تجربیاتی از زندگی و مهاجرت در خارج 8

بدست

اصول چهارگانه رابطه “مهاجر” و “ايران”:

(1) ما قادر به زندگی در ايران نيستيم و نخواهيم بود
ما با کسی تعارف نداريم: ما نمی توانيم در ايران زندگی کنيم …. اصلا بحث اين حکومت و اون حکومت نيست … اصلا بحث عدم وجود امکانات و حقوق اوليه پيشرفت و زندگی نيست … شايد فقط از اينکه در يک صف کسی با زرنگی از ما جلو بزنه آزرده می شيم … شايد فقط از رانندگی با آرامش در بين خطوط و زدن راهنما لذت می بريم … شايد اصلا بحث اين هم نيست … شايد فقط و فقط همون جور که علی های دايی و کريمی حق دارند از پيشرفت خودشون در يک باشگاه سطح جهانی استفاده کنند و لذت ببرند ، ما هم برای پيشرفت و لذت احتياج به فضای بزرگتری داريم … به هر حال و با هر دليلی ، ما با کسی تعارف نداريم: ما نمی توانيم در ايران زندگی کنيم …

اما با خودمون هم تعارف نداريم: ما ديگر هيچ گاه قادر به زندگی در ايران نخواهيم بود. بله … درسته … عوض شدن شرايط واقتضائات خانوادگی و بيزنسی بعضی از ما را به ايران بر می گردونه ، اما حتی در صورت برگشت هم ديگر در “ايران” “زندگی” نخواهيم کرد: …. يا “ايران” ايران نخواهد بود (همون جور که بنگلور ای که اون هندی بهش برگشت اون بنگلور نبود) … يا “زندگی” ، زندگی… ما اين حقيقت را می دونيم و با خودمون تعارف نداريم.

(2) ما قادر به زندگی بدون ايران نيستيم و نخواهيم بود
ايران با ماست … ما ديوانه ايرانيم … صد ها بار news.gooya.com را چک می کنيم … از مردم درون ايران بيشتر روزنامه ايرانی می خوانيم … موقع انتخابات از مردم درون ايران بيشتر حرص و جوش می خوريم … دعای ربنای رمضان در وبلاگها ما را ديوانه می کنه … بارها خاطرات ايران را مرور می کنيم … برامون مهمه الان ايران سرده يا گرم؟ … پاييزه يا بهار؟ …. مردم خوشحالند يا ناراحت؟ … عاشق دوربينهای کنترل ترافيک تهران هستيم … هر چند وقت يک بار به ايران سفر می کنيم و در تمام روزها و ماههای بعدش با سرخوشی اون به کارهامون ادامه می ديم … هرچند به روی خودمون نمیاريم ، اما يک چيز را خوب می دونيم: … ما ديوانه ايرانيم …

(3) ما می توانيم به ايران کمک کنيم
ما بهترين گزينه برای کمک به ايران هستيم …. ما تنها با جمع کردن 1 سنت از هر دلار درآمدمون که 90 برابر پول ملی ما ارزش داره می تونيم هزاران کار انجام بديم … (ما با چشم به هم زدن انسانی را آزاد کرديم) … ما با منتقل کردن ديده هامون از تجربيات کشورهای ديگه می تونيم تاثيرگزار باشيم (سرنوشت خواهر و برادر و خواهرزاده و برادرزاده من و تو در خطره اگر در همين وبلاگهای شخصی مون واقعيتهای اجتماعی دنيا را براشون نگيم … دختر خطرناکه يا الکل؟ الکل خطرناکه يا اکس؟ ميلياردها نفر از مردم دنيا چه کرده اند؟) …. ما اگه حتی فقط و فقط به فکر پيشرفت خودمون باشيم باز برای ايران مفيديم … دهها تحقيق و paper نشون داده رسيدن مهاجر به هدفهای خودش و سمبلی که به عنوان موفقيت به وجود مياره باعث رشد و تکاپوی مفيد در کشور مبدا می شه … ما بهترين گزينه برای کمک به ايران هستيم ….

(4) ما می توانيم از ايران انرژی بگيريم
می دونی … اگه قرار بود قدرت انتخاب داشته باشم، دوست داشتم “روزها” را در غرب زندگی کنم و “شبها” را در شرق … “هيجانم” در غرب باشه و “سکوتم” در شرق … “بيرونم” در غرب باشه و “درونم” در شرق … ايران يعنی شرق … يعنی شب و سکوت و درون … ما به اينها احتياج داريم … البته غرب هم از اينها داره ، کوئيلو و بودا بار داره … اما اگه غرب بايد کوئيلو داشته باشه تا حرفهايی از جنس مولانای ما را تکرار کنه، تک تک ما يک مولانا هستيم … اگه غرب بايد بودا بار داشته باشه تا با موزيک شرقيش به آرامش برسه تک تک ما در بودا بار بزرگ شده ايم …. البته فرهنگ خودمون را خوب می شناسيم و از بابت 90 درصد اون شرمساريم. اما قدرت تفکيک بخشهای خوب و بد اون را داريم و لازم نيست به دليل حوادث روزگار با همه اون خداحافظی کنيم … از آرامش Starbucks و شيطنتهای nightlife محل زندگيمون لذت می بريم ، اما گاه و بيگاه هم با ربنای شجريان به آسمان می ريم ، با خوندن حافظ ديوانه می شيم ، و برای بچه هامون با افتخار از سرزمين مولوی ها تعريف می کنيم …

