نويسنده : مترجم: محمدخاني گروه انديشه: مطالعات فرهنگي حوزه اي ميان رشته اي است مرکب از اقتصاد سياسي، ارتباطات، جامعه شناسي، نظريه اجتماعي، تئوري ادبيات، انسان شناسي فرهنگي، تئوري ارتباطات و فلسفه که هدفش مطالعه پديده هاي فرهنگي در جوامع متعدد مي باشد. مطالعات فرهنگي عمدتا اين مساله را مورد بررسي و تحقيق قرار مي دهد که چگونه يک پديده خاص با موضوعات مربوط به ايدئولوژي، مليت، قوميت عقبه اجتماعي و جنسيت ارتباط برقرار مي کند.
برخي مواقع اصطلا ح مطالعات فرهنگي مسامحتا مرادف مطالعات منطقه اي و اصطلا ح کلي و عامي است که به مطالعه علمي و آکادميک فرهنگ هاي خاص مانند مطالعات اسلا مي، مطالعات آسيايي، مطالعات آفريقايي و… اشاره دارد.
زين الدين نيزوار در کتابش «مقدمه اي بر مطالعات فرهنگي» 5 ويژگي مطالعات فرهنگي را برشمرده است:
- مطالعات فرهنگي هدفش مطالعه موضوعات فرهنگي برحسب کنش هاي فرهنگي و ارتباط آنها با قدرت است. مثلا مطالعه و بررسي خرده فرهنگ ها کنش هاي اجتماعي جوانان را با توجه به ارتباط آنها با طبقات مسلط مورد بررسي قرار مي دهد.
- هدف از مطالعات فرهنگي فهم فرهنگ در همه اشکال پيچيده و تحليل زمينه سياسي و اجتماعي است که در آن فرهنگ به منصه ظهور مي رسد.
- مطالعات فرهنگي هم هدف مطالعه و هم جايگاه نقد و کنش سياسي است.
- مطالعات فرهنگي مي کوشد تا تقسيم بندي هاي دانش و معرفت را کم رنگ کرده و بر خط کشي ميان معرفت فرهنگي و اشکال جهانشمول معرفت فائق آيد.
- تعهد مطالعات فرهنگي ارزيابي اخلا قي جامعه مدرن و اعتقاد به جهت گيري راديکال کنش سياسي است.
و در آخر، به عنوان حوزه اي ميان رشته اي، علا قمندان به مطالعات فرهنگي طيف متنوعي از تئوري و عمل را مورد مطالعه قرار مي دهند.
جنبش مطالعات فرهنگي که به يکي از مهمترين پديده هاي جهاني در دهه پاياني قرن تبديل شد، در طي يک مراسم تشريفاتي در مرکز مطالعات فرهنگي در دانشگاه بيرمنگام رسميت يافت و رهبري آن از سال 1963 تا 1964 بر عهده ريچارد هگارت و استوارت هال بود. طي اين دوره، اين مرکز رويکردهاي بسيار متنوعي را براي تحليل، تفسير و نقدگري مصنوعات فرهنگي بسط داد. گروه بيرمنگام از طريق بحث هاي دروني و در پاسخ به کشمکش هاي اجتماعي و جنبش هاي دهه 60 و 70، بر نقش متقابل بازنمودها و ايدئولوژي ها در طبقه، نسل، نژاد، قوميت و مليت در زمينه اي فرهنگي که فرهنگ رسانه اي را نيز شامل مي شد، تاکيد مي کردند. آنها ابتدا به مطالعه تاثيرات روزنامه ها، راديو، تلويزيون، فيلم و ديگر اشکال فرهنگ عامه بر روي مخاطبان پرداختند.
همچنين، آنها بر روي اين امر تاکيد مي کردند که چگونه مخاطبان مختلف، فرهنگ رسانه اي را به شيوه ها و در زمينه هاي متنوع و مختلفي به کار مي بردند و مورد تفسير قرار مي دادند. آنها عواملي را که تحت تاثير آن، مخاطبان بر خلاف خواست متون رسانه اي پاسخ مي دادند، مورد تحليل قرار مي دادند.
