غزل زیبایی از سعدی

بدست

غروب بگذار  …  تا مقابل …     روی تو      ..  بگذریم

دزدیده در   .. شمایل خوب تو  ..     بنگریم

شوق استدر .جدایی و جور است در نظر

هم جور به  .. که طاقت شوقت  نیاوریم

روی ار به روی ما نکنی حکم ازان توست

بازا    که    روی در  قدمانت    بگستریم

مارا    سری است باتو   که گرخلق روزگار

دشمن شوند وسر برود هم بر ان سریم

گفتی    زخاک بیشترند  اهل عشق من

ازخا ک بیشتر  نه   که از خاک  کمتریم

مابا توایم   وباتو   نه ایم   اینت بوالعجب

در حلقه ایم  باتو و   چوون حلفه بر دریم

نه بوی مهر   میشنویم   از تو   ای عجب

نه روی ان که    مهر دگر کس     بپروریم

از دشمنان   برند شکایت     به دوستان

جون دوست دشمن است شکایت کجا بریم

ما خود    نمی رویم   دوان در   قفای کس

آن می بر د   که ما به کمند وی      اندریم

سعدی      تو کیستی که دراین حلقه کمند

چندان    فتاده اند     که ما      صید لاغریم

برچسب‌ها:

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

Gravatar
نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 86 مشترک دیگر بپیوندید