حقه هاي مدعيان ارتباط با اجنه و فريب خوردن از آنها

بدست

يکي از خوانندگان سايت بنام آيدين مطالبي ارسال کرده اند:

من چند وقتي هست که با يکي که ادعا ميکنه با جن ها در ارتباط آشنا شدم و چيز خيلي عجيبي از اين بنده خدا ديدم البته بايد بگم اين انسان يه انسان مومن هستش . و يک روز از روي کنجکاوي من و برادر بزرگترم که خيلي هم به اين قضيه کنجکاو شده بوديم به سراغ اين بنده خدا رفتيم اون زياد با برادرم آشنا نبود برادر من حدودا 28 سالشه ، برادرم خيلي بهش گير داده بود و سوالات متفاوتي ازش ميپرسيد از همه جا تا اينکه حرف مهموني اين بنده خدا که مهمون جن ها ميشد پيش اومد بعد برادر من گفت شما غير از خودتون کسي ديگه رو هم ميتونين ببرين مهموني اون گفت اره همون جا به برادرم گفت که رو به قبله بشينه بعد گفت که 9 تا نفس عميق بکشه و 9 مي رو تو سينه حبس کنه بعد از پشت سر برادرم رو بلند کرد يه بارکي نفس برادرم بدون اختيارش از توي سينش خارج شد بعد افتاد روي زمين مثل کسايي که تصادف کرده باشن دايم بدنشون بلرزه و رنگش هم سياه شد من نگران شدم چون فبلش گفته بود که ممکنه اين اتفاق بيافته نبايد نگران شي زياد نگرانيم رو نشون ندادم اين قضيه يه چيزي حدود 5 ثانيه طول کشيد تا برادرم به هوش بياد بعد که بهوش اومد من ازش سوال کردم که چي شد گفت من اينجا چه کار ميکنم من داشتم با يکي که صورتش رو نميديدم ولي انگار رفيق چندين و چند ساله با هم بوديم داشتم ميرفتم تازه تازه داشتيم وارد مهموني ميشديم که من يه بارکي نگاه کردم که ديدم اينجام و سرم خيلي درد ميکنه . برادرم خودش احساس ميکرد که اين ماجرا حدود يک ساعت طول کشيده ولي اون از ماجرا خبري نداشت اون ميگفت با کسي که رفته بود مهموني حدودا يک ساعت گشته و جاهاي خيلي زيبايي رو ديده .

من فقط ميخواستم علت اين ماجرا رو بدونم .چون خود من هم خيلي علاقه مند شدم به اين موضوع

پاسخ:چرا از خود مدعي نمي پرسيد؟

او کار بسيار خطرناکي کرده و با گذاردن آرنج روي رگهاي اصلي و فشار بر آنها وگردن ارتباط هوا و خون را با مغز قطع کرده و وتوهم ايجاد شده است.

برچسب‌ها: , ,

26 پاسخ به “حقه هاي مدعيان ارتباط با اجنه و فريب خوردن از آنها”

  1. سعید می‌گوید:

    با سلام
    خانم بنده مرتب به من شکایت میکردند که در پایین پله ها کسی هست که همیشه موقع خروج از در به ایشان نگاه میکند گاهی ایستاده و گاهی نشسته. خیلی تلاش کردم تا بقبولانم تصورات ایشان بوده. یک بار هم از اداره برگشتم خانومم گفت چرا دیر از دستشویی برگشتی و بعد متوجه شدم ایشان در حالت خواب و بیداری صدای پاهایی را در اتاق شنیده که به طرف کمد لباسها رفته و سپس برگشته و رفته دستشویی. خانومم قسم مسخورد صدای باز شدن در دستشویی و کار کردن هواکش را شنیده که پس از چند دقیقه من وارد اتاق شده ام. خانومم فکر میکرد من در خانه هستم. یک بار هم که شیر آب حمام را باز کردیم تا آب گرم شود خانومم هراسان به من گفت کسی در حمام دوش میگیرد وقتی نزدیک حمام شدیم صدای ریخته شدن آب با ظرف یا سطل کاملاً مشخص بود ولی وقتی وارد حمام شدم هیچ چیزی نبود.
    لطفاً راهنمایی کنیید این چیزهایی که در خانه ما هست و خانومم میبیند چیست.

  2. سبحان می‌گوید:

    من سوالي ندارم به نظر من بستگي به اعتقاد انسان داره چون مسلمانان به جن اعتقهد دارند با كوچكترين مساله ي عجيبي آن را به جن ربط مي دهد با اينكه مسحيان اين جور اعتقادي ندارند پس آن را به جن يا روح ربط نمي دهند اگر ذهن آدم مشغول باشد دچار توهم مي شود خود من هم اينطور شده ام

  3. علی می‌گوید:

    با سلام خدمت دوستان عزیز.من اولین بار هست که از اینسایت دیدن می کنم.
    هر سوالی در مورد جن و ارتباط با جن دارید می تونید از من بپرسید.با دلیل و مدرک دینی همه را برای شما اثبات می کنم.شب خوش
    راستی از صاحب این وب هم خیلی متشکرم که سایت جالبی رو راه انداخته به شرطی که مطالب عقلانی ودینی رو مد نظر داشته باشه.
    شب خوش یا علی

  4. سيمرغ می‌گوید:

    ايا ميتوان از اجنه در مورد اينده و ازدواج پرسيد پاسخ ميدهند؟

    • سیدمحسن می‌گوید:

      نه دوست عزیز انها ازنظرعقلانی ازماپایین ترند فقط ابزارهایی دارند که به نظرما جالبه ولی صرف داشتن ابزار متفاوت وجذاب دلیل بر برتری وجودی نیست کما اینکه ما ازاین نظر ازخیلی ازحیوانات پایین تریم

  5. سارا می‌گوید:

    سلام .داستان خیلی جالبی بود . من اصلا از این جور چیزها نمی ترسم .و خیلی هم دوست دارم که یک روز یکی از اینها رو ببینم

  6. ابراهيم می‌گوید:

    من اهل بندرعباس هستم ودر محيطي كه ما زندگي ميكنيم كم وبيش از اين اجنه ها زندگي ميكنند ومنطقه ما وبيشتر جزاير ها
    محل مساعدي برتي زندگي آنهاست من خودم ده ها بار با اجنه ها روبرو شده ام وبخاطر اينكه خاطرات ترسناكي از آنها دارم هيچوقت فراموش نمي كنم جن ها هيچ گونه آسيبي به انسان نمتوانند وارد كنند فقط ميتوانند آدم ها را بتر سانند وااگر هم به انسان نزديك شوند وطوري كه انسان احساس كند شديدا\» فرد بيمار ميشود هرگز كسي نمي تواند آنها را اسير كند اگر با پيشرفته ترين سلاح هم باشند امكان ندارد .جن ها با هوش نيستند و وهمانطور كه ما از جنس آب وخاكيم (گل) آنها هم مثل شيطان از جنس آتش ودود هستند آنها غيب نمي شوند بلكه از نوع جنسي كه آفريده شده اند نامريي هستند وآنها قادرند مثل آتش احتمالا\» خود را به مدت كوتاهي مريي كنند بحر هال براي كشف آنها به علم ورموز ومكان خاصي نياز است . يك مكاني در شهرستان ميناب از شهرهاي لستان هرمزگان در يك ده مكاني وجود دارد هفت خوهران كه در اوايل شب تا سحر گه گاها\» ديده شده اند
    ما انسان ها به آنچه كه نياز بيشتر داريم معنويت وبراي نيكو ماندن در جهان بايد زندگي كنيم وفي سبيل الله كار نيك انجام دهيم
    هميشه با خدا بش وبا خدا زندگي كن تاهميشه سرافراز باشي
    والسلام

  7. ازاده می‌گوید:

    پاسخ:چرا از خود مدعي نمي پرسيد؟
    او کار بسيار خطرناکي کرده و با گذاردن آرنج روي رگهاي اصلي و فشار بر آنها وگردن ارتباط هوا و خون را با مغز قطع کرده و وتوهم ايجاد شده است.

