یکی پرسید :چطور می شه به مرز خود کف ایی رسید؟گفت :پنج تا قالب صابون بخور.
یکی زن سبزه گرفت .هر روز گره اش می زد.
یکی رو به کلانتری بردند.از رییس پرسید :منو برای جی گرفتین؟گفت:عرق خوری.گفت زود بیار بخورم برم کار دارم.
یکی رفت وام از بانک بگیره ضامن نداشت منفجر شد.
پرسیدند :چرا زنتو با چاقو کشتی ؟گفت :پول نداشتم اسلحه بخرم.
یک نقر به میهمانی در ابادی دیگه رفت . سر شب شغالها زوزه می کشیدند. پرسید :چه خبره؟صاحبخانه گفت: فردا بارون می اد.گفت چرا .؟گفت شغالا زوزه می کشند. گفت مر حبا به جایی که منجمش شغاله.