تجربیاتی از زندگی و مهاجرت در خارج 7

بدست

از کوچ روزنامه نگار شایان مشاطیان

عطش رفتن

(این مطلب را در فردوگاه وین، وقتی از تهران به تورنتو برمیگشتم نوشتم و بدون هیچ ویرایشی منتشرش میکنم(

باز هم یکی دیگر ازآن لحظات برزخی فرودگاهی. هیاهوی سه هفته شلوغ در ایران را پشت سر میگذاری و ساعاتی چند معلق هستی تا به مقصد برسی. و حالا که تنها نشسته ای متوجه میشوی که در تمام این سه هفته تقریبا روزی نبوده است که با کسی سخن از مهاجرت و ماندن یا رفتن به میان نیامده باشد.

به جز معدودی از افراد، همه، رفتن را بدیهی میدانند و اینکه «اگر امکانش بود باید رفت». از پدر و مادرها گرفته تا بچه ها. و اگر بخواهی استدلال کنی که رفتن لزوما به معنی تغییری بهتر نیست، البته پیشاپیش باید توجیه کنی که چرا خودت رفته ای. و وقتی بگومگوهای دائمی مسافران و راننده های تاکسی سر کرایه یادت می آید، یا چهره ناخوشایند آقایی که در فرودگاه مهراباد می آید کنارت می ایستد و دود سیگارش را مستقیما به صورتت میفرستد، یا منشی فلان اداره دولتی که فکر میکند چون تلفن زده ای نباید توقع گرفتن اطلاعات کامل را داشته باشی و لازم است زحمت تشریف فرمایی در میان دود و ترافیک سنگین را هم به جان بخری، فکر میکنی خوب درست است. حق بدیهی هر کسی است که دور از تنشهای بیمورد، زندگی آرامی داشه باشد. اما بلافاصله این تصویرها، جای خود را به همه مثالهایی از مهاجرتهای ناموفق که در ذهن داری میدهد. دندانپزشکی در کانادا که تعهد کرده مطب باز نکند و حالا در پیتزا فروشی کار میکند. یا فلان مدیر عامل بسیار موفقی که ملییاردها تومان پروزه در ایران اجرا کرده و حالا در آلبرتای سرد و دور افتاده در خانه نشسته و از محل کرایه طبقه دوم خانه اش زندگی اش را میگذراند و هر روز به جای قلمی که دهها طرح و نامه را امضا میکرد و به جریان می انداخت، حالا ریموت تلویزیون را در دست دارد و از این کانال به آن کانال میرود.

دوباره برمیگردی به تصویری که حالا از دختر دایی نوزده ساله ات به دست آورده ای: در حالی که از پدر و مادرش میپرسد که چرا انقلاب کردید و در پی چه بودید، آنچنان در باب لزوم تغییر از راه اصلاح تدریجی حرف میزند که حتم میکنی هیچ نخوانده باشد، آیزایا برلین را تمام کرده و قدرت راسل را از بر است. اما واقعیت این است که حتی اسم اینها را نشنیده است و در تمام مدتی که این حرفها را میزند یک چشمش به گوشی موبایلش است و با یک انگشت به سرعت پیغام و پسغام میفرستد و میگیرد و چشم دیگرش به بازی پیمان ده ساله با باکس سونی و ماشین مسابقه اش بر صفحه تلویزیون است. و فکر میکنی واقعا چه فرقی میان این دو بچه با بچه های کانادا است؟ در پوشیدن لباس متفاوتند یا دلمشغولیهای روزمره؟ در درس خواندن (یا نخواندن) متفاوتند یا ارتباطشان با پدر و مادر و خانواده؟ واقعیت این است که این نسل هم به همان اندازه ویل دورانت را میشناسد که همسن و سالهای کانادایی و اروپاییشان. چاله چوله های خیابان را که پشت سر میگذاری و به درون خانه ها میروی با کمال تعجب میبینی که دوستانت در بین چهارصد کانال ماهواره ای در حال انتخاب پنج یا ده کانالی هستند که خودت در تورنتو با وسواس از میان انبوه شبکه های کابلی و ماهواره ای انتخاب کرده ای (و البته تو ماهیانه صدهزار تومانی برایش پرداخت میکنی در حالی که در ایران مجانی است!). میروی میدان محسنی و دنیال مغازه کفش فروشی میگردی که تا سال پیش هم مشتری اش بوده ای و هر چه میگردی اثری از آن نمی یابی و به جای آن و تمام همسایه ها و تولیدکنندگان مشابهش، نمایندگیهای اجناس ترک و هنگ کنگی و چینی را میبینی که در رقابت با محصولات داخلی گوی سبقت را برده اند و همان لباسها و طرحهایی را میبینی که در اغلب فروشگاههای تورنتو برای طبقه متوسط اجتماع عرضه میشوند. و فکر میکنی زمانی که ایران عضو گات شود بجز اینکه صنایع خودروسازی و چند زمینه دیگر که به ضرب و زور رایانه دولتی یا گمرکات سنگین همچنان داخلی مانده اند دیگر چه چیزی متفاوت از ینگه دنیا میماند؟