    سلام . من فكر ميكنم واقعا درست بوده چون مدعي هيچوفت نمياد ريسك كنه ادم بكشه اگر اينطور كه شما ميگيد باشه اين پسر ممكن بوده بميره بعد اونوقت طرف و ميگرفتنش و بعد زندان و اعدام و …
    طرف حتما خيلي به خودش مطمئن بوده و يجورايي كارش درست بوده كه يه همچين كاري رو كرده بنظر من با جن در ارتباط بوده

    • فریده می‌گوید:

      خوب عزیزم اون که اینقدر کار بلد بوده که با خیال راحت گفته من به مهمانی جن ها میروم حتما اونقدر هم میدونسته که تا چقدراین کار و بکنه که طرف نمیره .مثلا اگه یک انسان یک ساعت نفس نکشه میمیره ولی اگه مثلا 10 دقیقه نتونه نفس بکشه خوب حالش بد میشه طبیعیه هر چیزی یه مقداری داره
      میتونی یه کار دیگه کنی واسه امتحانش یه نفر دیگه هم ببر که بهش بگه میخوام به مهمانی جن ها بیام تو دباره نگاه کنی ببینی همون جای قبلی دست میزاره همون حرکات و میکنه یا نه یا اصلا قبول نمیکنه که جلوی تو یکی دیگه رو به مهمونی ببره

  8. پژمان می‌گوید:

    با سلام
    از همون اولش که گفتی 9 تا نفس عمیق فهمیدم چه بلایی سره برادرت اوورده بود دیگه بقیشو نخوندم
    من این کارو تو 12 سالگی یاد گرفتم
    ای کار با دوبار بشین پاشو؛5 تا نفس عمیق، و 10 ثانیه حبس نفس آخر و گرفتن امتداد عضلات کول یا گردن اتفاق می افته
    که درواقع یه تشنّجمصنوعی امّا واقعیه
    چون خون به بخش های اساسی مغز نمی رسه
    این کار خیلی برای بدن وحشتناک و مضره

  9. احمدی می‌گوید:

    سلام با کسی دوست هستم که به حاج قربان معروف است در استان خراسان در جوار امام رضا و روستایی متروک او از ارتباط خود با اجنه نمی گوید ولی معتقد است کارهایش با مشورت خدا صورت می گیرد او به امام راحل معروف است برای من دو مورد را تشریح کرد و به من گفت که سرنوشت زندگی من را افرادی بسته اند البیته تصادفی داشته ام که او این تصادف را نیز پیرو ان دانست من متقاعد شدم… منظورم این است که باید این مطلب را قبول کرد که جن وجود دارد و در سرنوشت انسان به دست خداوند ازل دخالت دارد.

  10. احمدی می‌گوید:

    لطفا پاسخ را در وبلاگ قرار دهید

  11. احمدی می‌گوید:

    به دوستی که اهل بندر عباس است می گویم …اجنه موکل دارند و چون بد و خوب و کافر و مسلمان در این نوع مخلوق نیز وجود دارد نمی توان گفت که آسیبی به بشر نمی زند این ادعا نیست که می گویم بر حسب علاقه شخصی از دوران دانشگاه تا الان بر سر این مسائل تحقیق کرده و شخصا در این مسائل درگیر شده و ز یانهای زیادی نیز دیده ام بدرود.

  12. محمد بهشت آیین می‌گوید:

