‌کنند. اما نگاهی دقیق‌تر به تحولات سیاسی و اجتماعی نشان می‌دهد که این گونه برداشت از تعطیلی چاووش، ساده کردن قضیه و پاک کردن صورت اصلی مسئله است. به گمان نگارنده، علت اصلی چنین تعطیلی و سپس مهاجرت برخی از اهالی موسیقی را باید در فضایی تعریف کرد که برای موسیقی و فعالان موسیقی ایجاد شده بود؛ در آن دوران کسی جرات حمل ساز در خیابان را نداشت، همچنان که آقای «ذوالفنون» در کتاب «گل صدبرگ» گفته بود که: حمل ساز تقریباً ممنوع بود و کسی جرات نمی‌کرد به شکل علنی سازی را با خود حمل کند. در همین دوران، برخی از بهترین سازهای موسیقی سنتی توقیف و البته مشخص نیست که به چه سرنوشتی دچار شدند…

پنجم: اما در همان زمانی که گروهی از اهالی موسیقی به اجبار به دیار دیگر کوچ کرده بودند، گروهی هم ماندند و در فضای دلهره‌آور موجود به فعالیت خود ادامه دادند. آن ها گروهی بودند که تمامی ‌رنج‌ها را به جان خریدند تا بتوانند فضایی را برای موسیقی ایجاد کنند. برخی هم همانند «مازیار (عبدالرضا کیانی)» و «فرهاد مهراد» و… در اوج ابتکار و خلاقیت و در حالی که می‌توانستند کارهای درخشانی را انتشار دهند، از فعالیت بازماندند.

در این میان، البته سوءتعبیر‌ها همچنان ادامه داشت و حتی برخی از آثار اسباب سوءتفاهم را هم فراهم می‌آورد؛ که آلبوم «بیداد» آقای شجریان و مشکاتیان از جمله آن ها بود، که به زندان رفتن استاد را هم سبب شد.

ششم: اکنون اما به نظر می‌رسد با توسعه‌ای که در فن‌آوری و ارتباطات ایجاد شده است، اخلاق فعالان هنری این دوره هم دگرگونی‌های خاص خود را یافته و برخی از هنرمندان دلیلی نمی‌بینند که این همه رنج و الم را به جان بخرند. اگر به همان اصل فیلسوفان قائل به لذت باز گردیم، می‌بینیم که چهره‌هایی (به‌خصوص در موسیقی پاپ و غیرسنتی) که به دیار فرنگ مهاجرت کرده‌اند، مهم ترین مشکل خود را نبود فضایی برای فعالیت دانسته‌اند. فعالیتی که زندگی و عشق و امید خود را روی آن سوار کرده‌اند و البته به دنبال منافعی (چه مادی و چه معنوی) هستند. همانند هر انسان دیگری در هر پیشه دیگر.

داستان این گروه، همانند داستان مجنون است در صحرا، با شتری که بچه‌ای داشت. در این روایت مجنون به دنبال لیلی است و سوار بر شتر می‌خواهد زودتر به این مقصد برسد؛ اما شتری که او بر آن سوار است، بچه‌ای دارد که به دلیل دلبستگی به بچه، چند قدمی‌ که به جلو برمی‌دارد، دوباره به هوای بچه باز می‌گردد و این‌گونه روز‌ها و هفته‌ها مجنون در صحرا سرگردان بود. تا اینکه در نهایت به این جمع‌بندی می‌رسد که برای رهایی از این سرگردانی، خود را از شتر به زیر اندازد و حتی اگر زخمی ‌و از کار افتاده هم بشود، لنگ‌لنگان مسیر منزل لیلی را در پیش بگیرد، که زودتر از سوار شدن بر شتر به مقصد خواهد رسید!

هفتم: داستان مولوی، حکایت تناقضی است که دامن‌گیر برخی از اهالی موسیقی شده است. دراین تناقض البته امید‌هایی هم هست؛ امید به اینکه مجوزی بگیرند و فعالیتی را به شکل رسمی ‌و بنا بر حقوقی که قانون برای آن ها معین کرده است، سامان دهند. اما این امید‌ها مشخص نیست راست باشند، چرا که به قول روانشناسان و علمای علم اخلاق: امید دروغین، آدمی ‌را در برزخ نگه می‌دارد (همانند مجنون سوار بر شتری که حرکت نمی‌کرد). اما ناامیدی سبب می‌شود که فرد به دنبال راه حلی دیگر برود و سر بر دیواری دیگر بکوبد، تا شاید روزنه‌ای از جایی دیگر باز شود؛ کاری که برخی از اهالی موسیقی انجام می‌دهند، که آخرین آن «محسن نامجو» بود که ترک یار و دیار کرد تا بتواند گلیم خویش را از آبی دیگر بیرون کشد. اما باید دید که آیا او می‌تواند رنج دوری از یار و دیار را تحمل کند و لذتی را که در موطن خود به دست می‌آورد، در دیگر نقاط هم به دست ‌آورد؟

مطالب دیگر این پرونده: پرونده ای برای مهاجرت اهالی موسیقی

گزارش مهاجرت اهالی موسیقی

پرنده های مهاجر (آن ها که رفتند)

«نیلوفر لاری پور» درباره رفتن شادمهر می گوید

آنتی مهاجران (آن ها که آمدند)

«حمید اسفندیاری» از فرار مغزها می گوید

بغض قناری ها (آن ها که ماندند)

«سیمین غانم» درباره نرفتنش می گوید

زیرزمینی ها (آن ها که می خواهند بروند)

تهرانجلسی ها (آن ها که می آیند و می روند)

آن ها که در رفت و آمدند (سنتی ها)

نت های آنطرف رود (آن ها که آنجا معروف شدند)

به نقل ار:

پرونده مهاجرت اهالی موسیقی، ماهنامه «نسیم هراز»، شماره

برچسب‌ها:

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

Gravatar
نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

خواهشمندیم برای بیان دیدگاه در وب‌نوشتتان به وردپرس.کام وارد شوید.

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 84 مشترک دیگر بپیوندید