به کار و حرفه خودت فکر میکنی: همان اتفاقی که دقیقا ده سال پیش اینسوی آبها اتفاق افتاده است در جریان است: تب آی-تی و اینکه هر سازمان کوچک و بزرگی وب سایت داشته باشد و بخش آی-تی راه بیاندازد و آدم بگیرد و طرح بدهد و همه چیز را ببرد روی شبکه و مجازی کند. و برایت مثل روز روشن است که تا چهار پنج سال دیگر، قبرستانی از سایتها و نرم افزارهای به دردنخور وجود خواهد داشت که یکی یکی شروع میکنند به اصلاح و بهبود و دوباره بخش آی-تی را بفرستند بیرون سازمانشان و بخشهای اضافه را خذف کنند و رویاهای عجیب و غریب مثل دولت تمام الکترونیک و پایتخت الکترونیک و دانشگاه مجازی و… را به یک شبکه اطلاع رسانی کارا و مفید تقلیل دهند و همان قصه که در کانادا و امریکا دیده ای دوباره تکرار شود و هی مقایسه و مقایسه و مقایسه و مقایسه…

اگر قرار است همه جای دنیا اینقدر شبیه هم باشند پس این عطش رفتن بر ای چیست؟ یادت می آید به زمانی که تصمیم به رفتن گرفتی و اینکه در آن زمان نه آنقدر از اوضاع اجتماعی آزرده بودی که نتوانی تحمل کنی، نه با بیکاری سر و کله میزدی که به دنبال موقعیت بهتری باشی، و نه جنگ قدرت و جناحهای سیاسی حاکم در زندگی تو نقشی داشت که با تغییر و تبدیلش جایت تنگ یا فراخ شود. همه آنچه بود یک معما بود. معمای آن سوی مرز. معمای دیدن آن طرف خط ترانزیت. معمای دیدن آدمها و خیابانها و ساختمانهای آن طرف خط. معمای دیدن رنگهای مختلف و طعمهایی متفاوت. معمای توسعه. معمای تکنولوزی. معمای آنچه در ینگه دنیا میگذرد و اینکه از نزدیک و بی واسطه لمسش کنی که چگونه است. معمای ثبات و پیش بینی پذیر بودن زندگی. معمای امنیت فکری و روانی. معمای حریم شخصی و حفظ حرمت آدمها در کوچه و خیابان. و حالا بعد از سه چهار سال غوطه ور شدن در زندگی این طرف، میبینی بخش عمده ای از آنچه در باره امنیت شغلی و اجتماعی میگفتند، آنچنان که تصور میشود هم فراهم نیست. اگر در ایران یک کارگر یا کارمند ناکارآمد را با صد مرحله عجیب و غریب هم نمیتواندد از کار بیرون کنند، در کانادا (که از قضا سوسیالیست ترین هم هست) با یک کلمه عذر کسی را می خواهند و آن امنیتی که حرفش را میزنند شاید برای یک کانادایی فراهم باشد اما برای اینکه تو به آن درجه از پشتیبانی دولتی و اجتماعی دست یابی چند سالی باید صبح تا شب بدوی و کار کنی و مالیات و بیمه ات را بدهی تا به بخشی از آن دست یابی.