    شش ماه تعلیق تمام شد.اسمش بود سربازی نرفتم ولی از سربازی بدتر را گذراندم شانزده ماه شرایط ناهنجار و در گیری. آخرهای نیمسال اول آموزشی بود یک مرد با کله گرد و شکم ور آمده توی راهرو دانشکده این ور و آن ور می رفت.
    -»ای کیه ایقدر دور و برش میگردن.»
    -»هیس بعدا می گم.»
    میانسال با موهای سیخ سیخی کمی وسط کله اش کم پشت شده بود بر عکس مردم زاهدان.موهای کوتاهش کله اش را گردتر نشان می داد.به نظر من یک فرد عادی نشان می داد.
    نیمسال تمام شد دیگر او را ندیدیم.با یک 13 و 14 نیمسال اول مشروط شدم.خیلی بهتر از اینها می تواستم نمره بگیرم. سهل انگاری بی برنامگی و کار بی موقع دردسر ساز شد.نیمسال دوم دو درس اصلی و دو درس پیشنیاز به ما دادند.می گفتند نیمسال اول کارشناسی ارشد سخت ترین ترم هست.سخت ترین درس را بهترین نمره گرفته بودم.استاد خوبی هم داشت.درست از زمانی که شروع کردم به خواندن 72 ساعت وقت داشتم .با یک فشار عجیبی شروع کردم به خواندن. با اینکه 12 ساعت با بچه های دوره راهنمایی نق زده بودم با این وجود کارم را می کردم.به هر حال آنچه باید می خواندم را خواندم.همین که پاس شده بودم راضی بودم.به هر حال استاد به سختگیری مشهور بود.درسهای آنالیز هم در کل درسهای چندان جالبی نیستند.درس دیگر را 12 شده بودم که با یک نمره ارفاق به همه کلاس 13 به من داد.این یک نمره به اندازه 12 نمرهه چسبید دمش گرم.استادها کمتر از کاری که کرده بودند از ما انتظار داشتند.
    در برابرش خوابگاه جای بسیار بدی بود.درس نخوانهای ایران آمده بودند دانشگاه آزاد آن هم زاهدان. هر کس به علتی.من تو دلم به خودم می بالیدم پدر بزرگم توی 70 سالگی چایی را ترک کرد حالا آمده بودم مرکز قاچاق ایران آن هم از همه نوعش.اگر قاچاق نبود زندگی مردم میخوابید.مواد مخدر توی خوابگاه بدترین چیز بود. دو تا هم اتاقی من هم دست کمی نداشتند.ناسازگاری از روز اول خودش را نشان داد.سیگارشان را تحمل کردم ولی پای بنگ که رسید محکم جلویشان ایستادم.کارم درست بود. تقدیر چنین بود چه تدبیر کنم.جایی که بشود درس بخوانی از خوابگاه تا کتابخانه دانشگاه وجود نداشت آن هم ریاضی .ترم دوم البته می رفتیم توی دانشگاه سراسری .دیدن سوزن توی توالت و خونی که روی دیوار پاشیده شده بود چیز نا خوشایندی بود.سرنگ دیگر شوخی بردار نبود.یک ماه اول را خانه اجاره کرده بودم ولی توی زاهدان آسان نبود.زاهدان گاز نداشت و دنبال نفت دویدن و دنبال آب شیرین دویدن توی سرمای کویری زاهدان یک منشی به تنهایی می خواست.به هر حال خانه را ول کرده بودم و آمده بودم خوابگاه.توی خوابگاه توی مدت کوتاهی یک سلام و علیکی با همه داشتم. یکی از هم اتاقی هایم با زرنگی و کنایه به هم می گفت چهره مردمی آقای احمدی نژاد.اولین سال ریاست جمهوری آقای احمدی نژاد بود .دو تا هم اتاقی هایم از رفسنجانی حمایت می کردند ولی من از معین.به هر حال همه یک وجه مشترک داشتیم و آن اینکه از لشگر شکست خورده بودیم.با همه سختیها توی خوابگاه و شهر راضی بودم .چون میگذرد غمی نیست.تعریفی نداشت ولی باید تحمل می کردم.
    نیمسال دوم دو تا درس اصلی را در نهایت با عباسعلی نورا به ما دادند.دکتر عبلسعلی نورا.دکترایش را از انگلیس گرفته بود.دکترایش هرچی بود به درس ما کاری نداشت.جلسه اول نیمی از بچه ها آمده بودند کلاس.به همین خاطر جلسه دوم درس جلسه اول را تکرار کرد.جلسه سوم دومین مطلب را ارائه داد.جلسه چهارم درس جلسه اول و دوم را ارائه داد و داد وقار کرد که چرا کسی سمیناری ارائه نمی دهد.جلسه پنجم کسی چیزی آماده نداشت و تهدید کرد چنین می کنم و چنان می کنم. از جلسه ششم یکی یکی سمینار دادیم.جلسه پنجم یکی از جالبترین جلسه های آن ترم کلاس بود.کسی هنوز سمیناری آماده نکرده بود .یکی از دانشجویان ورودی سال گذشته ما وارد کلاس شد .کتابی دستش بود.نورا که چیزی آماده نداشت کتاب را از دستش گرفت وگفت فعلا بره بشینه.مثل اینکه می خواست فال حافظ بگیره کتاب را باز کرد فصل پنجم آمد.شروع کرد به درس دادن.یک کمی گفت گیر کرد.چند برگی عقب و جلو کرد و دوباره ادامه داد.چند صفحه ای گفت و دوباره گیر کرد.تعریفها خیلی وابسته به فصل قبل بودند ناچار از فصل چهارم گفت .فصل چهارم مطالب سنگینی داشت نمی دانم خودش هم می فهمید یا نه.آنقدر تند تند می گفت که کسی چیزی سر در نمی آورد.جلسه ماس مالی تمام شد.
    چیزهای عجیب و غریب از زمان این گور به گور شده آغاز شد.به هر حال یک کاره سیستانیها بود.وسط نیمسال یکی از هم اتاقیها خبر داد که دیوار اتاق خوابگاه را خراب کردند وهمه چیزهاتون شده پر ازخاک و خودتون را برسانید خوابگاه.خودمان را رساندیم و دیدیم درست است.خبر نداده دیوار کاذب را کنده بودند.خوابگاه قبلا محل آموزشی بود.هر اتاق بخشی از یک کلاس درس بود.به همین خاطر خوابگاه غناص بود.گفتند بعضی ها آمدند اعتراض کردند ما هم وسط سال دیوار را کندیم.
    تیرماه رسید و امتحان این درس را دادیم.رفتیم پیش خانم چمنی و گفتیم درس دیگری که با نورا داشتیم دو جلسه بیشتر برگزار نشده زنگ بزنید بگید چه کار کنیم.مسئول دانشکده می گفت رویش نمی شود زنگ بزند.به هر حال به خوابگاه برگشتیم و با فشار مسئولان خوابگاه بار و بندیل را بستیم هر کس برگشت به شهرش.تا همه رسیدند به شهرشان به خانه ها زنگ زدند که آقای نورا فردا می خواهند کلاس بگذارند.مسئولان خوابگاه نگذاشته بودند ما بمانیم. چرا؟ جونشان بیاد بالا.این اتفاقها هماهنگ با هم بود.نرسیده به شیراز دوباره بارو بندیل جمع کردیم که برگردیم زاهدان.خوشبختانه اتوبوس خراب شد.درسی که یک ترم گفته نشده بود می خواست یک روزه گفته شود .آن هم ریاضیات پیشرفته.به هر حال توی دو روز از دو هفته گفته شد.چی گفته شد نمیدانم.امتحان را هم مرداد ماه گذاشتند.علتش را می دانستم ولی در این مجال نمی گنجد بنویسم.به هر حال کاری کردند که ما توی کلاس شرکت نکنیم. بی هدف نبود.مرداد ماه از 5 تا پسر یکی در امتحان شرکت نکرد و3 تای دیگر برگه سفید دادیم.کلاسی برگزار نشده بود که بخواهیم چیزی بنویسیم.بعدها بهانه کردند که دوره کارشناسی ارشد دوره پژوهشی است وآموزش معنا ندارد شما باید خودتان می خواندید.اصلا بدون کلاس بلید بیایید امتحان بدهید.گفتیم اگر آموزشی نیست چرا یک ترم توی شهر ما را علاف می کنید.اگر آموزشی نیست نیازی به یک ترم در این شرایط قرار گرفتن نیست.توی درس اول که کلاس برگزار شده بود نورا سمیناری را که من ارائه داده بودم به نام خودش در سمینار فازی شیراز ارائه کرده بود و نشان می داد کار پژوهشی هم معنا ندارد.