… قادر به زندگی در ايران و بدون ايران نيستيم اما تا عمر داريم ازش انرژی می گيريم و بهش کمک می کنيم …

از وبلاگ سلمان

ونیز بخوانید:

مهاجرت، کلیدی گم شده

این مقاله ای است که برای شماره امروز شهروند امروز نوشته ام.

فقط آن کلید نمی گذارد ورنه چه عیب داشت مهاجرت. به قول سعدی نتوان مرد به زاری که من آن جا زادم، یا به قول فلانی کجا خوش است آن جا که دل خوش است. اما کلید…

سال ها با چشم بسته و باز، صبح های زود و شب های دیر، وقتی کلید در جیب بود چه غم از روزگار. کلید چو در را می گشود چشمی منتظر بود، اگر نه چشمی، دری و پنجره ای، زیراندازی، کمدی چوبی که همه عمر آن را گشوده ای و در آینه اش خود را دیده ای، همه عمر رخت و جوراب شسته تعارفت کرده است.

مهاجرت یعنی کلیدت گم شده، کلید یعنی اذن ورود به جائی که روی دیوارش جای خط عمر برجاست، مثل تقویم دیواری سلول. همان خط ها که اندازه قد را نشانه می زدند. هر چند بار رنگ شده باشد آن دیوار، باز آن پائین جای زخمی را در خود دارد که پسرکی با قلم تراش به دیوار انداخت، و بالاتر از سر خود نشانه زد. می خواست زود دستش به شیرینی های لب طاقچه برسد و زودتر از بالای رف آن کتاب جلد چرمین رابردارد و در آن جست و جو کند، شاید بفهمد این کتاب چیست که هم مادر بزرگ با خود چهارشنبه شب ها به هیات می برد، و هم دائی شب هائی که تخت می زند در حیاط با رفقایش به شادخواری، آن را کنار دست دارد و از روی آن می خواند. تازه مادر هم هر وقت دو سه ماه می شد و از پدر زندانی خبر نبود می رفت و آن را باز می کرد و چشم های خود را می بست. باید زودتر بلند شد و به رف رسید. بلند شد به حافظ رسید. بلند شد و رفت با رفقا روی تخت شیرازی حیاط نشست.

کلید یعنی اعتماد به نفس. یعنی جائی هست که از سرمای بی رحم زمستان و گرمای طاقت کش تابستان می توان به آن پناه برد. در گرمای قلب الاسد کولر ندارد، پنکه ندارد به سقف که بگردد و بگردد و بگردد، و ترا خیالباف گرد جهان بگرداند؟ اما حصیری به پنجره دارد که سایه خط دارش به دیوار خود مولد خنکاست. پشت در سکنجبین با یخ اگر نیست، جرعه آبی هست که بتوان به صورت زد. زمستان اگر بخاری و شوفاژ فرنگی مآب نیست، کرسی مادر بزرگ هست با مجمعه رویش با شب چره، و رادیو قصه های شب، و وز وز چراغ زنبوری.

مهاجرت یعنی کلید گم شده است. و وقتی کلید گم شود، انگار بخت گم شد و آدم خیالی می شود. کسی نیست تا بگوید ای خیالباف کجا هستند این ها دیگر در تهران. کدام خانه، کدام حصیر، کدام کرسی، کدام کفترخون. در مهاجرت اما همه این ها زنده می شود. کوچه زیبا، دعواهای خیابانی بعد هر تصادف نمک زندگی . آلودگی هوا هم بخشی از زندگی.

آن نویسنده تابلوئی داشت بر دیوار اتاقش، اتاق رو به قبله در خیابان امیریه، همیشه در برابر چشمانش بود. تابلو کلبه ای را نشان می داد، بالای کوهستانی و همه زمین و آسمان برف پوشیده و سفید. از دودکش کلبه دودی بر می خاست. مرد همه عمر چنین خانه ای را حسرت می برد. از دودی که از کلبه بر می خاست می گفت راز زندگی پیداست، در منظرش تابلو با همه سکونش معنای زندگی بود. و از تماشایش خسته نمی شد. تا آن که زد و کلیدش گم شد.