اگرچه تا پیش از داشتن پاسپورت آبی، رفتن به هر کشور دیگری پروزه ای عظیم و اغلب نا ممکن بود و حالا بدون ویزا هم میتوانی چند ماه در اغلب کشورهایی که همیشه دلت میخواست انها را ببینی اقامت کنی، اما دست آخر برای اینکه بتوانی دو هفته آزاد باشی باید یک سال صبر کنی که همان دو هفته را دلت نمی آید ایران نروی و در این میان با دو روز یا سه روز رفتن به کشوری دیگر چیزی به دست نمی آید. اما همینکه میدانی هر وقت دلت خواست و توانستی برنامه ریزی کنی «درها باز است» آن وقت به یکباره عطش رفتنت فروکش میکند. دیگر اصل بر رفتن نیست. دیگر اقامت در هر شهر و کشوری همانقدر برایت اهمیت دارد که بدانی در آن شهر چه میکنی و چه کاره هستی. آیا واقعا همه این عطش رفتن به خاطر این است که ذهنا و عملا امکان آن نیست؟ آیا قدری و فقط قدری اوضاع و احوال اجتماعی در ایران بهتر میبود، باز هم این همه میل به رفتن در همه جا شعله می کشید؟

چرا مهاجرت کردم؟
- برای دیدن دنیا
- برای اینکه در ایران به هر کاری که «هوس» کرده بودم دست زده بودم:‌ از کار در سازمان دولتی، اداره شرکت خصوصی، کمک به تاسیس مراکز آموزشی و پژوهشی، تولید برنامه برای تلویزیون، انتشار مجله و نشریه، تحصیل در دانشگاه خوب، مقدار محدودی الواتی و… برخی از این هوسبازی‌ها را نصفه نیمه سمبل کرده بودم و همینقدر که کنجکاویم برطرف شد رهایشان کردم (مثل ساختن برنامه تلویزیونی، مشاور بودن در این وزارتخانه و آن موسسه) و برخی را با عشق و علاقه دنبال کردم (مثل انتشار نشریه)
- آن طرف مرز برایم معما بود.
- فکر می‌کردم بلد نیستم زندگی کنم و باید سبک و سیاق زندگی یاد بگیرم و زندگی در ایران این موقعیت را برایم فراهم نمی‌کرد.
- به شدت مشغول کار اجرایی شده بودم و از این موضوع ناراحت بودم.
- بسیاری از دوستانم به خارج رفته بودند و مشغول تحصیل در برنامه دکتری بودند و قدری احساس عقب ماندگی داشتم. فکر می‌کردم باید درسم را ادامه بدهم حتی به صورت پاره وقت در یک دانشگاه خوب.
- به علت نوع شغل و شاید موقعیت اجتماعی احساس می‌کردم خیلی زیاد زیر ذره بین هستم و آزادی فردی برای کارهایی که دلم می‌خواهد بکنم را ندارم. کارهای ساده‌ای که شاید صرفا با عرف اجتماعی که من به طور عمده باید معیارهایش را رعایت می‌کردم جور در نمی‌آمد. حتی چیزهایی ساده مثل رنگ لباسی که می‌پوشیدم. بعدها فهمیدم برخی از آنها معیارها خودساخته بوده و زیادی خودم را تحویل می‌گرفتم و برخی هم واقعی بود.
- وقتی می‌دیدم کاوه با دکتر ادیب سلطانی انگلیسی حرف می‌زند حسودیم می‌شد! ولی از شوخی گذشته، زبان بلد نبودم و اعتقاد داشتم بجز افرادی انگشت شمار که به طور حرفه‌ای زبان می‌خوانند، تنها راه تسلط واقعی به زبان انگلیسی چند سالی زندگی در محیط است.
- به شناخت توریستی از کشورها اعتقاد نداشتم (و ندارم) و فکر می‌کنم برای اینکه واقعا یک فرهنگ را درک کنی باید چند سالی در آن غوطه بخوری و در میان مردمش زندگی کنی. تا وقتی نتوانی خطوط نانوشته روزنامه‌ها و مجلات را بخوانی چیز زیادی راجع به آنها نمی‌دانی.
- در باره مدرنیسم و غرب و… خوانده بودم و زیاد شنیده بودم و دوست داشتم آن را از نزدیک تجربه کنم و با آموخته‌هایم مقایسه کنم. بگذریم که تجربه دردناکی بود وقتی فهمیدم تورنتو غرب نیست!
- هنگام مهاجرت تنها چیزی که در ذهنم نبود زندگی بهتر بود. علی رغم مسائلی که از نظر اجتماعی و سیاسی زندگی در ایران وجود دارد، شخصا مشکل زیادی با آن ندشتم چون زیاد گریبانگیرم نمیشد (فکر میکنم مثلا در مجموع سه چهار بار کمیته و نیروی انتظامی جلویم را گرفت که یک بارش با خواهرم بودم و یک بار هم با زنم!) . کلا زندگی در ایران هم خوش می گذشت و گاهی بیشتر از اینجا
- اغلب با کسانی سر و کار داشتم که حداقل چند سالی را در خارج از کشور زندگی کرده بودند و به وضوح اندوخته‌هایی داشتند که ممکن نبود با ماندن در ایران به آنها دست یافت.
- اما آنچه نهایتا باعث شد تصمیم بگیرم همه موارد پیش گفته بود و هیچ یک نبود. فقط یک فکر یا بهتر بگویم یک سوال باعث شد تصمیمم را قطعی کنم: وقتی در شصت سالگی پشت سرم را نگاه می‌کنم، آیا تصمیم درست این بوده است که در سن سی سالگی از ایران بیرون بیایم و دنیا را دیده باشم یا نه؟! و قطعا پاسخ این سوال مثبت بود.
- اما یک نکته را هم باید اضافه کنم که بین «تصمیم» برای مهاجرت و «اقدام» برای آن فاصله وجود دارد. آنچه نهایتا باعث شد من اقدام کنم، علاوه بر شرایط آسان برای مهاجرت به کانادا، نامردی بود که قرار شد با هم اقدام کنیم و بیاییم که نهایتا مرا روانه کرد و خودش ماند!