    قرار شد شهریور دوباره برویم امتحان درس دوم را بدهیم.من به خاطر مسئله سربازیم رفتم.اول سال بعد می توانستم معافی بگیرم.به هر حال می خواستم این دوره طی بشود.اگر نمره توی مرداد ماه داده شده بود آموزشی را باید صد در صد می رفتم. روح ا… کیانی ازم خواسته بود بیام و توی شهریور امتحان بدهم.سیستانی مودب و اگر مسئله قومی آنقدر زیاد نبود پایه خوبی با هم می شدیم.مرداد ماه که امتحان دادیم همین که از سر جلسه بلند شد من هم بلند شدم داشت با مسئول جلسه چانه می زد که اسمش را ننویسد و برگه را سفید بدهد .قبول نکرد اسم نوشته برگه را به مسئول جلسه داد.من فقط شماره یک را نوشته بودم اسمم را نوشته برگه را به مسئول جلسه دادم.درسی که 2 جلسه بیشتر کلاس برگزار نشده بود 7 تا سوال مهم کتاب آمده بود.اگر می خواستی از روی کتاب پاک نویس کنی هرکدام نیم ساعت طول میکشید چه برسد خودت بخواهی حل کنی.سنگین از سر جام بلند شدم.هنوز نمی دانستم با چه اعجوبه ای طرفم.خودش سر جلسه نبود راحت توانستیم در برویم.گفته می شد پرسش فاکس شده است.از تهران یا زاهدان یا خود دانشکده را نمی دانم من فقط نقل قول می کنم.نه به درس دادنش و سر کلاس آمدنش نه به امتحان گرفتنش.درست مثل استادهای ترم قبلمان بود فقط پشت و رو.یک ساعتی از جلسه گذشت از پله های دانشکده بالا رفتم .دیدم یکی دیگر از پسرها هم داره چونه می زند می خواست اسمش را ننویسد.آن هم یک ساعتی نشسته بود و آخر برگه سفید داده بود.حالا سه نفر برگه سفید داده بودیم ویک خل وچل هم این همه از شهرش کوبیده بود آمده بود تا دم در دانشکده و امتحان نیامد بدهد.یک نفر دیگر هم نمره نیاورد.توی آن درس پسرها همه افتادند ودخترها همه نمره گرفتند.چرا؟ نورا بهتر می داند .ولی این هم از آن شگفتی ها بود .از اعجوبه جز شگفتی سر نمی زند.نمی دانم از آسمان که می بارید چرا فقط بدش به ما می رسید.شهریور امتحان گرفته نشد.خوشبختانه ما سه نفری که برگه سفید داده بودیم معدل دروس اصلیمان یکسان بود.احتمال اینکه مجموع نمره های سه نفر حتی اگر فرض کنیم حتما نمره میان 5 تا 15 می گیرند با هم برابر شود خیلی کم است.از وقتی با این اعجوبه برخورد کردم از این احتمالهایی که در صدشان خیلی کم است آنقدر برخورد کرده ام که نگو و نپرس.تنها چیز نشدنی خود نشدنی است.پیچاندن من کار آسانی نبود . سر تو کار نورا در آوردن هم آسان نبود.ماندم تا به شرایط بهتری برسم.شرایطی که هرگز به دست نیامد.
    هفته اول مهر ماه نورا می آمد .یعنی خیلی کار داشت.روی صندلی هواپیما می نشست می رفت تهران.روی صندلی هواپیما می نشست می رفت شیراز.روی صندلی هوایما می نشست می رفت زاهدان.کار خاصی توی شهر غریب نداشتم و روزها خیلی دیر می گذشت.هفت هشت ماه تحملش کرده بودم یکی دو ماه دیگر روش.از ده روز بیشتر آنجا بودم و مجبور بودم روزه برم.جای مشخصی نداشتم.چند روزی در خوابگاه معلم گذراندم.بعد پیش بچه های دانشگاه سراسری رفتم.یک هفته ای پیش آنها بودم .هیچ چیزی مشخص نبود.تازه می فهمیدم بچه های دانشگاه سراسری ترم گذشته چی کشیدند.افشاری نفر می گفت ترم دوم که نورا هنوز نمره ترم اول را نداده بود روی تخت دراز می کشیدم و دستم زیر سرم بود و هیچ کاری نمی کردم.جویا شدم چه بلایی سرشان آورده بود.نیمسال اول درس تحقیق در عملیات پیشرفته یک و دو درس دیگر را بهشان داده بودند.همان درس کذایی که تا شهریور ما را کشانده بود.چند تا از دخترها اعتراض کرده بودند که نورا درست درس نمی دهد نورا به جز یکی دو نفر با نمره پایین بقیه را انداخته بود و عز والتماسها شروع شده بود.نیمسال دوم و تابستان نمره نداده بود و حالا قرار بود بیاید و نمره بدهد.بی وجدان یکسال ملت را چرخانده بود حالا هم بیاید چه نمره ای بدهد.درس مهر ماه سال گذشته را مهر ماه امسال می خواست نمره بدهد.چهارشنبه با بچه های دانشگاه سراسری سراغ نورا رفتیم.افشاری نیمسال دوم با نورا پایان نامه گرفته بود و شده بود نوچه نورا.رفت داخل و آمد.نورا درسی که همه را انداخته بود همه را نمره داد.بدون اینکه حتی برگه ها را تصحیح کند.سیاست چماق و هویج.چماق گنده هویج گنده.ما تا نیمسال دوم خبر داشتیم که هنوز نمره نداده است .دو تا درس اصلیمان با این مردیکه بود.اعتراض می کردیم ولی غیر مستقیم .به گوشش می رساندیم ولی مودبانه.نورا رئیس منطقه یک دانشگاه آزاد بود شامل استانهای فارس و کهگیلویه و بویر احمد و بوشهر.این جوری نبود که به این سادگی باهاش در بیفتی.حالا هر چقدر هم که گند بزند.هزار مار درآستین داشت .هزار نوچه.خراب کردن دیوار اتاقمان بی دلیل نبود .یکی از هم اتاقیها دوره کارشناسی را در دانشگاه سراسری زاهدان گذرانده بود.چیزهایی می گفت که با دروغ و اغراق قاطی شده بود و ما زیاد باور نمی کردیم.5 سال بیشتر از ما در زاهدان بود وچیزهایی دیده بود.دل خوشی از سیستانیها نداشت و خراب شدن دیوار چوب حرفهای او بود.نورا را مسخره می کرد و می گفت وقتی نمره می دهد برگه ها را توی چهار پله خانه شان می ریزد و یازده و دوازده و سیزده وچهاره می دهد.افشار چنین چیزی را تایید کرد.حوصله تصحیح کردن نداشت.کاری نمی کرد مگر اینکه مجبور شود.پس از اینکه نورا نمره های سال گذشته را به آموزش دانشکده داد من وارد اتاق شدم.خانم سلجوقی دانشجوی دکترای نورا و رئیس دانشکده علوم انسانی دانشگاه آزاد مقاله ای آورده بود و برای نورا می خواند.نمی دانم نورا بیشتر می فهمید یا سلجوقی.گفتم اگر ممکن است یکبار دیگر از ما امتحان بگیرید.گفت نمی شود دیگر نمره ها را دادیم.گفتم آزاد که راحتتر از سراسری هست شما هم خودتان رئیس منطقه هستید.گفت دانشگاه آزاد اصلا امکان پذیر نیست .سلجوقی هم نه گذاشته نه برداشته گفت اصلا امکان پذیر نیست.دانشگاه آزاد کاسه از آش داغ تر بود . آمدم بیرون. پنجم مهر ماه هزار و سیصد و هشتاد و پنج.