مطالعات فرهنگي بريتانيا در دوره کلاسيک جديد از اوايل دهه 1960 تا 1980 ابتدا رويکردي مارکسيستي را براي مطالعات فرهنگي برگزيد که اين امر به ويژه تحت تاثير آلتوسر و آنتوني گرامشي بود (به ويژه، نک هال 1980). با اين حال اعضاي مکتب بريتانيايي مطالعات فرهنگي هال معمولا در روايت ها و نگرش هاي خويش، مکتب فرانکفورت را از قلم مي انداخت. برخي از کارهاي گروه بيرمنگام براي انجام مطالعات فرهنگي و نيز براي رويکردهاي سياسي و راهبردي استراتژيک خود در باب نظريه اجتماعي و الگوهاي روش شناختي، مواضع کلاسيک مکتب فرانکفورت را جايگزين مي ساخت.
مطالعات فرهنگي بريتانيا مانند مکتب فرانکفورت، تلفيق کارهاي کلاسيک و نزول و فروکاهش آگاهي انقلابي را مدنظر قرار مي داد و راه برون رفت از اين فاجعه را در طرح تحقيقاتي مارکسيستي در باب انقلاب مورد بررسي قرار مي دادند. مطالعات فرهنگي بريتانيا مانند مکتب فرانکفورت به اين نتيجه رسيد که فرهنگ رسانه اي نقش مهمي را در تلفيق کارهاي کلاسيک جوامع سرمايه داري موجود ايفا مي کند و نيز اينکه، فرهنگ رسانه اي و مصرف کننده اي اش هر دو ساخته و پرداخته الگوي جديد سلطه سرمايه داري اند.
اين دو مکتب فکري بر فصل مشترک فرهنگ و ايدئولوژي تمرکز مي کردند و نقدگري ايدئولوژي را براي مطالعات فرهنگي انتقادي امري مهم و حياتي قلمداد مي کردند (مرکز مطالعات فرهنگي معاصر 1980a و 1980d) اين دو مکتب، فرهنگ را به صورت الگويي از بازتوليد ايدئولوژي و سلطه مي ديدند که در آن اشکال فرهنگي به شکل گيري آن دسته از الگوهاي فکر و رفتار ياري مي رساند که افراد را ترغيب به انطباق با شرايط اجتماعي جوامع سرمايه داري مي کنند. هر دو مکتب، فرهنگ را به مثابه شکلي از مقاومت در برابر جامعه سرمايه داري مي ديدند. هم اسلاف مطالعات فرهنگي بريتانيا -به ويژه رينالد ويليامز(1962،1961)- و هم نظريه پردازان مکتب فرانکفورت فرهنگ والا را به عنوان نيروي مقاومتي در برابر تجديد سرمايه داري قلمداد مي کردند. بعدها، مطالعات فرهنگي براي دوره هاي مقاومت در فرهنگ رسانه اي و تفسيرهاي مخاطبان و کاربرد مصنوعات فرهنگي ارزش قايل شد، در حالي که، مکتب فرانکفورت – با برخي استثنائات- برآن بود که فرهنگ توده را به مثابه شکل يکسان سازنده و قدرتمند سلطه ايدئولوژي ببيند; تمايزي که اين دو مکتب را به طرزي جدي از هم منشعب ساخت.