مهاجرت (2) – مهاجرت که کردم چه شد؟

- دو هفته مانده بود ویزایم باطل شود که بالاخره آمدم!
- دو سه ماه اول خیلی خوش گذشت و مثل یک تعطیلات دلپذیر بود، خصوصا با میزبان خوبی که داشتم.
- یک سال اول عملا صرف تثبیت شغل و درآمد در محیط جدید شد.
- افسردگیم که باعث میشد ساعتها پیاده راه بروم، فکرهای فلسفی کنم، سر قرارهایم نروم و … برطرف شد. به احتمال زیاد محصول آلودگی هوای تهران بود!
- مهارتم در زبان تا وقتی که دو ماه تمام هر روز در خانه نماندم و هفده هجده ساعت تلویزیون نگاه نکردم و روزنامه نخواندم و لغت در نیاوردم بهبود پیدا نکرد! احتمالا این کار را در ایران هم می‌شد کرد!
- دچار بحران «مشروعیت» شدم! در کانادا تقریبا هیچ کس مرا نمی‌شناخت و نمی‌دانست که من معتقدم چقدر آدم مهم و کلیدی‌ای هستم! وبلاگ کمک کرد قدری این عقده را فرو بنشانم و با گفتن حرف تازه‌ای برای آنها که پشت سر گذاشته بودم خودم را قدری بازتعریف کنم.
- برای اولین بار در عمرم بعد از دبیرستان، یک روز ساعت پنج از سر کار آمدم خانه، لباس عوض کردم و رفتم ورزش و بعد هم رفتم زیر یک درخت در پارک نزدیک خانه دراز کشیدم و مجله ورق زدم!
- تورنتو اصلا غرب نبود و آن دنیای فلسفه غرب و لیبرالیسم و فردگرایی و… را که خوانده بودم و آمده بودم در عمل تجربه کنم، در واقع سر راه که از اروپا رد می‌شدم نادانسته رد کرده بودم.
- اولین بار که به شهرداری تورنتو رفتم، علی رغم اینکه ساعت ده صبح بود فکر کردم تعطیل است! بانک و وزارت دارایی و اداره مهاجرت و… هم به همچنین و بعد از دو سه ماه حتی تصور اینکه در ایران مثلا بروم کلانتری محل یا بانک برایم ناراحت کننده شد!
- آمدن به جایی که مثلا مرکز تکنولوژی است و اصل هر چیزی را پیدا می‌کنی اصلا هیجان خاصی نداشت. بیش از پیش فهمیدم که بنا به تقدیر یا از روی تصادف، تکنولوژی‌-‌کار شده‌ام تا روزی‌ام بگذرد.
- از نحوه فعالیت‌های تجاری و اداره شرکت و… در کانادا خوشم آمد. رقابت سخت ولی منصفانه است. برای رقابت در بازار، حداقل در سطحی که فعلا من هستم، نیازی به رشوه و پارتی‌بازی و سرو کله زدن با دولت و… نیست. اوضاع کلا قابل پیش بینی است!
- بهترین بخش مهاجرت، ارضای ذایقه ماجراجویم در غذا و مزه بود که البته هنوز دارد تربیت می‌شود. همیطنور باید بگویم به اندازه همه عمرم رنگ دیدم!