    از شنبه بعدش رفتم خوابگاه دانشگاه آزاد پیش یکی از بچه ها ماندم. ماه رمضان بود و آخوندی آمد و حرف زد .بچه ها هم سوال می کردند و اعترلض می کردند.کتاب زیاد خوانده بود ولی جمع و جور تو ذهن نداشت .یکی دو روزی گوش گرفتم ولی از روز سوم می دانستم چه جوری جلو برم.مودبانه بحث می کردم و ایرادهاشو بهش می گفتم.تو سیاست نمی توانست کل کل بکند.نامه ای نوشته بودم و توی خوابگاه آوردم برایش خواندم .متن نامه اینگونه بود که شرح وضعیت نیمسال دوم که با نورا درس داشتیم و اینکه هزینه ای که نزدیک به یک میلیون تومان می شود حقوق 4-5 ماه پدرانمان است و برای برگزاری 2 جلسه کسی از رئیس دانشکده یا آموزش یا مسئول دیگری پاسخگو نیست چرا که دست کم باید بر کار استادی که می آورند نظارت کنند.در حقیقت نورا چنین کاری می کرد که یک درس در دانشگاه آزاد می گرفت و به نام استاد پروازی به زاهدان می آمد.حال آنکه خودش بومی منطقه بود .عضو هیات علمی دانشگاه سراسری بود و موظف بود هر هفته به زاهدان بیاید.شهوت دوران پیری مال و مقام است و بعید می دانم نورا پول از جانش کنده میشد.هزینه هواپیما را به احتمال زیاد دانشگاه آزاد می داد.چهار شنبه نوزده مهر ماه هشتاد و پنج.
    نمره درس تحقیق در عملیات ما بیست و دوم مهر ماه داده شد.کیانی هنوز پیگیر بود تا بتواند کاری بکند.به ما گفتند صبر کنید داریم پیگیر می شویم.سر کلاس می رفتیم و کارمان را ادامه می دادیم. نامه نگاریها به جایی نرسید.مشکلاتی بروز پیدا می کرد. عمد یا غیر عمدش را نمی دانم.آن کاری که آنها می خواستند بکنند من قبول نداشتم.می خواستند یک مدرک جعلی به دستمان بدهند و کارمان را ادامه بدهیم .با سازو کارهایی که بلد بودند.آخر بعد از چهار ماه گفتند بفرمایید بروید.به این سادگی نگفتند یک بهانه محکم ازم می خواستند.می خواستند مطمئن باشند چیزی را لو نمی دهم.هزینه کرده بودم .وقت گذاشته بودم و حق خودم می دانستم که آموزش درست ببینم.نورا سر کلاس نیامده بود من باید تاوان می دادم.برگه ای دارم که متن آن جالب است.در آن گواهی آورده شده است من به صورت حضوری و تمام وقت و روزانه مشغول به تحصیل می باشم . چیزی که وجود نداشت.سال 84 و85 این واژه ها معنای خودشان را داشتند.اگر تا به حال تغییر پیدا نکرده باشند.
    نامه ای را که توی خوابگاه خوانده بودم کار خودش را کرده بود.ترم سوم نورا سر کلاس می آمد.نورا در کل آدم ترسویی است و به شدت دنبال مال و مقام.حیوانی که بد نیش می زند. باید سرش را کوباند وگرنه دست بردار نیست.نوعی روش سادیسم گونه. رقیب را له میکند.از مروت و انصاف خبری نیست.در ضمن مانند پدر خوانده فرزندانش را به شدت حفظ می کند.در حقیقت خود مافیاست.رحم به گرگ ستم به گوسفندان است.همین الان مطمئن هستم اگر لحظه ای بداند می تواند ضربه بزندچنین کاری را می کند.
    از دانشگاه نوشتم سراغ بیرون از دانشگاه بروم.سیستانیها چیزهایی می گفتند که عمدتا نباید خبردار می شدند.با آزمون و خطا فهمیدم که تلفن ها شنود می شود.در زاهدان برایم عجیب نبود . همه چیز دست سیستانیها بود. نورا هم یکی از روسای قبیله.سازو کارهایی بوجود آمده بود که توانسته بودم بخشی از خبرها را بگیرم. چیزهایی درباره من فهمیده بودند.مطالب را روی دستم می نوشتم و نتیجه گرفته بودندآدم فراموشکاری باید باشم.پیاده روی زیاد زخم کهنه ای را بیدار کرده بود.به خوبی فهمیده بودند کمی می لنگم.چیزهایی پیدا کرده بودند که ننوشتنش بهتر است.البته من به آنها عادت کرده ام ولی فکر نمی کنم همه تحمل شنیدنش را داشته باشند.همان بهتر که آدم خیلی چیزها را نمی داند.از آنها به عنوان ابزار فشار استفاده می کردند.پیش از این جاهای مختلف چندین بار به سرم آورده بودند.دیگر پوستم کلفت شده بود.در حقیقت ته و توی زندگیم را تا جاییکه توانسته بودند در آورده بودند.این که از قضایای چندین سال قبل خبردار شده بودند برایم عجیب بود. از کجا ؟ تا حالا کسی چیزی نگفته است.تا حالا همه منکر می شوند.انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.خوبیش به این است کسی تکذیب هم نمی کند. یعنی چنین چیزی هست ولی کسی انجام نداده.امروز دست کم می دانم چگونه به دستشان رسیده.به هر حال مسلمانها با هم خواهر و برادرند و خواهر وبرادرها به هم محرم.
    مهر ماه تمام شد و وضعیت ما مشخص نبود . توی خوابگاه خیلی از بچه ها را می شناختم و خودم را توانسته بودم جا کنم.یک کارت سلف اضافی هم به دستم رسیده بود و ناهارم جور شده بود.حساب این را نکرده بودند که یک ماه می توانم بمانم.گفته بودند 2-3 هفته ای می رود برای سیستانیها کار را ردیف می کنیم.تا حالا همه چیز را خراب کرده بودم .ناچار شده بودند نمره را رد کنند.نمره تحقیق از دانشکده به آموزش رسیده بود.من گفته بودم توی امتحان شهریور شرکت نمی کنم و حتی گفته بودم یک نفر دیگر جایم امتحان بدهد .به هر حال به خیالم خودم مقصرم نه نورا .شهریور که رفتم کارها خراب شد.حالا تا آخر مهر ماه مانده بودم .حال همه سیستانیها آمده بود سر جاش.بچه های خوابگاه ازم می پرسیدند چی شد؟برای انکه دروغ نگفته باشم چیزهایی می گفتم.