مطالعات فرهنگي بريتانيا، از آغاز، به طور ذاتي و درون ساختي بسيار سياسي بود و ابتدا با عطف توجه به توانمندي هاي طبقه کارگر و بعدها با تمرکز بر خرده فرهنگ هاي جوان براي مقابله با اشکال سلطه آميز حاکميت سرمايه داري، بر روي ظرفيت ها و پتانسيل هاي مقاومت در خرده فرهنگ هاي متعارض تمرکز يافت. مطالعات فرهنگي بر خلاف مکتب فرانکفورت کلاسيک (ولي مثل مارکوزه)، فرهنگ هاي جوان را به مثابه تدارکاتچي بالقوه اشکال جديد تعارض و تغيير اجتماعي مورد بررسي قرار مي داد. مطالعات فرهنگي بريتانيا از طريق مطالعه خرده فرهنگ هاي جوان نشان مي دهد که چگونه فرهنگ اشکال تمايزيافته هويت و عضويت گروهي را بنيان مي نهد و توانمندي مقاومت خرده فرهنگ هاي جوان را تخمين مي زند (نک جفرسون1976 و هبديج 1979). مطالعات فرهنگي بر اين امر تمرکز مي کند که چگونه گروه هاي خرده فرهنگي با مقاومت در برابر اشکال حاکم فرهنگ و هويت، سبک و هويت هاي خود را خلق مي کنند. افراد با لباس هاي حاکم و رفتارها، ضوابط و ترازهاي مد همنوا مي شوند و بدين سان، ايدئولوژي هاي سياسي هويت هاي خود را در بين گروه هاي جريان اصلي، مثل اعضاي گروه هاي اجتماعي خاصي همچون آمريکايي هاي يقه سپيد محافظه کار طبقه متوسط توليد مي کند. در جريان اصلي به افرادي که با خرده فرهنگ هويت مي گيرند، مثل گروه ولگردان (group Punk) يا خرده فرهنگ هاي ملي گرايانه سياه پوستان، به طرز متفاوتي نگريسته و رفتار مي شود و بدينسان هويت هاي متعارض را خلق مي کنند و خودشان را در برابر الگوهاي معيارين و استاندارد هويت مي بخشند.
مطالعات فرهنگي همانگونه که در طول دهه 1970 تا 1980 بسط مي يافت، براي فمينيسم، نظريه انتقادي – نژادي، نظريه پست مدرن و ديگر الگوهاي نظري رايج قابل استفاده مي شد. بدينسان، آنها در جهت محک زدن شيوه هايي مصمم شدند که متون فرهنگي در آن، تبعيض نژادي، تبعيض جنسي و ديگر اشکال سرکوب يا مقاومت و ستيز در برابر اين پديده ها را ارتقا مي بخشيدند. اين رويکرد صراحتا شامل نقدگري اخلاقي همه اشکال فرهنگيان مي شود که سرکوب و سلطه را ارتقا مي بخشند، در حالي که، مشخصا متن هايي را ارج مي نهادند که به طور بالقوه نظم اجتماعي برابري طلب و عادلانه اي را توليد مي کردند.
با يک گردش پست مدرنيستي در مطالعات فرهنگي، تاکيد بر مخاطب و اينکه مخاطب چگونه معناها را برمي سازد و اينکه چگونه متن هاي فرهنگي هم سازنده لذت هاي عمومي است و هم سازنده اشکال مقاومت، رشد فزاينده اي يافت (آنج 1985; فيسک1993). منتقدان حوزه مطالعات فرهنگي مدعي اند که اين حوزه لبه تيز انتقادي اش را از دست داده است و در پوپوليزم فرهنگي پست مدرن فروافتاده است (مک گيگان 1992). مدافعان گردش مطالعات فرهنگي به طرف پوپوليزم فرهنگي مي گويند که الگوهاي انتقادي تر عموما برآنند تا نخبه گرا باشند و بي نهايت منتقد لذت هاي عمومي، در حالي که شيوه هاي پيچيده اي که در آن، متن هاي فرهنگي مي توانند مناسب باشند و مورد استفاده قرار گيرند را ناديده گرفته اند.
مطالعات فرهنگي بريتانيا و گونه هاي پس از آن، بيش از آن که بر اخلاقيات تاکيد کنند، برآنند تا به سياستگذاري در امر بازنمودها بپردازند. آنتوني گرامشي الگوي سلطه و ضدسلطه را ارايه مي دهد (1971 و 1992) که بر اساس آن بايد نيروهاي اجتماعي – فرهنگي مسلط يا حاکم مورد تحليل قرار گيرند و نيروهاي ضدسلطه مقاومت و ستيز دنبال گردند. اين طرح درصدد دگرگوني اجتماعي است و مي کوشد نيروهاي حاکم و مقاومت را به منظور به جريان درآوردن ستيز سياسي و رهايي از سرکوب و سلطه، مشخص سازد.