- فهمیدم برخی از آن معیارها و شخصیتی که دلم می‌خواسته عوض شود چندان تحت تاثیر محیط ایران نبوده است و مهاجرت کمک کرد آن بخشهای متاثر از فرهنگ و محیط را از سایر مشخصات فکری و فرهنگیم تفکیک کنم و به وخامت اوضاعم بیشتر پی ببرم.
- نقاط ضعف و قوت فرهنگ ایرانی را بسیار بسیار بسیار بهتر شناختم. اینکه تا چه اندازه نژادپرستیم. و اینکه تا چه اندازه رمانتیک هستیم. و اینکه ادبیات چقدر خوب است.
- گاه دلم برای فعالیت‌های اجتماعی بزرگ یا لاس زدن با پروژه‌های در ابعاد ملی تنگ می‌شود (گرچه تقریبا هیچ کدام چندان به جایی نمی‌رسید، ولی به هر حال دلچسب بود!)
- مفهوم خانه در نظرم عوض شد. این موضوع هم دلایل شخصی داشت و هم مهاجرتی. زمانی که تازه مهاجرت کرده بودم، هر دو خانه مادری و پدری در ایران به فروش رفت و دقیقا همان زمانی بود که از خودم در اینجا خانه ای نداشتم (حتی اجاره ای) و تازه فهمیدم که «خانه پشت سر» که در هر وقت سال و هر ساعت شبانه روز در آن به رویت باز باشد ربط مهمی به خاطرات و تصویر ذهنی تو از آن دارد و از آن به بعد به معنی فنی کلمه بی خانمان شدم! به عبارتی، همه جا خانه من است و هیچ جا خانه من نیست. از آن به بعد دیگر هر وقت به ایران و پشت سر نگاه میکنم «آدمها» در نظرم می آیند و نه مکانها.
- چند بار سعی کردم طرحهایی در زمینه فن آوری اطلاعات را در ایران اجرا کنم و تجربه چند ساله در کانادا را در آنجا به کار بگیرم. بجز یکی دو مورد هیچ کدام عملی نشد چون برای انجام کارها در سمت ایران یک روز قیف نبود، یک روز… از طرف دیگر، بعد از کار کردن در کانادا قدری خارجی میشوی و برخی توقعات دیگر هم پیدا میکنی که برای طرف ایرانی گاهی عجیب و گاهی توهین آمیز است! مثلا از طرف می خواهی توافقنامه حفظ اسرار امضا کند و علی رغم اینکه می دانی از قوه قضاییه ایران نمیشود انتظار داشت در صورت نقض توافقنامه کاری کند اما حتی در حد امضای طرفین برای چنان اصول اولیه ای به مشکل جدی برمیخوری. دیگر فکر نمی کنم طرح جدیدی در ایران شروع کنم.
- در دوره فوق لیسانس پذیرفته شدم و هنوز به صورت پاره وقت دارم ادامه میدهم! هدفی که بالاخره برآورده شد!
- پاسپورت آبی کمک کرد به راحتی به هر کجا که عزم سفر میکنم با درهای باز رو به رو شوم. راستش قبل از مهاجرت به این جنبه ماجرا خیلی فکر نکرده بودم، اما عملا با همین یک دفترچه انگار در جمع شهروندان درجه یک جهان جای میگیری. احساس خوب و بدی است.
- هنوز دردرجه اول خودم را ایرانی میدانم گرچه لزوما چراغم در آن خانه نمیسوزد.