    پول دانشگاه آزاد شیراز به خوبی در زاهدان خرج می شد .شیرازیها با دانشگاه سراسریشان نیازی به دانشگاه آزاد نداشتند.به هر حال دانشگاه شیراز بود هر چند شیرلزیها کمتر درونش بودند.باید زاهدان ساخته می شد هر چند به خرابی شیرلز تمام بشود.نامه نوشتم تا بتوانم در روزنامه خبر چاپ کنم.نامه فوق العاده بود.پیش آقای مدرسی توی روزنامه خبر که بردم گفت حتما چاپ می شود.نامه پارسی نوشته شده بود.کمترین واژه عربی به کار رفته بود با این وجود سلیس وروان بود.نامه چاپ نشد ولی مصیبتهایش رسید . توی زاهدان می خواستند پرونده اخلاقی درست کنند.چیزی از من نمی توانستند پیدا کنند.می دانستم که نورا نماینده مجلس بوده است.مدتها کوشیدند پرونده سیاسی درست کنند.تقریبا یک ماه و نیم دو ماهی که از پایان آبان ماه تا زمان تسویه حسابم فرصت داشتند.هم کلام با کسانی می شدم که من آنها را نمی شناختم ولی آنها آگاهی خوبی از من داشتند.آخر نیمسال موقع امتحانها بود .همه بچه ها به خوابگاه آمده بودند وناچار به خوابگاه معلم رفتم.خوابگاه ده تا تخت داشت و چون موقع امتحاتها بود 5-6 نفری بیشتر نبودیم.با کسی آشنا شدم به نام آرش قائدی.خودش را شیرازی جا زد.توی شهر غریب دو تا همشهری زود همدیگر را پیدا میکنند.زیاد پر حرفی می کرد.من سعی کردم ازش فاصله بگیرم.به دلم نشنسته بود.بالاخره باید سلام و علیکی می کردیم.لهجه اش کاملا مال شرق کشور بود.کله کچل و خربزه ای شکلش من را یاد کلیمی های شیراز می انداخت.بازوی باریک باریکش برایم تعجب آور بود ودردی که توی دستش احساس می کرد.سبزه رو با قد متوسط.شماره تلفنی خواست که بهش بدهم فکر نکنم چنین کاری کردم.توی سه روزی که بود شاید3-4 ساعتی بحث کرد.توی نامه به جای بید واژه اکالیپتوس را به کار برده بودم.اکللیپتوس نوعی از بید است.جایی که مردم عادیش فارسی را درست تر از دانشگاهیها حرف می زنند تا حالا نشنیده بودم کسی اکالیپتوس را به کار ببرد.اکالیپتوس فارسی نیست.نامه آنقدر خوب نوشته شده بود که عمد به کار رفته در آن برای هر کسی مشخص نبود.این که کسی بشیند جلویم و درباره نامه حرف بزند آن هم نامه ای که چاپ نشده بود ماهیت فرد را برایم مشخص می کرد.گفت سعدی زندگی می کند و شماره تلفنی بهم داد.شماره این بود8311451.دی ماه هشتاد و پنج.پاپیچش شدم که لهجش اصلا شیرازی نیست.گفت زیاد تو ایران چرخیده.خودش را معلم یکی از هنرستانهای زاهدان معرفی کرد.همکلاسی به نام قائدی تو شیراز داشتم .با این وجود این قدر خراب کرده بود که چیزی ازش نمی توانستم باور کنم.به هر حال نظرش نسبت به من مثبت بود و به خیر گذشت.روزی که رفت شب ساعت 2 بعد از نیمه شب 2 بامداد کس دیگری آمد.اینقدر خرت و پرت کرد که همه را بیدار کرد.بیرون سرد بود و تا آمد سیگارش را روشن کرد.تا صبح 6-7 تا سیگار کشید.سیگاری که بوی لاستیک سوخته می داد.از دومین سیگار که کشید داشت سرم می پکید.ساعت 8 صبح بود که اهل خوابگاه معلم داشتند می دویدند برسند به کارهای اداریشان.فقط من دانشجو بودم.رو تختی را کشیدم روی سرم و توی دلم از بوی سیگار مردیکه می لندیدم.رو تختی پارچه نازکی بود و رفت وآمدها را می دیدم.روی نزدیکترین تخت کنار در خوابیده بودم.»جونش بیاد بالا با آن سیگارش زودتر ول نمی کنه بره»آخرین نفر در حال بیرون رفتن بود.بالای سرم ایستاد و گفت «مگر امتحان نداری.»توی تخت خشکم زد .همان روز از خوابگاه بیرون رفتم.
    مسئله روز مسئله انرژی هسته ای بود.کوچکترین مخالفتی آن هم تو زاهدان مصیبت بار بود.همیشه آماده بحث بودم.به هر حال یک سال و نیم در خوابگاه چیزهایی یاد گرفته بودم که بیست و چند سال در شیراز یاد نگرفته بودم.ایالت پلیسی و خود مختار سیستان و بلوچستان جدای از ایران بود.همه کثافت کاری می شد تنها پرونده سازیها به مرکز می رسید.من به هر حال مهر ماه از دانشگاه اخراج شده بودم.تسویه حساب نکرده بودم.انکار نمی کنم در نیمسال سوم نورا را به شک و تردید انداخته بودم.شک وتردیدی که همیشه توش ماندند.آنها نمی دانستند با کی طرفند.اگر می دانستند با یک فرد عادی طرفند نابودم می کردند.از این می ترسیدند پرونده سازی کنند خلاف این ثابت شود.به هر حال به این نتیجه رسیده بودند کاری به کارم نداشته باشند.به نظر می رسید نوعی مخالفت با نورا در زاهدان وجود داشت.من روابط خوبی با سیستانیها داشتم.او نمی خواست بهانه دست کسی بدهد.به هر حال سیستانیها از کثافت کاریهای خودشان بهتراز بفیه خبر داشتند.توی آن دو ماه مدام افراد خاصی را جاهای مختلف شهر می دیدم.از من چی می خواستند نمی دانم.چیزی که در این چند سال آنقدر برایم اتفاق افتاده است که به عنوان یک روش اطلاعاتی کاملا برایم شناخته شده است.احتمال اینکه یک فرد را توی شهر چند صد هزار نفری توی مدت کوتاهی چندین بار ببینی تقریبا صفر است.اگر چیزی بگوید که نظرت را جلب کند واویلاست.این احتمالها در حالت طبیعی هیچگاه اتفاق نمی افتد.تازه احتمال 60یا70 در صد احتمال پایینی است.احتمالهای کمتر از 60-70 در صد باید به عمدی بودنشان شک کرد.احتمالهایی که همیشه در این چند سال اتفاق افتاده اند.نعوذ باا… معجزه هستند.چه شگفتی هایی که مردم ازآن بی اطلاع هستند.کشتن یک فرد عادی توی آن شهر کاری ندارد .کافیست بدانند کسی دنبالت نیست .کسی اطلاعی ازت ندارد.البته شاید به سرو صدایش نمی ارزد.باید مجرم انگیزه کافی داشته باشد.بلوچها چرا به من کاری داشته باشند آن هم در حالیکه سیاستشان این است که به شیعه های غیر سیستانی کاری نداشته باشند وتا تفنگ رویشان نکشی تفنگ رویت نمی کشند.آنها از بی عدالتی ناراضی هستند .از کثافت کاری سیستانیها.من خوشبختانه نه بسیجی بودم نه سرباز.آسان نبود دم تیرم بدهند.شرایط جور نبود و نگذاشتم جور شود.اطلاعات عمومی سیاسی ام کمکم می کرد تا بدانم چگونه حرف بزنم.توی بحثهای یک سال ونیم خوابگاه هم کمی ماهر شده بودم.چرت و پرت نمی پراندم.اهل شوخی هم نبودم و خوشبختانه مسائل سیاسی را به تمسخر نمی گرفتم.بهانه دست کسی نداشتم.در حقیقت این شک و تردید از همان نیمسال اول ایجاد شده بود .به هر سختی بود گذشت .تسویه حساب کردم وبه شیراز برگشتم.