نویسنده آشنا در آتشگردان عمر که آدمی را در خود می گرداند و می گرداند و می برد هر جا که خاطرخواه اوست، گشت و گشت و گشت و در یکی از شمالی ترین نقطه های زمین فرو افتاد. جائی کلیدی گرفت که درست همانند کلبه محبوبش بود، این را روز اول برای خواهر نوشت. مرد به آرزو رسیده سال بعد نوشت “آن کلبه وقتی به دیوار خانه ام جا داشت معنای زندگی بود، بیرون از آن جا، حتی وقتی کلیدش در جیب من است، و دود هم از دودکشش به هوا باز بهشتی نیست. “

مهاجرت یعنی کلیدی گم کردن. و کلیدهای دیگر انگار دری به بهشت وانمی کند. خط عمرت نیست به دیوارش، بر رفش کتاب قطور هست ولی یلو پیچ لندن که حافظ سوخته بال مادر نیست. لکه های شادخواری دائی بر آن کجاست این که هر سال هم نو می شود.

کسی را می شناسم که وقتی سرانجام دور از خانه کلیدی گرفت، زود به خانه رفت، لای بقچه بسته اش کلید خانه خود را آورده بود، بیرونش کشید، گذاشت کنار این کلید تازه. و از دور نگاهشان کرد. و اگر اشک حسرتی بود برای غریبی کلیدی ریخت که زبان کلید تازه نمی دانست. زبانش را می دانست ها، زبان دلش را نمی دانست.

مهاجر هر جا در جست و جو کلید آن کشو چوبی ست. همان کشوئی که هر کلیدی به آن می خورد و تازه با چنگال هم باز شدنی بود، اما این کلید قلنبه زردرنگ با آدمی به مدرسه می آمد. کلید در جیب، یعنی من هستم، پایم روی زمین است، جائی دارم، یک جای چند ده سانتی متری که در آن نامه ای هست که هیچ کس نمی داند از کیست و از کجاست جز من. عینک شکسته بسته ای دارم ساخت عینک سازی طلوع ناصرخسرو روبروی اداره تلفن، تسبیح شیخک شکسته ای، مهر مدیرالماللک، سنگ قلمتراشی دارم با لکه های سیاه بر آن، و دفتر سرمشق خط درشتی. و دفتری با نقاشی ریز گور و جغد و دار، و در کنار صفحه نقش یک مرد عینکی و زیرش جمله در زندگی زخم هائی هست که آدم را مثل خوره… و شاپرک های خشگ شده لای برگ های دفترست و برگ های چنار پائیزی پهن شده، و در هر صفحه سئوالی را چندین و چند تن جواب داده اند: عشق چه رنگی است. اگر در اتاق را باز کنی و ببینی ماه در آن جا قایم شده به او چه می گوئی.
آن کارت ویزیت هم در همان کشو مانده، ایمن است. یک تکه مقوای نازک است رویش نوشته شده “فدایت شوم. شرفیاب شدم برای عرض تبریک عید متاسفانه افتخار زیارت نیافتم. خدمت سرکار علیه عالیه عرض تبریک و دستبوس دارم” و پایش امضائی و پشتش نوشته ای چاپی: محمد مصدق.

نفرین مهاجر وقتی به کلیدش فکر می کند به کیست. پاسخ آسانی ندارد این سئوال. اما این قدر هست که خوش بخت ترین مهاجران و سیاه روزگارترین آن ها، کلیدشان در جنگ قدرت گم شده، گاه خود جزئی از جنگ بوده اند و گاه نه، مثل همه غیرنظامیان بی گناه که در هر جنگ کشته می شوند و گاه به تعداد افزون تر از نظامیان حرفه ای و قدرتمداران اند.

نسل اول کلید گم شدگان را اگر قصر خورنق هم نصیب آمده باشد اما وقتی می گویند در خانه خوابیده بودم نیمه شب ناگهان در زدند… قصر خورنق را نمی گوید بلکه هنوز خواب خانه کوچکی را می بیند که بوی پیچ امین الدوله اش در دماغ اوست و در پشت بامش جای میخ طویله هائی هست که بند پشه بند به آن استوار می شد.

نسل اول مهاجران قربانی می شوند چون خوابشان با فرزندانشان یکی نیست. در خواب آن ها و فرزندانشان آدم ها به یک زبان حرف نمی زنند، و کلیدشان یکی نیست. ما پنج میلیون کلید گم شده داریم.

از مسعود بهنود

ونیز از خبرنامه گویا

مادران مهاجر؛ تنها ميان بلاتكليفی، اضطراب و رويای خوشبختی، ناهيد كشاورز، ايران امروزhttp://news.gooya.com/society/archives/019637.php

برچسب‌ها: ,

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

Gravatar
نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

خواهشمندیم برای بیان دیدگاه در وب‌نوشتتان به وردپرس.کام وارد شوید.

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 84 مشترک دیگر بپیوندید