مهاجرت (۳) – تاملاتی در ماندن یا بازگشتن

ماندن یا برگشتن فقط و فقط یک مساله شخصی است
- بررسی تصمیم به ماندن یا برگشتن زمان خاص خود را دارد و هر گونه تصمیمی که از قبل برای آن گرفته شود فرد را دچار فشار روانی برای ادامه آن تصمیم می‌کند هرچند در عمل به نتیجه عکس آن رسیده باشد. برخی حتی قبل از آمدن تصمیم می‌گیرند که بمانند یا برگردند که سخت اشتباه است.
- معمولا تمایلی وجود دارد که مساله ماندن یا بازگشتن یک مهاجر به نحوه زندگی وی در جامعه مهاجر و میزان حفظ پیوندهایش با کشور مبدا سنجیده شود در حالی که چنین فرمولی نمی‌تواند حالت‌های مختلف را توجیه کند: کسانی هستند که پیوند خود با جامعه مبدا را حفظ می‌کنند و در تلفیق با جامعه میزبان هم چندان موفق نیستند اما همچنان تمایلی به بازگشت ندارند. از طرفی کسان دیگری هستند که دلبستگی چندانی به جامعه مبدا ندارند و در جامعه مهاجر هم موفق هستند اما بنا به دلایل دیگر برمی‌گردند. فرمول کلی در این مورد جواب نمی‌دهد.
- برای کسانی که بچه دارند مساله ماندن یا برگشتن بیشتر موضوعی است که مربوط به بچه‌ها و آینده آن‌ها است تا پدر و مادرها و به همین خاطر کل مساله و نحوه مطالعه آن متفاوت می‌شود. باز هم فرمول کلی وجود ندارد. کسانی هستند که صرفا می‌خواهند بچه‌ها در کشور پیشرفته با امکانات خوب آموزشی بزرگ شوند، کسانی هم هستند که وقتی بچه‌ها به سن بلوغ رسیدند ترجیح می‌دهند مثلا به ایران بازگردند.
- عادت به نظم زندگی در خارج از کشور به نظر یکی از مهمترین چالشهایی است که یک مهاجر برای بازگشت پیش رو دارد اما در یک مطالعه آماری سه نفره (!) هیچ یک از افرادی که به ایران بازگشته بودند از این موضوع چندان ابراز نارضایتی نمی‌کردند.
- نهادهای مختلفی در ایران متولی بحث مهاجرت، فرار مغزها، و… هستند اما تقریبا هیچ پژوهشی که در خارج از کشور انجام شده باشد و مستقیما از مهاجرین ایرانی در این مورد نظر خواسته باشد در دسترس نیست. باب نظریه پردازی بسیار داغ است در حلی که داده‌های به روز و واقعی در دسترس نیست. اغلب مطالعات اینچنینی در داخل کشور هم به مهاجر صرفا به دید «سرمایه انسانی» نگاه می‌کنند که از دست رفته است و باید به نحوی آن را احیا کرد جنبه‌های فردی و انسانی آن‌ها کمتر مد نظر قرار گرفته می‌شود.
- با توجه به موج جدید مهاجرت که افراد با توانایی خوب مالی و وضع تثبیت شده نیز به این جریان پیوسته‌اند، کم کم گروهی دوزیست شکل می‌گیرند که عملا در هر دو جا زندگی می‌کنند و صورت مساله ماندن یا برگشتن برای ایشان تقریبا صدق نمی‌کند و برای مطالعه آن باید الگوهای جدیدی بنا کرد.