بدينسان، سياست گذاري آنها در امر بازنمود دربردارنده نوعي نقدگري از بازنمودهاي فرهنگي است که مروج تبعيض نژادي، تبعيض جنسي، تبعيض طبقاتي و همه اشکال سرکوب است. بدينسان، هر بازنمود که موجب ارتقاي سلطه و سرکوب گردد به طور منفي ترويج مي گردد، درحالي که بازنمودهايي که برابري طلبي و رهايي بخشي و عدالت اجتماعي را ارتقا بخشند، به طور مثبت ترويج مي گردند.
در اين ديدگاه، اخلاق برآن است تا بر سياست گذاري ها حاکم شود و حاکميت اخلاقي فرهنگ به فروکاستگي گرايش دارد. بنابراين، مي توان گفت مطالعات فرهنگي اي که صريح تر بر اهميت تحليل اخلاقي تکيه مي کنند، متون فرهنگي را براي مطابقت و ارزيابي آن بر اساس هنجارهاي اخلاقي مورد مداقه قرار مي دهند يا مي توان عميق تر و ژرف تر به اين امر پي برد که معمولا در مطالعات فرهنگي، ابعاد فلسفي و اخلاقي متن هاي فرهنگي به شيوه اي است که جامعه و فرهنگ را مورد نقدگري اخلاقي قرار مي دهند يا روابط اخلاقي را به خير و شر اخلاقي تقسيم مي کنند يا به پديده يا رفتار اخلاقي يا غيراخلاقي.
در عين حال، علايق اخلاقي از ابتدا در مطالعات فرهنگي نفوذ مي کنند. فرهنگ به نوبه خود يک مولد و انتقال دهنده مهم ارزش هاست و يک مطالعات فرهنگي حساس در برابر بعد کاملا طبيعي و کارکردي فرهنگ بايد از بعد اخلاقي فرهنگ آگاه باشد. از اين رو، علاقه به اخلاقيات و جنبه هاي اخلاقي متون فرهنگي بايد در کانون توجه مطالعات فرهنگي قرار گيرد، درست همانگونه که مطالعات ادبي غيررسمي بدين امر پرداخت. با اين حال، اين که متون فرهنگي رسانه اي، عمق اخلاقي و پيچيدگي متون ادبي بزرگ را داشته باشند، ممکن نيست.
روشن است که علايق اخلاقي براي تفکيک مصنوعات فرهنگ عامه که در مطالعات فرهنگي حاکم شده اند، اهميتي بنيادين دارند. سرانجام آنکه، بايد خاطرنشان ساخت که امروزه گونه هاي متنوع و ناهمگن مطالعات فرهنگي گستره اي از پوپوليزم فرهنگي که فعاليت ها يا لذت هاي مصنوعات فرهنگ عامه مانند خريد کردن يا ورزش ها را مورد تشويق قرار مي دهد تا فمينيسم انتقادي تر، نظريه نژادي يا گونه هاي فراساختاري را در بر مي گيرد.
برخي از کارهاي مطالعات فرهنگي معاصر علاقه به جنسيت، نژاد، طبقه و ارزش هاي قومي و جوهر امور سياسي اخلاقي جديد را با طرح هاي تحقيقاتي مطالعات فرهنگي اوليه ترکيب مي کنند (براي مثال، نک هوک 1984; 1992 و 1994; نيز نک جفرد 1989 و 1994). در عين حال، کل تحليل اخلاقي به طور کافي در مطالعات فرهنگي موضوع پردازي نشده و بسط نيافته است. من مي خواهم در مورد موج جهاني مطالعات فرهنگي در سال هاي اخير که رفته رفته حوزه اي بسط يافته شد نتيجه بگيرم که زمان آن رسيده است که در ارتباط با ارزش هاي يک بخش بنيادين از مطالعات فرهنگي آينده تحليلي اخلاقي انجام گيرد
دوستداشتن:
برچسبها: جامعه شاسی فرهنگ
This entry was posted on ژانویه 22, 2008 at 18:39 and is filed under اندیشه و ایران, اندیشه وفرهنگ, اندیشه در جامعه. شما میتوانید هرگونه پاسخ به این ورودی را از راه خوراک RSS 2.0 دنبال کنید. شما میتوانید پاسخی بدهید، یا از وبگاه خود دنبالک بگذارید.