    از زاهدان تصمیمم را گرفته بودم یا سرم را می گذارم یا حقم را می گیرم. شیراز که آمدم به کانون وکلا رفتم تا وکیل خوبی را پیدا کنم.اسم چند نفر که مشهورتر بودند را درآوردم.نیمه اول بهمن ماه هشتاد و پنج بود.بار اول با هیچ کدامشان نتوانستم تماس بگیرم.آنهایی که پیغا گیر داشتند پیام گذاشتم.یکی از آنها تماس گرفت و با هم صحبت کردیم.کامل از شکایت منصرفم کرد.به شک افتادم نکند شیراز هم تلفن ها شنود می شود.امتحان کردم متاسفانه درست بود.نورا صرفا رئیس قبیله نبود.الکی نبود سالها توانسته بود تو شیراز بماند.با این وجود کارم را ادامه دادم.از تلفن عمومی استفاده می کردم.یکی از از خویشاوندان نزدیکمان که کاسه از آش داغ تر بود پیشنهاد عجیبی داد.گفت برو پیش روانکاو از دانشگاه اخراج شدی ممکن است دچار افسردگی شده باشی.خیلی جا خوردم .از آن اتفاقهای نادر و ناخوشایند بود.بالاخره گفتم باشه و میرم.درباره اش شنیده بودم .رفتم مطب و همان اوایل بهمن ماه وقت گرفتم.هرچه در زاهدان اتفاق افتاده بود را برایش تعریف کردم.توی نیم ساعت تند وتند حرف می زدم.وقت تمام شد وخیلی چیزها را نگفته بودم.می دانستم بیماری افسردگی چیست و چه عوارضی دارد.دست کم آنجا سعی می کردم رعایت کنم.ناراحت بودم ولی نمی خواستم چیزی نشان دهم.گفت افسرده نیستی.نفسی کشیدم.گفت برای هفته آینده وقت بگیرم.مسئله خاصی هست؟هورمونهای نمیدانم فلان وفلان وقتی اندازه شان کم وزیاد می شود ممکن است فکر منطقی دچار اختلال شود.دانشجوی رشته ریاضی هستی .بله فیلم یک ذهن زیبای جان فوربز نش را دیدم. می دانم حرفهایی که می زنم منطقی است.بله اسکیزوفرنی داری.منتظر همه چیز بودم مگر لین.نامه ای به یکی از دکترهای مغز و اعصاب نوشت و دو تا قرص بهم دادند.قرصها روی اعصاب مرکزی اثر می گذاشتند.برای بیمارها شاید خوب بودند ولی برای آدم سالم وحشتناک بودند.کسی را می خواستی دیوانه کنی کافی بود روزی یک دانه اش را بریزی تو خوراکش.از چندین داروخانه درباره داروها پرسیدم.واکنشی که داروگرها می دادند جالب بود.بیمارتون کیه؟خودم.وا می رفتند.حتما بخور.باشه منتظر همین بودم.دروغ نگم یکی دو تا شو خوردم.وحشتناک بود.بنگ هم اتاقیهام این جوری روم اثر نگذاشته بود.این تو بمیری از این تو بمیریها نبود.تو بد مخمصه ای افتاده بودم.به جای وکیل گیر دکتر افتاده بودم.دکترایش را از انگلستان گرفته بود .عضو هیات علمی دانشگاه شیراز و رد کردن نظرش کار آسانی نبود.حالا می فهمیدم کیانی چه منظوری داشت.توی زاهدان کیانی اشاره ای یه دیوانه بودن می کرد.من فکر می کردم از این که با نورا در گیر شدم دیوانه می خواندم.می خواست منصرفم کند.زیاد وراجی کرده بودم.شاید داشت بهم علامت می داد.روز آخری که توی زاهدان بودم یکی از سیستانیها را دیدم.همان اتفاقهای ناخوشایند.گواهینامه باطل شده ای را به دستم داد.ازم خواست پیش روانکاوی بروم وبرایش گواهی بگیرم.گواهی از طرف اون بگیرم.گفتم این همه روانکاو تو زاهدان هست پیش یکیش برو.گفتم اصلا خودت بنویس بعد برو پیش یکیشون مهری بزن پاش.اینجا که همه از خودن نیازی به گواهی هم نداری.شیراز که آمدم گواهینامه را کناری گذاشتم ولی بعد از طریق یک رابط گواهینامه را بهش برگرداندم.دستکم سه بار من را به سوی روانکاو کشاندند.مردن راحت تر از این است که سالها با عوارض داروها زندگی کنی.هیچ حیوان درنده خویی نیست که بویی از شفقت نبرده باشد من بویی از شفقت نبرده ام پس من حیوان نیستم.مرگ نابودی نیست ولی جنون با داروها نابودی است.چرا که علاوه بر جسمت عقل و خرد و زبانت را هم می بندند.بدتر از مرگ بسیارست و گذر کردن از روزهایی که مرگ آسان تر است چقدر دشوار.خون دلها خورده ایم. من معتقدم ابتدای برنامه بود.وحشتناک بود وحشتناک.
    جلسه بعد را لغو کردم.گذاشتم بره تحقیق کند.واکنش افراد خانواده را می سنجیدم تا به چه نتیجه ای رسیده است.همه می دانستند الا خودم.با اینکه عین واقعیت بود جلسه بعد روی گفته های خودش پا فشاری کرد.دیگر نرفتم.گفته بود حالش بدتر می شود .گفته بودم در مطبش را تخته میکنم.خدا را شکر که خودم را به آدم بد صفت نسپردم.پدر و مادرم هنوز گیجند.کاری نمی توانم برایشان انجام دهم.مگر اینکه فهم خودشان بالا بره.قبلا هیچ نمی دانستند و نادان بودند.امروز هنوز نادان هستند.از این نادانی و نفهمی در شگفتم که دانستن هم چیزی از نادانیشان کم نکرد.هیچ چیز سخت تر از این نیست که کنار آدم نادان زندگی کنی.
    پیش از نوروز هشتاد وشش نامه ای به آقای خامنه ای نوشتم.توی آن تنها یک پیشنهاد بود.ورق برگشت.نورا به یقین رسیده بود که سرش کلاه رفته است .شاید خوشحال بود که پرونده سازی نکرده.به تکاپو افتادند کارشان را درست کنند.یکی از این کارها برگرداندن گواهینامه بود.می توانستم حدس بزنم نورا از کدام آخور می خوره ولی دامنه نفوذشان را نمی دانستم.
    بهار هشتاد و شش خواستم آقای خاتمی را ببینم.همه وجود چشم و گوش و مغز شده بودم.از سوی آقای خاتمی پاسخی نیامد .ولی هاشمی رفسنجانی جواب داد.جوابش را توی روزنامه دریافت کردم.مافیای قدرت احساس می کرد سرش کلاه رفته است.حالا می خواستند من را بخرند.تلفن زدند که بیا درس را ادامه بده.پیامک فرستادند.چقدر سیستانیها تحویل گرفتند ولی هیچ کاری نکردند.توی جریان بد سیاسی قرار گرفتم.مزاحمت های تلفنی که می کوشیدم توی شش ماهه ای که مخابرات شماره ها را نگه می دارد کار را به نتیجه برسانم ولی کارها به تاخیر می افتاد.نامه ای که توی روز نامه خبر چاپ نشد ولی به Emailی که پایین کاغذ نوشته بودم ویروس آمد.گوشی تلفن همراهی که بدون بلوتوث ویروسی می شد.بعد ها شبکه خبر از قول مخابرات اعلام کرد ما نمی توانیم برای ویروسهایی که روی شبکه می فرستند کاری بکنیم و چه کارهایی که این گروه مافیایی می کردند و من نمی فهمیدم و خدا را شکر.اگر بیش از اندازه بفهمی به راستی مجنون می شی.پیغام کتبی توی شرکتی که کار می کردم قرستادند که یعنی حتی نمی گذاریم کار کنی.بدون اجازه ما حق زندگی هم نداری.7-افزایش خود کنترلی. در حقیقت نورا برای گندکاری خودش کار را سیاسی کرده بود.مطمئن بود با سیاسی کردنش من را داغون می کند و البته واقعا داغون کرد.گرچه چیزی هم برای خودش نماند.من به حقم نرسیدم و کسی هم زحمتی به خودش نداد.جز یک نامه به آقای هاشمی شاهرودی همه نامه ها بی پاسخ ماندند.کی حاضره برای کس دیگری خودش را توی دردسر بیندازد.عدالت چرته آن هم تا زمانی که جنایتکاری قانون وضع می کند و در بخشهایی هم مجری قانون می شود.
    محمد بهشت آیین 6/7/88