- با توجه به ساختار اقتصادی جدید و مساپلی نظیر جهانی شدن، وجود افراد توانمند در خارج از کشورها و تاثیری که می‌توانند بر کشور خود داشته باشند اهمیت بیشتری پیدا کرده است. از سرما‌یه‌دارانی که کمک به برقراری پل‌های اقتصادی می‌کنند تا کسانی که به انتقال دانش می‌پردازند. همینطور صرف وجود عده زیادی شهروندان جدید با ریشه در کشورهای مبدا می‌تواند در تصمیم‌گیریهای کلان اقتصاد و سیاسی کشورها در ارتباط با یکدیگر تاثیر بگذارد.
- مهاجرت از شکل یک فرد یا خانواده با یک بار مهاجرت کم کم عوض شده و سیر مهاجرت برای عده‌ای تبدیل به روالی مداوم می‌شود: از ایران به کانادا، از کانادا به امریکاو… از روسیه به اسراپیل، از اسراپیل به امریکا و از امریکا به کانادا. همینطور سیر مهاجرت از اروپا به امریکا و از آن طرف میان آسیای جنوب شرقی و امریکای شمالی قابل توجه است. در مهاجرت، دسترسی به کار و درامد حرف اول را در انتخاب محل سکونت می‌زند و به همین خاطر مهاجری که یک بار از خانه و کشور خود کنده است آمادگی بیشتری برای جا به جایی و استقرار در مکان‌های جدید به شرط شرایط کار بهتر و امنتر دارد.
- به قول راسل پیتر، کمدین هندی تبار کانادایی، با توجه به مهاجرت زیاد چینی‌ها و هندی‌ها به سراسر جهان و آمیختگی نژادی با ملل دیگر، در عرض پانصد سال آینده ۵ نژاد مختلف بشر در هم ادغام شده و یک نژاد بژ به ظهور خواهد رسید!

برچسب‌ها: ,

2 پاسخ به “تجربیاتی از زندگی و مهاجرت در خارج 7”

  1. محمد می‌گوید:

    سلام
    مطالب شما را از طريق گوگل ريدر دنبال مي كنم. واقعا لذت مي‌برم و استفاده مي‌كنم.
    موفق باشيد

  2. سهراب می‌گوید:

    سلام كارت جالب بود
    من هم علاقه دارم ……….همين الان كه دارم مي نويسم ساعت 1 نصف شبه
    از همين جا يه خسته نباشيد ايراني بهت مي گم .
    اگه دوست داشتي باهام تماس بگير
    من دانشجوي فوق ليسانس بيوتكنولوژي كشاورزي هستم اما به غير از اين كاراي ديگه اي هم از دستم برمي ياد ، دوست خوب بودن ، رقاص ، نقاش ساختمان و……….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

Gravatar
نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

خواهشمندیم برای بیان دیدگاه در وب‌نوشتتان به وردپرس.کام وارد شوید.

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 84 مشترک دیگر بپیوندید