  13. ashkan می‌گوید:

    بابا تا کی میخواید به این خرافه ها گوش کنید اینها همش دروغه چرا با این کارها مردم رو گول میزنید بخدا قسم با این شیاد بازیهاتون اسم جن ها رو بد نام میکنید شماها هستید که تمام مزخرفاتو را جع به این موجودات بیگناه شایع می کنید

    • يك بنده خدا می‌گوید:

      ببخشيد اگه شما به اين خرافات اعتقاد نداريد بس چرا وارد اين وبگاه شدين اميد وارم كه يك روز نه بيشتر اين اتفاق براي شمابيفتد تا باور كنيد با اميد موفقيت در اين تجربه ي جديد

  14. آوا می‌گوید:

    سلام.جن وجود داره. اما راهی هست که اگه انجام بدیم آسیبی از جن به ما نمی رسه.خوندن سوره ی جن مفیده.باید پاک ودرست زندگی کرد.هرکاری رو با بسم الله آغاز کرد.

  15. zamani می‌گوید:

    چرا من هرگز جن نمي بينم ؟ چرا يك عده مي بينند و يك عده نمي بيند ؟

    • فریده می‌گوید:

      واقعا چرا ؟شاید بعضی ها میخواهند خودشان را متمایزبا دیگران نشان دهند.؟

  16. محسن می‌گوید:

    درود به همگی
    من بین بود و نبودش موندم چند تا کتاب خوندم که هم وجودش رو اثبات می کنن و اکار و من و امثال من چون علم کافی در این زمینه نداریم این مساله رو بسته به دید خودمون قبول یا انکار می کنیم.

  17. خارخاسك می‌گوید:

    حالا واقعاً تمام مشكلات بشر حل شده و وفقط مونده كه بريم بفهميم جن چرا و چگونه امده و چطور زندگي ميكنه ؟ بابا بشر دو پا گند زده به خودش معتاد دروغگو قاتل فاشد دزدي كردن كودك آزاري و هزار جور بلاي ديگه كه همگي از انفعال اخلاقي منشاء گرفته ..اي كاش اول خودشناسي مي كرديم بعد خوب بودن رو تجربه مي كرديم بعد اگه انشالله مدينه فاضله رو درست كرديم من قول ميدم خود حضرات جن بيان دست بوس عزيزان انسان و اظهار ارادت كنند. ديگه اخلاقيات رنگ باخته ادم دوپا چكارش به اينه كه بره از موجودات ماورايي اطلاعات جمع كنند . خواهشا بگذاريد جن ها راحت زندگي كنند اين بندگان خدا را وارد مقولات اجتماعي به گند كشيده شده آدم دوپا وارد نكنيد بريد از آدم ها بنويسيد از بدبختي و رذالت خودمون حرف بزنيد .

    • فریده می‌گوید:

      هر چیز جای خودش را دارد.همه انسانها مشکلات دارند و همه انسانها درگیر ناهنجاریهای جامعه هستند ولی بین همه اینها عده ای هستند که وقت و عمر و تفریح وهمه چیز خود را برای دستیابی بشر به نادانسته ها گذاشته اند .و تلاش میکنند تا هر روز در های جدیدی از راز های پنهان عالم فاش شود |س چرا مایکی از آنها نباشیم در حالی که به مشکلات خود بیندیشیم ونگران ناهنجاریهای جامعه نیز باشیم

  18. سعید می‌گوید:

    من جن دیدم و برام اتفاقات عجیبی افتاده تا اینکه ناچار شدم پیش جن گیری در آذر بایجان شرقی برم جن را تسخیر کرد زیر چادر به تکلم وادار کرد و طلسمی راا آور و گذاشت کف دست خودم مثل پرنده در زیر چادر نشت روی کف دستم اتفاقت زیادی برام افتاده عجیب و عجیب بعضی وقتها می اودند سراغم ارضام میکردند البته مقصر خودم بودم تو یک مقطعی هم زیاد دنبال این مسائل بودم

  19. hanieh می‌گوید:

    جن وجود داره- من خودم ي با ر جن ديدم تا يك هفته تو اتاق داداشم پيش داداشم خوابيدم

  20. masood می‌گوید:

    سلام
    شخصاًخیلی دنبال چنین مسائلی بودم-با دروایش هم نشست وبرخاست داشتم.واقعیت اینه که جن به این شکلی که توجامعه مطرح شده نیست.بسیاری ازمسائلی که به جن نسبت داده میشه بیماری های شناخته شده ای هست.مثلاًیه باریه بنده خدایی به من مراجعه کردوگفت همسرش صداهایی رومی شنودکه اون نمی شنوه خانمش روکه دیدم گفتم کم خونی داره بهش برس مشکلش حل میشه وهمینطورهم شد.یه باردیگه یه خانمی بهم مراجعه کردوگفت بردارش دیوونه شده واشکالی عجیبی روی زمین میکشه.بررسی که کردم فهمیدم که اون بدبخت برای ارتباط با اجنه ازکتاب کنزالح….استفاده کرده وچون استادوکاربلدی پیشش نبوده به واسطه حضوراجنه وترس شدیدمشاعرش روازدست داده.خلاصه دنبال این کارها نباشیداکثرکسایی هم که ادعای داشتن موکل وجن دارنددروغگوهایی بیش نیستندمثل نگارنده سایت جن زده که مطالعات خودش روبا دروغ ودلنگ هایی به خوردخلق خداداده.

  21. elina می‌گوید:

    سلام من از جن خیلی میترسم امیدوارم هیچوقت نبینم چند روز پیش شوهرم میگفت صبح که میری سر کار یه چیزی رو تخت راه میره منم اینقدر ترسیدم شب موقع خواب جن و دیدم یه گربه نانازی زیر تخت ما شده بود پاتوقش

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 101 مشترک دیگر بپیوندید